بعد از صحبتی که هری و دریکو باهم داشتن حرف زیادی بین شون رد و بدل نشد.
موقع صبحانه هری خودش رو سرگرم حرف زدن با مهمون های دیشب که شب رو مونده بودن کرد و یه جورایی دریکو رو ایگنور کرد.
دست خودش نبود باید اعتراف میکرد انتظار نداشت دریکو اینجوری برخورد کنه، درسته اون ویلیام رو دوست داشت و میخواست رابطه شون رو نگه داره اما دریکو فقط ردش کرده بود، این دردناک بود وگرنه خودش اونقدرم مشکلی بود با فقط دوست بودن باهاش نداشت.
تد و مارشال بعد از رفتن بقیه ی مهمون ها، کلی دعواش کردن، انتظار داشتن هری چیزی مثل " خونه ی خودم مهمونی خودم بود" بگه اما اون سکوت کرد جفتشون میتونستن حدس بزنن اوضاع بین هری و دریکو ناجوره.
خوشبختانه کار زیادی برای انجام دادن بود، خونه منفجر شده بود و این تازه اول روز سال جدید بود، همه موافقت کردن بمونن و تو تمیز کاری به هری کمک کنن در حالی که هری خودش رو مشغول مرتب کردن خونه با رز نشون میداد در واقع فکرش هنوز درگیر بود.
دریکو به نظر خونسرد میرسید پس هری به خودش زحمت نداد بپرسه، این براش عجیب بود الان که فکر میکرد همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاده بود که فرصت پردازش رو ازش بگیره.
یک سال پیش اون کریسمس رو کنار هرماینی تو ناکجااباد گذروند، به دره ی گودریگ رفت، چوبدستیش رو از دست داد و ...، یک سال پیش هم همین موقع با رون مشکل داشت، الان دقیقا یک سال گذشته بود و هری کجا بود؟ بطری های مهمونی کریسمس رو با دوست های ماگلش جمع میکرد و تلاش میکرد بفهمه چی تو سر پسری که سال قبل دشمنش بود میگذره.
الان که فکر میکرد اون واقعا به خودش استراحت نداده بود و همه ی اینا داشت دیوونه کننده میشد، اگه فقط میتونست ذهنش رو جمع و جور کنه و بفهمه چی میخواد خیلی خوب میشد.
اما مغز هری اشفته بازار افسارگسیخته ای بود که هیچ جوره نمیشد درستش کرد، اگه فقط یکی از اون بیراهه های فکریش رو درست میکرد شاید میتونست روی مسائل مهم تر تمرکز کنه.
رز که به نحوی میتونست حدس بزنه هری ذهنش درگیره و حتی به طرز اعجاب انگیزی میدونست در مورد چی فقط ساکت موند، تو سکوت خونه رو به شکل اولش برگردوندن یا حداقل تقریبا این کار رو کردن.
تد میخواست با هری حرف بزنه، اما به دلایلی خودش رو نگه داشت، میدید که دریکو هم تو فکره و انگار هیچ کدوم از اون دو تا، اینجا حضور نداشتن.
تد میدونست هری دوست پسر داره و به دلایلی هرگز دوست پسرش رو به اون ها رو معرفی نکرده، حتی استیو هم دوست پسر مرموز هری رو ندیده بود، اونطور که میگفتن یکی از استاد های جوون مدرسه شون بود اما تد به کل قضیه شک داشت.
مارشال مدام بهش میگفت انقدر بهش گیر نداده چون به اون ربطی نداره اما با اینحال تد ساعت ها جینی رو نصیحت کرد که اگه هرمشکلی دارن بهتره که با اونا بگن چون بزرگ ترن و بهتر میتونن تصمیم بگیرن و بلاه و بلاه و بلاه.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Always [Drarry]
Fanficهری یه نقاشی پاره پاره شده بود، و دریکو کسی که این شاهکار رو میپرستید.
![Always [Drarry]](https://img.wattpad.com/cover/233418619-64-k733085.jpg)