16 September 2021
Seoul
جیمین به سمت اتاق رختکن رفت و درست لحظهای که روی نیمکت نشست تا کفشهاش رو دربیاره گوشیش زنگ خورد.
با دیدن اسم هوسوک لبخندش حتی درخشانتر شد. اون روز زیادی لبخند زده بود. تاحدی که احساس میکرد لپهاش درحال دردگرفتن ان.
احتمالا برای همین بود که باید به طریقی همه چیز براش زهر میشد.
چون به محض جواب دادن تماس قبل اینکه جیمین چیزی بگه جمله ی هوسوک مثل برق از توی تنش رد شد و باعث شد خشکش بزنه.
"کارتل لو رفت! پلیس بچه هارو گرفته."
هوسوک حرفش رو به قدری ناگهانی بیان کرد که برای جیمین چندین ثانیه زمان برد تا جمله اش رو پردازش کنه.
"چی؟!"
"لو رفتیم. معلوم شد چند وقتی بود زیر نظرمون داشتن."
هوسوک جملهاش رو درحالی که نفس نفس میزد بیان کرد و با توجه به صداهایی که از پشت خط میومد، هوسوک مشخصا درحال جمع اوری یسری وسایل بود.
دستهای جیمین به لرزش افتاده بود. روانش از ترس اسیب دیدن دوست پسرش به تلاطم افتاده بود و با یاداوری آدام و جونگکوک، حتی توفانیتر هم شد.
"الان چیکار باید بکنی؟"
'تق' بلندی از پشت خط شنیده شد و کمی بعد هوسوک جواب داد:
"باید یه جایی گم و گور شم. نمیتونم بذارم گیرم بندازن. اگه خانوادهام بفهمن بدبخت میشم. خبرش نباید درز کنه وگرنه هولدینگ برشکسته میشه."
جیمین حتی هیچ ایدهای نداشت چشم هاش کی خیس شدن. بینیش رو بالا کشید و درحالی که به صدای نفسهای سریع هوسوک که از پشت خط شنیده میشد گوش میداد گفت:
"یعنی دیگه نمیتونم ببینمت یا باهات درتماس باشم؟"
هوسوک برای جواب دادن کمی مکث کرد. مشخص بود این مسئله برای خودش هم ازاردهنده اس.
" بهتره چند وقت اینطوری باشه. ممکنه خطم شنود بشه، باید منتظر بشی تا خودم زنگ بزنم فهمیدی؟"
جیمین سرش رو تند تند تکون داد؛ اگرچه هوسوک نمیدید.
با یاداوری دوباره آدام و جونگکوک سوالش رو پرسید:
"پس جونگکوک و آدام چی؟"
"از ادام خبری ندارم. تلفنش رو جواب نمیده. اما جونگکوک رو احتمالا هنوز شناسایی نکردن. ممکنه هیچوقت سراغش نرن به هرحال اون فقط دوبار سمت عمارت اومد. اما اگه تصمیم بگیرن همه ی اعضا رو دستگیر کنن اونوقت برای اونم خطرناک میشه... باند ما خیلی گستردهتر از چیزی بود که همه فکر میکردن... دستگیر کردن همه براشون کار سختیه..."
جیمین با نگرانی به حرفهای دوست پسرش گوش میداد. چرا کائنات باید انقد سریع بهش ثابت میکردن هیچ ارامشی موندگار و زیبا نیست؟
سر و صدای عجیبی که از پشت خط اومد دوباره توجهش جیمین رو جلب کرد.
هوسوک با لحن شتابزده و ترسیده ای گفت:
"من باید برم. مواظب خودت باش جوجه. باشه؟"
VOUS LISEZ
The Reason(kookv,vkook)
Fanfictionهمه چی عالی بود؛ حداقل از دیدگاه جونگکوک...شاید برای همین از لحظه ای که تهیونگ بهش گفت میخواد ترکش کنه تا وقتی که رفت و درب اتاق رو محکم کوبید، جونگکوک توی بهت ایستاده بود و بدون درک از اتفاقات افتاده سعی میکرد لرزش بدنش رو کنترل کنه. اره همه چی عال...
