8️⃣

1.4K 196 15
                                        

با رسیدن به خونه ی کیم بزرگ با استرس دنبال جیمین گشت و با دیدنش سریع بغلش کرد
دستاش میلرزید
نامجون و جونگکوک با تعجب بهش خیره شدند.
جونگکوک بعد یک هفته جیمین رو میدید با دل تنگی به صورت در هم رفته ی جیمین خیره شد
جیمین از چهره و رنگ پریده ی باباش  ترسید
پاپا چیشده نکنه اون اجوشی عجیب غریب کاری باهات کرده ....میکشمشش
خیلی سریع به سمت نامجون پرید از پشت روی کمرش رفت پاهاشو دور کمر نامجون حلقه کرد موهاشو توی دست گرفت و شروع به کشیدن کرد
جین و جونگکوک هرکاری میکردن نمیتونستن جداشون کنند که آخر جونگکوک جوری که جین نفهمه انگشتشو فرو کرد به ناموس جیمین (این کار وقتی دونفرو نمیتونین جدا کنید خیلی جوابه فقط تا جایی که میتونین بعدش فرار کنید)
که جیمین جیغ بنفش‌کشید و از نامجون فاصله گرفت قبل از اینکه بیوفته جونگکوک بغلش کرد
جیمین متوجه شد کار اون بود کاملا عمدی پاشو روی پای جونگکوک گذاشت و فشرد و بعد جوری رفتار کرد انگار پاشو ندیده و ازش معذرت خواست

جین با استرس دست جیمین رو کشید و گفت وسایلش رو جمع کنه باید از این خونه بریم!!
نامجون گفت میدونم پدرم آدم ترسناکی نشون میده ولی مطمئن باش من نمیزارم آسیبی به شماها برسه مقصر منم و اون اصلا به شماها کاری نداره
جین خنده ی هستیرکی زد و گفت نه نمیشه من باید برم جلومو نگیر میرم جایی که دست کسی بهم نرسه
نامجون دستش رو دور کول جین گذاشت و گفت حالت خوبه؟ دارم میگم قرار نیست اتفاقی بیوفته
جین داد زد بهم دست نزن من الا

میرم و جیمین جای نگاه کردن به من برو وسایلت رو جمع کن
آقای کیم وارد حیاط شد و با چند ضربه ی محکم با عصا روی زمین گفت هیچ کس تا فردا جایی نمیره به جونگکوک گفت به نگهبان بگو درها رو قفل کنه همه امشب همین جا میخابین

جونگکوک درحالی توی دلش میگفت کی من از دست این کیم‌ها خلاص میشم به سمت نگهبان در رفت
جین از شدت عصبی شدن شروع به خندیدن کرد هیچ وقت نمیکرد اینطوری لو بره امکان نداشت تصمیم‌گرفت شب فرار کنه چون نمی‌خواست با نامجون روبه‌رو بشه
لبخندی زد و گفت اوکی و با گرفتن دست جیمین واردخونه ی کیم شدند
جیمین تاحالا اونقدر از جین دور نشده بود خیلی دلتنگ شده بود توی بغل جین نشست و به عادت بچگی سرید توبغل جین و خودش رو جمع کرد و سرشو تو گردنش برد و بکشید
جین لبخندی زد و به نامجونی که باتوجه و متعجب به رفتارای جیمین نگاه می‌کرد نگاه کرد جیمین از بچگی تخس بود و همه درموردش اشتباه فکر می‌کردند
درحالی که اون فقط یک بیبی بغلی بود که خیلی خوش زبون و کیوت بود برای هر کسی این وجه از شخصیتش را رو نمیکرد ،تعداد معدودی تو دایره ارد مورد اعتمادش بودند
با نوازش موهای جین بوییدنش متوجه رایحه ی شیرین شده اش شد پس به این بهونه میتونست بره هیت جیمین نزدیک بود !!!
از طرفی برخلاف تصورش آقای کیم باهاش بدرفتاری نمیکرد و حواسشم به جیمین بود حس میکرد آقای کیم به این که جیمین نوه شه بیشتر باور داره
بعد از خوردن ناهار هرکسی به اتاقی رفت نامجون در حال آماده سازی جواب و استدلال های خودش برای سرزنش های پدرش بود و جیمین وجین هم کنار هم دراز کشیده بودند
وجونگکوک هم از تایم استراحتی که به دست اورده بود استفاده‌کرد و کمی خوابید
جین لباشو گاز میزد نمیدونست چطوری به جیمین بگه ولی بهرحال وقتی فردا نتایج می اومد می‌فهمید حتی اگر فرارهم میکردن بازم میدونست که نامجون دست بردار نیس و باید به جیمین بگه
جین پرسید جیمیناه
بله پاپا
دوست داری باباتو ببینی؟
اره دیدنتو دوست دارم
ن اون یکی بابات؟؟
جیمین اخمی کرد و گفت چرا میپرسی ؟؟
بعد ابروهاش باز شد و با حالت زمزمه پرسید به خاطر آزمایش و این مسائل یادش افتادی ؟
جین سری به نشونه ی مثبت تکون داد
جیمین کمی فکر کرد اره دلم میخواد بدونم بابام چه شکلیه چه اخلاقی داره اما چیز بیشتری نیست من به وجودش توی زندگیم نیاز ندارم چون تورو داشتم تو سنی که محتاج وجودش بودم کنارم نبود الانم نباشه نیازی بهش ندارم
جین میدونست جیمین برای شاد کردن دلش بازم ادای آدم بزرگ ها رو در آورده بود اما لبخند زد موهاش رو ناز کرد و گفت بیا امشب بریم !
جیمین گفت بریم ولی تو باهاش ازدواج کردی
جین گفت همزمان با قرارداد ازدواج طلاقم امضا کردم یک سال دیگه طلاقمون ثبت میشه

fake loveStories to obsess over. Discover now