پسر چشم های سبزش رو بست، آهنگ اول پلی لیست توی گوشیش رو پلی کرد و سعی کرد به هیچ چی فکر نکنه. به تمام اتفاقاتی که طی بیست و چهار ساعت گذشته افتاده بود. به بلو، مارگارت و به لویی.مخصوصا به لویی.
"بودن با تو تنها بخش زندگیمه که ازش متنفر نیستم هری."
صدای لویی کنار گوش هری اکو شد و بعد دستاش بود که روی شکم پسر کشیده شد و ماهیچه هاش رو نوازش کرد.
"تو تنها کسی هستی که وقتی باهاشم، خودمم، خود واقعیم."
هری پلکهاش رو بهم فشار داد و سعی کرد خاطرهای که خیلی هم قدیمی نبود رو عقب برونه اما دست لویی بالا اومد و سرش رو به طرف خودش چرخوند تا تو فضای نیمه ناریک اتاق بهش خیره بشه.
"انگار هیچ چیز دیگه ای مهم نیست. هیچ چیزی جز تو. من. و دست هامون که بهم قفل شده."
لویی به سمتش خم شد و خواست لب هاشون رو بهم بچسوبه که هری سریع سرش رو به سمت مخالف چرخوند. چشم هاش رو باز کرد و روی تخت نشست. صورتش رو تو دست هاش مخفی کرد و جلوی قطره اشکی که از چشم هاش چکید رو نگرفت.
عصبانی بود؟ آره.
ناراحت بود؟ خیلی.میخواست بدون لویی باشه؟ به هیچ وجه!
اما این درست نبود. کاری که لویی انجام میداد درست نبود. هری کل زندگیش رو صرف تنفر از آدم هایی کرده بود که به خودشون اجازه میدادن برای زندگی دیگران تصمیم بگیرن. با دروغ و پول و قدرتشون هر کاری دلشون میخواد انجام بدن، قتل، دزدی، کلاهبرداری، و با اینکار روحشون رو به شیطان بفروشن.
و حالا لویی یکی از همون آدم ها بود. میکشت و با پول زیادش از عواقب کارهاش فرار میکرد. و هری باید چی؟ فقط اینو قبول میکرد؟!
لویی قلبش رو دزدیده بود و حالا داشت روحش رو هم میدزدید.
و هری میتونست کاری بکنه جز اینکه یه گوشه بشینه و بهش اجازه بده؟
به هر حال، اون لویی بود! و هری درست مثل یه مخلوقی که خالقش رو میپرسته، حتی اگه بدترین اتفاقها توسط اون خالق براش رقم بخوره، عاشقش.
هری عاشق لویی بود و این رو درست مثل هر حقیقت غیرقابل تغییر دیگه ای توی دنیا میدونست: شب تاریکه، آسمون آبیه، آب خیسه، و هری استایلز عاشق لویی تاملینسونه.
انقدر عاشقشه که بخواد یه فرصت دیگه بهش بده. انقدر عاشقه که یه بار دیگه، فقط یک بار دیگه، چشمش رو روی همه چیز ببنده و همه چیز رو قبول کنه. هر چیزی که لویی بهش میگه، هرچیزی که لویی ازش میخواد، هر چیزی که لویی بهش میده.
اما نه الان. هری هنوز نیاز به زمان داشت. هنوز وقتی به لویی نگاه میکرد اون رو درحال شلیک کردن به آدم ها و با نگاهِ سرد توی چشم هاش میدید. کسی رو میدید که لوییِ اون نبود.
YOU ARE READING
Sun Ain't Gonna Shine Anymore [L.S]
Fiksi Penggemarلویی مرگه. دستاش قاتله، چشم هاش خطره و لبخندهاش دروغ... هری زندگیه، دستاش هنره، چشم هاش آرامشه و لبخندهاش واقعی. ترکیب قشنگیه اما پایان قشنگی هم داره؟ #loveislove #larrystylinson