15

1K 170 81
                                        

صبح روز بعد دراکو زود تر از همه بیدار شد ، چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات شب گذشته رو به خاطر بیاره و یادش بیاد چرا اینجاست .

هرچند هنوز مطمئن نبود دقیقا کجاست شب قبل به قدری خسته بود که اهمیت نده بیرون از هاگوارتز کجا میمونن و وقتی جینی بهش اتاق رو نشون داده بود بالافاصله خوابش برده بود .

از جاش بلند شد و کمی دور اتاق چرخید اتاق ساده ای بود و اثاثیه ش تو یک تخت خواب معمولی و کمد و اینه و چند تا تابلو خلاصه میشد .

دیوار های خونه اما تازه کاغذ دیواری شده بود و کمی هم بوی رنگ میومد ، پنجره ای که رو به حیاط بود نصفه باز بود و باد خنکی وارد اتاق میکرد . فضا دل باز و دل نشین بود .

با اینکه چند دقیقه ای میشد که بیدار بود اما از اتاق بیرون نرفته بود و فقط بی هدف عرض اتاق رو طی میکرد گهگاهی که از جلوی اینه رد میشد به خودش نگاه میکرد و بعد دوباره راهش رو از سر میگرفت .

چند بار اتفاقات شب گذشته رو مرور کرد تا مطمئن بشه هیچ اشتباهی نکرده اما هر بار کمتر موفق بود سردرد کوچیکی که داشت نشونه ی زیاد فکر کردن بود ‌.

دلش نمیخواست بره پایین و با هیچ کس رو به رو شه حدقل نه تا وقتی که گیج و سردرگم بود ‌.

احساسات تازه جوونه زدش با عقلش تو جنگ بودن و دراکو نمیدونست به حرف کدوم گوش بده بعد از دقایق طولانی خیره شدن به نقطه ای رو اینه تصمیمش رو گرفت .

اول دوش کوتاهی گرفت تا اخرین باقی مونده های پشمک صورتی از روی موهاش پاک بشه و بعد از کوله پشتی ای که جینی براش گذاشته بود یه دست لباس تمیز برداشت و پوشید .

راه پله ها رو دو تا یکی پایین رفت با اینکه اشنایی زیادی با محیط خونه نداشت از راهرو گذشت و اخرین در رو باز کرد همونطور که حدس زده بود اشپز خونه بود .

_صبح بخیر بچه ها

با صدای بلند گفت ، هری که ظاهرا داشت صبحانه درست میکرد برگشت و جواب داد " صبح بخیر " چشم هاش یکم قرمز بود موهای نم دارش روی پیشونی ش ریخته بود و اشفته بود به جز اینا خوب به نظر میرسید .

اما جینی سرش رو روی میز گذاشته بود به نظر میرسید خواب باشه چون جواب دراکو رو نداد .

وقتی هری نگاه متعجب دراکو رو دید گفت " خوابه ... اصلا نمیدونم چرا صبح به این زودی بیدار شده تا نصفه شب بیدار بود ... فرد و جورج هم فکر کنم سه خوابیدن تا ظهر بعید میدونم بیدار شن "

دراکو یکی از صندلی ها رو عقب کشید و روش نشست " چیکار میکردین؟ "

هری یه ماگ مشکی رنگ جلوش روی میز گذاشت " هیچی ... تو اینستاگرام میچرخیدن با هم چت میکردن ... تد و جودی هم بیدار بودن منم خوابم نمیبرد تو حموم بودم " برای دراکو قهوه ریخت و دوباره برگشت مشخص بود فقط میخواد خودش رو سرگرم کنه چون تمام کاری که میکرد جا به جا کردن ظرف ها بود .

Always [Drarry]Donde viven las historias. Descúbrelo ahora