جیمین با مطمئن شدن از خواب بودن پدرش به آرومی از آغوشش بیرون اومد وچک کرد که بیدار نشده باشه دزدکی از اتاق بیرون زد وحواسش بود کسی نبینه وارد اتاقی که دید جونگکوک رفته شد و درو به آرومی بست
جونگکوک غرق خواب بود کمی به چهره ی معصومش موقع خواب نگاه کرد باید بیدارش میکرد؟؟؟
کمی به اطراف نگاه کرد و با دیدن گوشیش روی عسلی لبخندی شیطانی زد و به آرومی برش داشت انگشت اشاره اش رو گرفت و گوشی رو باز کرد چک کرد که بیدار نشده باشه
اولین جا وارد گالری شد عکسهای زیادی نداشت نصف عکس هاش با مامان و باباش و یک پسر که از شباهتشون معلوم بود برادرش و نصف دیگه اش با نامجون بود
این با آجوشی قرار میزارند ؟؟چقدر عکس دونفره دارند.
چشاش رو چرخوند
وارد لیست تماس شد چیزی دستگیرش نشد مخاطب های زیادی داشت ولی کسی مشکوک نبود وارد اس ام اس هاش شد بازم همه کاری
کاکائو تاکش همینطور
لبخندی زد و اسم خودش رو به بیبی 🐣❤
سیو کرد و به خودش تک زنگ زد که شماره جونگکوک رو داشته باشه
گوشی رو سرجاش گذاشت و با دیدن پرهای تزئینی لبخند شیطانی تری زد و یکیش رو برداشت و به دماغ جونگکوک کشید
جونگکوک چینی به بینیش داد باردوم دماغش رو خاروند
بارسوم عطسه ی کیوتی کرد و چشم هاش رو باز کرد و با جونگشوک طور به جیمین نگاه کرد
جیمین لبخند کاملی زد از اونا که میدونست خیلی با نمکش میکنه
سرش رو توی گردن کوک فرو کرد وخندید
کوک نفس عمیقی کشید بوی شیرین تر شده ی جیمین باعث شد ذره ای عصبانیت توی وجودش نمونه
دستش رو دور کمرجیمین برد به سمت خودش کشید که باعث شد روی خودش بیوفته و بوسه ی عمیقی رو شروع کرد
از بوسیدن اون دوتا گیلاس قرمز سیر نمیشد جیمین جا شد و یکی محکم زد روی سینه ی ستبر کوک وگفت با حالت کیوت و دلبری گفت اجوشی بد دلت برام تنگ نشد که یک خبرم نگرفتی
جونگکوک گفت ببخشید خیلی سرم شلوغ بود ولی آخه شمارتم نداشتم .
جیمین لبخند دندون نمایی زد و گفت الان داری
جونگکوک با تعجب پرسید بله
جیمین خندید و توی بغلش لم داد و عطر جونگکوک رو نفس کشید
تا ساعت ها بعد همینطوری کنار هم بودند جیمین با هیجان لحظاتی ک با پدر نامجون رو گذرونده بود تعریف میکرد و جونگکوک محو زیباییش شده بود
غنچه ی عشق تو دل جونگکوک جوونه زده بود
********
سرمیز شام جین از شدت استرس نفهمید که چی خورد
نامجون هم از شدت ناراحتی و نگرانی برای اینده اش یک لقمه هم از گلوش پایین نمیرفت
پدر نامجون هم نمیتوانست چیزی جز سوپ بخورد و تنها کسایی که داشتند در خیال و کمال از غذاشون لذت میبردند کوکمین بودند
بعد از تمام شدن شام جین به پدر نامجون عرض ادب کرد و به اتاقش رفت
دراصل توی راهرو منتظر جونگکوک ماند و بادیدن دوشادوش جیمین درحال صحبت کردن لبخندی زد خوشحال بود که جیمین با یکی زود صمیمی شده بود
(تضمین نمیکنم اگر حقیقت رو بفهمی بازم خوشحال باشی جیناه:))
با قیافه ی جدی روبه جونگکوک گفت ما باید صحبت کنیم !!!.
وانگونه شد که شلوار جیمین و جونگک رنگ قهوه ای بد بوویی به خود گرفت 😔
جونگکوک با نفسای سنگین برای التماس ببخش خودش رو آماده میکرد که جین گفت میتونی برام کلید در رو بیاری؟؟لطفا من باید برم
جونگکوک نفس حبس شده اش رو بیرون داد و به ذوق خیلی زیاد گفت البته البته آقای کیم شما جون بخواه اصن ...
جین با چهره ی پوکر چندتا پلک زد و توی دلش گفت تنها امیدم این بود که انگار اینم نرمال نیست
تشکری کرد و از اتاق بیرون رفت
جیمین که گوششو برای شنیدن حرفای پدرش با جونگکوک به در چسونده بود پرتاب شد داخل و کف زمین پهن شد
جین نمیدونست بخنده یا نگران بشه
امان از این بشر که خودش زاییده بود اما نمیتونست کارهاشو پیش بینی کنه...
******
ساعت سه شب بود جین با هزار دردسر جیمین رو از خواب سنگینش بیدار کرد به آهستگی وسایلش رو برداشت داشتند به آرومی و بی سروصدا به سمت خروجی میرفتند جین کلید رو از استرس توی دستش فشار میداد و نفس های عمیقی میکشید
جیمین کورکورانه پشت سر پدرش میرفت تقریبا به در ورودی سالن رسیده بودند که جیمین محکم به میز خورد و گلدون بزرگ سفالی که مشخص بود عتیقه و گرون قیمته به سمت پایین قلت خورد جین پرید بگیرتش ولی نتونست گلدون محکم به زمین خورد و صدای مهیب شکستنش توی سالن پیچید جین کیف وسایل جمین رو با یک دست بغل کرد و با دست دیگه دست جیمین شوکه شده رو گرفت و گفت بدو
جیمین با شوک و بدون فکر کردن به دلیلش شروع به دویدن کرد جین کلید رو بعد باز کردن قفل در توی در گذاشت و سوار تاکسی شدند و به سمت خونه ی یونگی حرکت کردند
KAMU SEDANG MEMBACA
fake love
Cerita Pendekکی فکرشو میکرد کیم نامجونی که از ازدواج فراری و ترجیح میده تمام وقتش رو با گل و گیاهاش بگذرونه تا امگاهای نچسب و لوس بخواد ازدواج کنه اونم به اجبار با امگایی که یه پسر ۱۶ ساله داره کاپل اصلی :کوکمین کاپل فرعی:نامجین
