Chapter Two: Beginning of a love story

726 77 143
                                        

هری پاتر اکس مزخرفی بود.

میلیون ها چیز تو دنیا وجود داشت که هری توشون خوب بود ولی نه اکس کسی بودن. برای همین تمام یک ماه اول بریک اپ‌ش رو صرف فرار کردن از ویلیام و تظاهر کردن به اینکه اتفاقی نیافتاده کرده بود.

ماه دوم چالشی تر بود، با شروع شدن می استاد ها سخت گیری های بیشتری رو پیش گرفته بودن  با در نظر گرفتن امتحان های NEWT و اخرین سال هاگوارتز، تکالیف بیشتر و جدی تر شده بود، چیزی که هری ترجیح میداد ازش فرار کنه. نه اینکه نیاز داشت نگران باشه بالاخره اون قهرمان نجات دهنده‌شون بود  مطمئنا حتی اگه همشون رو خراب میکرد بازم تو همه ی درسا O میگرفت.

پس تمرکزش رو روی کوییدیچ و نصفه نیمه نوشتن مقاله های تکلیفش و همچنان رد کردن کلاس های تغییر شکل گذاشت، یه مدت بعد از شروع فرارش از ویلیام یه نامه از مک گوناگال گرفت که ازش خواسته بود جمعه عصر تو دفترش ملاقاتش کنه و هری نیاز نداشت نابغه باشه تا بدونه ملاقات کوچیکشون در مورد چی بود.

با اینحال برخلاف تصورش مک‌گوناگال دعواش نکرد، ازش نخواست که منطقی باشه و کلاس های تغییر شکلش رو شرکت کنه، حتی بهش پیشنهاد داد خودش براش کلاس های خصوصی بذاره تا از درس هاش عقب نمونه. گاهی وقت هری مطمئن نبود اگه لیاقت ادم های زندگیش رو داره یا نه.

اما برخلاف مک‌گوناگال دوستاش اونقدر فهمیده نبودن، اولش تلاش کردن بهش زمان بدن و چیزی نپرسن که ناراحتش کنه، اما همونطور که اپریل میگذشت صبرشون کمتر و کمتر میشد.

حالا هری باید از اون ها هم فرار میکرد دوستاش میتونستن خیلی بی ملاحظه باشن، اما نمیتونست بهشون حق هم نده، همه نگرانش بودن و این حقیقت که حتی نمیدونستن چه اتفاقی افتاده بیشتر ازارشون میداد.

پس هری یه فرار جدید پیدا کرد. فرار کوچولوی کیوتی که الان رو به روش نشسته بود و هروقت موهاش رو از فیروزه ای به صورتی تغییر میداد غش غش میخندید و باعث میشد هری هم باهاش بخنده.

انگشتش رو روی لپ تدی گذاشت که باعث شد بیشتر بخنده و موهاش رو نارنجی تیره کنه. هری لبخند گرمی به شیرینی پسرخونده ی کوچولوش زد که باعث شد اونم بخنده. فقط زیادی خوش‌خنده بود‌.

با دیدن ریموس که ظرف غذای زردش رو اورده بود جیغ کوچیکی زد و به هری اشاره کرد " پاپا! هری بم بستتی داده" ریموس چشم هاش رو چرخوند و به هری نگاه کرد که باعث شد هری دستش رو قلبش بذاره " نامرد ادم فروش! خوبه بهت گفتم به بابات نگو دیگه بهت بستنی نمیدم " تدی چشم هاش رو مظلوم کرد و رنگش رو از قهوه ای روشن به یه رنگ سبز زمردی که شباهت زیادی به مال هری داشت تغییر داد، یاد گرفته بود روی پدرخوندش همیشه جوابه این بار هم استثنا نبود " خیلی خب باشه میدم ولی بعد غذا " که باعث شد تدی خوشحال و راضی تو بغلش جا به جا بشه.

Always [Drarry]Povești de care să fii obsedat. Descoperă acum