-part 21-

844 115 95
                                        


Subject: reason
To:jeongookie99@gmail.com "
"اخرین نامه ی تلخ داستان های تکراری ام
درسته. این اخرین ایمیلیه که میفرستم. نه چون خسته شدم. چون میخوام داستان کلیشه ایمون یه جا تموم شه. چون میخوام مثل تمام داستانا از خیر داشتنت بگذرم.
گفتم کلیشه ای...جدا این صحنه ها چقد اشنا بنظر میان نه؟ مثل تمام دراماهای ابکی که تا نصفه شب تو اغوش هم میدیدم و در اخر خوشحال میشدیم که کاراکتر اصلی به همسرش خیانت میکنه تا کاپل داستان پیش هم باشن. نفرت انگیز به نظر میرسه.
این چیزیه که چند وقت اخیر فکر میکنم. اینکه اگه زندگی ماهم یه داستان بود، من هنون شخصیت نفرت انگیز و کم طرفداری میشدم که همه برای حذف شدنم از قصه لحظه شماری میکنن؟ همونی که همیشه مزاحم حساب میشه؟
چون اونقدری بدبخته که کارگردان اون رو شخصیت فرعی گذاشته و با وجود اینکه اون کسیه که خیانت دیده اما یه مهره ی اضافی به حساب میاد که باید دور انداخته شه."


14 September 2021
Seoul

رمز در رو زد و سعی کرد بی سر و صدا وارد خونه بشه تا دوست‌پسرش که احتمالا توی اتاق خواب بود رو بیدار نکنه. با این‌حال به محض ورودش به خونه، به لطف نور کم آباژور، با جونگکوکی که به دَمر روی کاناپه خوابیده بود مواجه شد.
پسر سرش رو روی کف کاناپه گذاشته بود و پاهای بلندش از کاناپه بیرون زده بودن.
سمت راست صورتش کاملا روی کاناپه قرار شد و باعث شده بود لب‌هاش حالت غنچه‌ای پیدا کنن.
وقتی کمی دقیق تر شد تونست متوجه پف شدید چشم های بسته ی پسر بشه. نگاهش رو از چهره ی اروم و غرق در خواب دوست‌‌پسرش گرفت و به دست پسر که از کاناپه اویزون شده بود داد.

اخم کمرنگی روی پیشونیش نقش بست و نزدیک تر شد تا نگاهی به دستی که به طرز ناشیانه ای باند پیچی شده بود بندازه.
روی میز مقابل کاناپه، یک بطری سوجوی تقریبا خالی و درکنار اون، گوشی پسر و سوییچ ماشین قرار داشت. وقتی نگاه تهیونگ روی سوییچ ماشین افتاد اخمش غلیظ تر شد. جونگکوک کجا رفته بود؟ این سوالی بود که هیچ ایده‌ای راجع به جوابش نداشت.

از طرفی میخواست پسر رو بیدار کنه تا هم ازش بخواد روی تخت بخوابه و هم راجب اتفاقی که برای دستش افتاده جویا بشه، از طرف دیگه ارامش پسر موقع خواب و سنگین بودن خوابش مانع میشد.
درنهایت بیخیال جونگکوک شد و درحالی که کتش رو از تنش بیرون میکشید سمت اتاق رفت.

***

مقابل در کمدشون ایستاده بود و بین اینکه کدوم یکی از لباس‌هاش رو برداره دودل بود.

صبح اونروز، وقتی از خواب بیدار شده بود خونه خالی بود و مشخصا جونگکوک خیلی زودتر از بیدار شدن دوست پسرش سرکار رفته بود.
کمی بعدهم پسر کوچیکتر پیامی با این محتوا که:
"امروز زود میام که چمدونامونو ببیندیم"
براش فرستاده بود.

بعد از اون تهیونگ سری به کمپانی زده بود تا یسری کارهای باقی مونده‌اش رو انجام بده و ظهر برگشته بود.
حالا مقابل چمدون بزرگش نشسته بود و سعی میکرد لباس‌هاش رو جمع کنه.

The Reason(kookv,vkook)Where stories live. Discover now