پارت ۲۸
جیمین از شدت دل ضعفه بیدار شد بشدت گرسنه بود دلش غذای گوشت دار میخواست با دیدن ساعت پوکر شد آخه کی شش صبح دلش حوس گوشت گاو میکرد نگاهی به جونگکوک کرد که دیشب کنارش خوابیده بود چهره اش انقدر معصوم و اروم بود که دلش نیومد بیدار کنه
یواش از رختخواب پایین رفت و به سمت اتاق جین رفت و وارد شد با ندیدنش توی اتاقش ناخواسته گوشه ی لبهاش بالا رفت
خودش به سمت آشپزخونه رفت و دست به کار شد
نیم ساعت بعد ...
شیوون که بخاطر تشنگی به آشپزخونه اومده بود با دیدن جیمین که سخت مشغول خرد کردن سبزیجاته
نزدیک تر رفت و با فاجعه روبه رو شد پیاز ها خیلی درشت بریده شده بودن سیب زمینی ها جوری پوست گرفته شده بودن که نصفشون هدر رفته بود هویج ها هم بشکل نا متقارن و درشتی بودن
شیوون آهی کشید و گفت جیمین تاحالا آشپزی نکردی ؟
جیمین گفت عمو من فقط ۱۶ سالمه معلومه نکردم
شیوون گفت چی دوست داری درست کنم
جیمین با پرویی گفت چابچه
لبخند شیطانی ای زد و گفت دیشب با آپا خوش گذشت ؟
شیوون بیخبر از منظور جیمین از جمله گفت آره خیلی ،فک کنم پدرت بعد مدت ها یک تکونی به بدنش داد (منظورش رقصه)
جیمین لبخند کجی زد و زیرلب گفت حالا اینقدر تو جزییاتم رفتن درست نی
یک ساعت بعد بوی مست کننده ی غذا تو اشپزخونه پیچیده بود جونگکوک با حس نبود جیمین کنارش بیدار شده بود
همراه با جیمین منتظر غذا بود براش میوه پوست گرفته بود که تا زمان آماده شدن غذا بخوره جیمین یکی دوتا از کیس مارکها رو نتونسته بود کاور کنه و جونگکوک داشت با عشق بهشون نگاه میکرد عاشق ردهایی بود که روی تن اون امگا کاشته بود
شیوون با کشیدن غذا تو بشقاب گفت غذا اماده ست
جونگکوک گفت هیونگم بدجور عاشق این غذاست برم صداش کنم
جیمین گفت من میرم تو بشین
جی کی :نه تو دلت میخواست بشین خودم میرم
جیمین :عشقم من که نمیتونم غذای به این داغی رو بخورم تا اجوشی رو صدا کنم بیام پایین خنک میشه
به سمت اتاق نامجون رفتجیمین دوبار به در زد وبانگرفتن جواب درو باز کرد جلو رفت و با دیدن صحنه روبه روش از شوک جیغ زد
پاپاش،تو بغل نامجون خواب بود و آنقدر صمیمانه همو بغل کرده بودند که انگار صدساله عاشق همند
جین با صدای جیغ از جاش پرید و با دیدن نامجون لخت اونم فریاد کشید و با لگد نامجون زهره ترک شده رو از تخت پرت کرد پایین
جین به تن لخت خودش نگاه کرد و گفت من چرا لختمممم چیکارم کردی
جیمین با شوک گفت شت شما باهم ... از کی تاحالا؟
جین گفت ن ن اشتباهه
اما جیمین از شوک از اتاق بیرون دویده بود
جین با تندی گفت لباسام کو
نامجون با یاد آوری شب مزخرفی که گذرونه بود با حالتی مشخص بود چندشش شده گفت توی لباسشوییه یادت نی ؟کل هیکل خودتو منو دیشب تگری کردی
جین با خجالت لبشو گاز گرفت و گفت ببخشید ولی من هیچی یادم نیست عادت مستیمه هرچیزی که شده بابتش معذرت میخوام و بیا فراموشش کنیم
نامجون با فهمیدن اینکه جین بوسه شونو یادش نی تو ذوقش خورد و پوکر شد و گفت باشه چیز خاصی نیست ولی تو خیلی بد مستی
جین درحالی سعی میکرد ریکت نشون نده گفت کار عجیب غریبی کردم؟
نامجون آهی کشید و گفت بیخیال بهتره بری اتاقت دوش بگیری بوی الکل میدی
جین قبل رفتن از نامجون تشکر کرد وسریع بیرون رفت نفسشو داد بیرون و گفت نزدیک بود و بعد چند بار خودزنی کرد مغزشو از دست داده بود چطور تونست نامجونو ببوسه و اونطور اغواش کنه همه چی یادش بود!
اهی کشید الان باید به جیمین هم توضیح میداد
کمی بعد نامجون جین شییون و جیکوک سر میز صبحانه بودند جین با دوش سریعی گرفت کمی دیرتر از بقیه سر میز نشسته بود موهاش هنوز نم داشت و گونه هاش ناخودآگاه با دیدن نامجون گل مینداخت
جیمین از شوک نمیتونست غذا بخوره و اشتهاش کور شده بود ینی اپا با اجوشی رابطه داشت پس چرا قایمش میکنن؟. اونا که مزدوج اند و رسما شوهر همدیگن
شیوون با صدای بلند گلوش رو صاف کرد و گفت خب ما باید یک چیزی رو بهتون اعلام کنیم
با دست کمر جین و نزدیک کرد و دستشو دور حلقه کرد
چشم های نامجون روی دست شیوون ثابت شد حس بدی گرفته بود
جین ولی شوکه به شیوون نگاه کرد و حس کرد از این همه نزدیکی معذبه اما طبق غریزه اش لبخند زد و چیزی نگفت و منتظر شیوون موند
_دیشب من و جین ... ما... تصمیم گرفتیم باهم قرار بزاریم ...
سکوت مرگباری به جو حاکم شد
نامجون بشدت عصبی شد و با حرص خاصی گفت جین همسر منه چطور جرات میکنی خودت رو بهش نسبت بدی
شیوون درحالی که خشم وحسادت از درون داشت میخوردش با حرص خاصی گفت جین بهم گفت مجبور شده و قرارداد طلاقم امضا کرده و ده ماه دیگه نسبتی باهم ندارید طول این مدت من و جین با همدیگه ميريم قرار و اگر خوب پیش رفت من قصدم جدیه من میخوام با جین ازدواج کنم
نامجون مشتی به میز کوبید و نگاه مرگبارش رو به جین دوخت و بعد از زدن پوزخندی و گفتن هرجور راحتین سالن رو ترک کرد اون احمق بود که با یک بوسه نرم شده بود و یک بار دیگه از همه ی امگاها متنفر شد
VOUS LISEZ
fake love
Nouvellesکی فکرشو میکرد کیم نامجونی که از ازدواج فراری و ترجیح میده تمام وقتش رو با گل و گیاهاش بگذرونه تا امگاهای نچسب و لوس بخواد ازدواج کنه اونم به اجبار با امگایی که یه پسر ۱۶ ساله داره کاپل اصلی :کوکمین کاپل فرعی:نامجین
