یه نفر که انتظارش رو ندارین وارد داستان شده لطفا با گل و شیرینی و پلاکارت بهش خوش آمد بگین و منم فوش ندین با تشکر ♡
***************
صبح روز بعد هری زود تر از همیشه از خواب بیدار شد. چند ثانیه طول کشید تا خاطرات شب قبل رو بخاطر بیاره وقتی ذهنش کم کم روشن شد ترس تمام وجودش رو فرا گرفت.
دست هاش هنوز دور گردن دریکو حلقه شده بود و دست های اون روی کمرش بود یکم پایین تر از حد معمول. اصلا اگه گرفتن کمر دوستتحد معمولی داشت، سرش رو روی سینه ی دریکو نگه داشت جرئت نداشت بهش نگاه کنه.
اونا شب رو تو یه تخت خوابیده بودن، کنار هم، تو بغل هم. بدن هری از فکر حالتی که خوابشون برده بود داغ کرد. این اشتباه بود قطعا اشتباه بود بقیه چی فکر میکردن؟
تکون خوردن دریکو زیرش رو حس کرد حتما بیدار شده بود نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو بست نه نمیخواست بیدار باشه نمیخواست با دریکو حرف بزنه چون اون پسر قرار بود با لبخند خونسرد همیشگیش بهش نگاه کنه و جوری رفتار کنه انگار همه ی دوست هاش رو شب موقع خواب بغل میکنه.
شاید هم میکرد، شاید هری زیادی حساس شده فقط چون یه کراش احمقانه ی کوچیک روی دریکو داشت که حتی تا الان جرئت نمیکرد بهش اعتراف کنه، زندگی واقعا عالی بود.
با اینحال اونجا بود، سرش روی سینه ی دریکو بود و به صدای تپش قلبش گوش میداد، عطر وانیلی و خنکش تمام سیستم هری رو گرفته بود و دست های خوشگل لعنتیش رو کمرش بودن.
هری فکر نمیکرد زنده بمونه. برای بار هزارم در طول ماه اخیر به خودش و کار های احمقانهش و بچه بازی هاش لعنت فرستاد، الان حقش بود عذابی که دریکو بهش میداد حقش بود. نمیتونست اعتراض کنه.
"بیداری؟" صدای بم صبح گاهی دریکو رو شنید، فایده ای نداشت دیگه خودش رو به خواب بزنه حالا که دریکو بیدار شده بود.
"آره " صداش خشدار تر از چیزی که انتظارشو داشت بیرون اومد، دریکو تکون خورد و تقریبا از جاش بلند شد که باعث شد هری هم مکان گرمش روی سینه ی دریکو رو از دست بده و نیم خیز بشینه.
دریکو کش و قوسی به بدنش داد و به هری لبخند زد، از اون لبخند های گرمی که تازه کشف کرده بودن داره، لبخند هایی که دل هری رو گرم میکرد، لبخند هایی که حاضر بود هرچی داره بده تا ببینتش.
"صبحت بخیر " دریکو با همون لبخند گفت و باعث شد هری فکر کنه چه حسی داره هر روز صبح اینجوری از خواب بلند بشن؟ کنار هم با دریکویی که بهش لبخند میزنه و میبوستش.
" صبح تو هم بخیر " متقابلا لبخند زد، نه ممکن نبود دریکو بهش علاقه ای نداشت اما همینکه بهش لبخند میزد همینکه کنارش بود همینا برای هری کافی بود.
YOU ARE READING
Always [Drarry]
Fanfictionهری یه نقاشی پاره پاره شده بود، و دریکو کسی که این شاهکار رو میپرستید.
![Always [Drarry]](https://img.wattpad.com/cover/233418619-64-k733085.jpg)