16 February 2018
Busan
لباسها رو یکی یکی توی جالباسی هاشون میذاشت. پوشیدن خیلی از اون لباسها ارزوش بودن با این حال هیچوقت جرعت امتحان کردنشون رو نداشت دلیلش فقط و فقط پدرش بود.
بعد از قرار دادن شلوار های جین توی رگال مخصوصشون سمت پدرش رفت تا از نظم گرفتن فروشگاه مطمئنش کنه.
"همه چیو مرتب کردم. وقتش نیس ببندیم؟"
مرد بدون اینکه نگاهش رو از دفتر حساب هاش بگیره، جواب داد:
"نه یکم دیگه صبر کن این کارگر جدیده بیاد."
تهیونگ با اخمی که از تعجب به وجود اومده بود پرسید:
"کی بیاد؟ کارگر جدید؟"
هانوول بالاخره نگاهش رو از دفترش گرفت و بعد از برداشتن عینکش با لبخند به پسرش جواب داد:
"دیدم دست تنها خیلی داره بهت فشار میاد یه کارگر جدید هم استخدام کردم. همین حدودهاس که بیاد. بهش گفتم اخر وقت بیاد کارارو بهش یاد بدی."
تهیونگ واقعا متعجب و البته کمی دلخور شده بود.
"ولی من خودم از پسشون بر میومدم بابا لازم نبود-"
"حرف نباشه فروشگاه به این بزرگی به دوتا فروشنده نیاز داره. بفرما اومد."
جمله ی آخر مرد باعث شد تهیونگ با تعجب به سمت در فروشگاه که به طور اتوماتیک باز شد برگرده.
"سلام پسرم، به موقع اومدی. امشب تهیونگ بهت کارارو یاد میده از فردا شروع میکنی کم کم راه میافتی."
درحالی که تهیونگ هنوز توی شک بود، پسر دیگه تعظیمی به هانوول کرد و بعد سمت تهیونگ چرخید.
"سلام من جئون جونگکوکم"
تهیونگ با نگاه متعجبش سر تاپای پسر رو برانداز کرد. اول از همه موهای مشکی رنگ و چتری های نارگیلی مانندش و بعد چشمهای درشتی که با هیجان بهش خیره شده بودن. کمی پایین تر بینی گرد، بانمک پسر، لب های باریکش، و در اخر لباس های گشاد و تیره رنگی که تنش توشون گم شده بود.
درحالی که هنوز توی شک بود، با تردید واضحی جواب داد.
"من هم تهیونگم."
جونگکوک درحالی که بی دلیل جذب پسر مقابلش شده بود، با ذوق چند قدم جلو اومد و خیره به چشم های سیاه رنگ پسر گفت:
"فکر کنم ازم بزرگتر باشید اشکال نداره هیونگ صداتون کنم؟"
تهیونگ درحالی که با نگاهش حرکات پدرش رو دنبال میکرد جواب داد:
"نه اوکیه- بابا!..کجا میری؟"
هانوول درحالی که کتش رو توی تنش صاف میکرد سمت در رفت و جواب داد:
"میرم خونه. توعم کارتون تموم شد درها رو قفل کن و بیا خونه. از فردا باید کارشو شروع کنه خوب براش توضیح بده."
قبل از اینکه تهیونگ بخواد با غرولند اعتراض خودش رو نسبت به استخدام کارگر جدید اعلام کنه مرد از فروشگاه خارج شد و دو پسر رو تنها گذاشت.
تهیونگ با ناچاری نگاهی به پسر نارگیلی انداخت و درحالی که به سمت رگال های لباس میرفت گفت:
"اوکی نارگیلی. بیا برات توضیح بدم."
پسر درحالی که اخم کوچیکی که روی پیشونیش شکل گرفته بود دنبال تهیونگ دوید و جواب داد:
"هی. نارگیلی رو با کی بودی؟! من نارگیلی نیستم!"
YOU ARE READING
The Reason(kookv,vkook)
Fanfictionهمه چی عالی بود؛ حداقل از دیدگاه جونگکوک...شاید برای همین از لحظه ای که تهیونگ بهش گفت میخواد ترکش کنه تا وقتی که رفت و درب اتاق رو محکم کوبید، جونگکوک توی بهت ایستاده بود و بدون درک از اتفاقات افتاده سعی میکرد لرزش بدنش رو کنترل کنه. اره همه چی عال...
