بارون اروم اروم به شیشه ی پنجره میخورد، اواسط دسامبر بود و هوا وحشتناک سرد بود با اینحال هنوز برف نیومده بود، اما بارون و طوفان امانشون نمیداد.
حال و هوای کریسمس تمام هاگوارتز رو گرفته بود و تک تک بچه ها براش اماده میشدن همین الانشم هاگرید درخت بزرگی رو تو سرسرای بزرگ شده بود و تزئین کرده بود، اولین کریسمس بعد از جنگ برای همه خوشایند بود.
هرکسی هم به نحو خودش در حال جشن گرفتن بود ... هری هم به نوبه ی خودش!
تیشرت گشادش کج شده بود رو روی شونه هاش افتاده بود، پوست گندمی رنگش عرق کرده بود و نفس نفس میزد، ویلیام سرش رو تو گودی گردن هری فرو برده بود و صدای ناله ی هری هر لحظه بلند تر میشد.
خودش رو روی پای ویلیام جا به جا کرد تکون خوردنش باعث شد تیشرتش حتی بیشتر کنار بره و ترقوه هاش رو بیشتر به نمایش بذاره.
ترقوه های هری بدون شک جزو بی نقص ترین بخش های بدنش بودن البته اگه از چشم های درشت و مژه های پرپشتش فاکتور میگرفت! به همین خاطر ویلیام سرش رو کج کرد و دندون هاش رو روی استخون ترقوه ی هری گذاشت، دست هاش به پهلو های هری چنگ زده بود که باعث شد هری هیسی بکشه.
ویلیام که حدس زد ترقوه ش حساسه بدن هری رو بیشتر به خودش فشرد و اون قسمت رو بیشتر مک زد همین باعث شد هری بلند تر ناله کنه ناله ای که به نظر بیشتر از روی درد بود.
ویلیام تلاش کرد دست هاش رو زیر تیشرت هری ببره اما دست های هری که تا الان دور گردنش حلقه شده بودن جلوش رو گرفتن، ویلیام سوالی بهش نگاه کرد، هری که موهاش جلوی چشم هاش رو گرفته بودن و نفس نفس میزد به سختی گفت " من ... اماده نیستم ".
ویلیام سر تکون داد و دست هاش رو عقب کشید لبخند گرمی به هری زد تا بهش اطمینان بده " عیبی نداره صبر میکنیم" هری تک خنده ای کرد و سرش رو عقب پرتاب کرد " مطمئنی؟ باید خیلی صبر کنی ها" با خنده گفت و این بار به چشم های ویلیام نگاه کرد ولی ویلیام فقط بدن هری رو به خودش نزدیک تر کرد " تو ارزشش رو داری " هری هومی کشید و با رضایت سر تکون داد، نمیتونست منکر احساس خوبی بشه که ویل هربار بهش میداد هری کنارش ارامشی داشت که هیچ جای دیگه نمیتونست پیدا کنه.
" دوست داری کریسمس بیای پیش من؟ " بعد از چند لحظه سکوت ویلیام پرسید، هری با تعجب گفت " پیش تو؟ یعنی ..." ویلیام حرفش رو ادامه داد " بیای خونه ی من " هری چند لحظه ساکت شد و بعد گفت " مطمئن نیستم چون برنامه ای برای کریسمس ندارم ولی ... نمیدونم" ویلیام فهمیده سر تکون داد " میفهمم ایرادی نداره " هری چشم هاش رو چرخوند و گفت " انقدر باملاحظه و فهمیده نباش یه جاهایی باید سلیطه بازی در بیاری"
ویلیام خندید " مثل الان؟ " هری شونه هاش رو بالا انداخت و گفت " نمیدونم خودت چی فکر میکنی؟ "
ویلیام لبخند اطمینان بخشی زد و جواب داد " فکر میکنم که دلم نمیخواد دوست پسرم رو تحت فشار بذارم "
VOCÊ ESTÁ LENDO
Always [Drarry]
Fanficهری یه نقاشی پاره پاره شده بود، و دریکو کسی که این شاهکار رو میپرستید.
![Always [Drarry]](https://img.wattpad.com/cover/233418619-64-k733085.jpg)