4

1.8K 298 188
                                        


تو ساعت های گذشته قطار سریع السیر هاگوارتز از مزرعه ها و دشت های زیادی گذشته بود و در حال حاضر از بین جنگل رد میشد .

دراکو بی توجه به همه چیز روی صندلی لم داده بود و به حرف های هری میخندید ، هیچ وقت فکر نمیکرد هری بتونه انقدر بامزه باشه ، جوری که دست هاشو تکون میداد و با هیجان از خاطراتش تو جنگل میگفت واقعا بامزه بود .

تو چند ساعت گذشته دراکو باور کرده بود که این هری زمین تا اسمون با هری پاتری که قبلا میشناخت فرق داره ، اونا _هیچ کدومشون _ طوری با دراکو رفتار نمیکردن که معذب بشه حرف هاشون روزمره بود نه در مورد جنگ حرف میزدن و نه در مورد هر چیزی که تو گذشته اتفاق افتاده .

دراکو احساس راحتی میکرد ، این چیزی بود که اصلا انتظارشو نداشت و همین باعث میشد بیشتر به حرف های هری بخنده .

تو تمام این چند ماه همه ی دوست هاشو از دست داده بود البته اگه میشد اسمشونو دوست گذاشت ، پدرش بی هیچ دلیل خاصی از دراکو عصبانی بود ‌و مادرش بخاطر رفتار بقیه مردم کلافه ، معلوم نبود چرا اما هرکدومشون دلیل متفاوتی داشتن .

اون هیچ ایده ای نداشت که چرا پدرش دوباره تبرعه شده ، در مورد خودش کسی نتونست حرفی بزنه وقتی بیگناهی سیوروس اسنیپ ثابت شده بود کسی دراکو رو متهم نکرده بود یه جوری بود انگار کسی ازش شکایتی نداشت و مدرکی برای مرگخوار بودنش پیدا نمیشد .

اما در مورد پدرش ؟ وقتی لرد سیاه مرده بود دراکو مطمعن بود پدرش یکی از کسایِی که احتمالا تا اخر عمرش تو ازکابان میمونه ولی بر خلاف تصورش تعداد خیلی کمی از مرگخوار ها زندانی شده بودن و اون ها هم دست راست ها و مرگخوار های وفادار لرد سیاه بودن .

انگار وزارتخونه تصمیم گرفته بود یه شانس دوباره به جوون تر ها بده هرچند بعید میدونست واقعا ادم بشن به هر حال یک بار انتخاب کرده بودن وارد راه تاریکی بشن ، دوباره هم میتونستن .

با وجود همه ی اینا پدر و مادر دراکو مرگخوار شناخته شده بودن و خودش هم دست کمی نداشت پس اصولا کسی دلش نمیخواست دور و بر دراکو باشه و این مثل روز روشن بود .

ترس های زیادی اطراف دراکو بودن که هیچ کس نمیتونست نابودشون کنه ، حالا چند ساعت گذشته بود و اون واقعا نمیدونست نگران چی بوده ، ظاهرا شروع سال تقریبا خوب پیش رفته بود حدقل تا اینجا .

وقتی چرخ دستی در کوپه ی اونا رو زد همه تقریبا متوجه گذر زمان نشده بودن جورج با گیجی پرسیده بود " یکم زود نیومده ؟" و اون موقع بود که تازه متوجه عوض شدن رنگ اسمون شدن .

دراکو شونه ای بالا انداخت به هر حال به نظر نمیرسید هیچ کدومشون گرسنه باشن با این وجود هری و جینی از جاشون پریدن و از کوپه بیرون رفتن .

Always [Drarry]Место, где живут истории. Откройте их для себя