-part25(S2)-

845 92 27
                                        

9 March 2022
Seul

افتاب به نرمی روی پوستش میتابید و از سرمای هوایی زمستونی می‌کاست. اگرچه، انگار زمستون خیلی زودتر از همیشه به پیشواز بهار رفته بود و به همین سبب، میشد تک شکوفه‌هایی رو که روی درخت‌های خشکیده و ضعیف اون فضا رشد کرده بودن دید.

در فلزی با سرو صدای زیادی باز میشد. آهن اکسید شده و جلد نارنجی شده ی در اگرچه چندان دلنشین نبود اما کاملا با اون فضا مطابقت داشت.
صدای فریاد بلند و نخراشیده ی سربازی که کنار در ایستاده بود، گوش‌های خسته‌اش رو ازُرد:
"زندانی شماره ی 0765، آزادی!"

ساکش رو روی دوشش جا به جا کرد و ناچارا به سمت درِ باز شده قدم برداشت. اخم کوچیکی که بابت افتاب شدید روی پیشونیش شکل گرفته بود، چهره ی لاغر شده‌اش رو خشن تر نشون میداد و موهای مشکی رنگی که چندان هم بلند نبودن، هر ازگاهی مزاحم دیدش میشدن.

بدون نگاه آخری به فضای زندان از چارچوب زنگ زده ی در عبور کرد و نفسش رو با خستگی‌ای به عمق شش ماه، بیرون داد.

زندان مرکزی سئول، اگرچه چندان از شهر فاصله نداشت اما وسط جاده ی بی‌آب و علفی که سگ‌ها و شغال‌ها تنها رهگذرهاش بودن واقع شده بود.

مطمئن بود که قرار نیست مثل فیلم‌ها و کلیشه‌ها مورد استقبال چندتا از عزیزاش و یه دسته گل قرار بگیره.

ازونجایی که طی این شش ماه تنها ملاقات کننده‌هاش مادر و پدرش بودن که فقط یکبار محض شکوِه و زخم زبون زدن اومده بودن، توقع نداشت حالا کسی منتظرش باشه.

با چهره‌ای که در بی‌حس ترین حالت ممکن قرار داشت، نگاهش رو برای چندثانیه به دوسر جاده‌ای که بی انتها به نظر میومد دوخت و با دیدن ماشین مشکی رنگی که کنار جاده و درنزدیکی زندان قرار داشت اخم کمرنگی کرد.

اون ماشین زیادی اشنا بنظر میومد.
بالاخره وقتی چراغ های ماشین با منظور خاصی روشن و خاموش شدن متوجه شد که باید سمت ماشین بره.
قبل از اینکه بتونه از اون فاصله دونفری که داخل ماشین بودن رو تشخیص بده در باز شد و قامت اشنایی ازش بیرون اومد.

طی این شش ماه روحش از قطره‌های احساس خالی شده و جسمش پر رد زخم هایی شده بود که مهر "سردی" به چهره اش میزد. شاید این زیادی کلیشه ای بنظر بیاد اما حقیقت اینه و این بلاییه که زندان سر آدم‌ها میاره. جایی که نه تنها جسم افراد، بلکه ذهن‌ها هم در قفس زنگ زده ای از "نباید‌ها" محدود میشن. نباید هایی که فقط عنصر پوچی رو درمیان قانون‌هایی که یکی بعد از دیگری زیر پا گذاشته میشه فراهم میکنه.

با وجود تمام این‌ها ذوق کوچیکی از دیدن اون غریبه‌ای که حالا بیشتر از همه اشنا بود توی دلش جوونه زد.

سوکجین عینک افتابیش رو  روی چشم‌هاش صاف کرد و بدون اینکه در رو ببنده، به پسر خسته ای که سوییشرت سورمه ایش تنها پوشش برای حفاظت دربرابر سرما بود و با ساک وسایلی که روی دوشش بود راه میرفت، خیره شد.

The Reason(kookv,vkook)Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt