24

734 117 73
                                        

هری عطسه کرد و سرش رو تکون داد " نمیخورم! " دریکو با حرص قاشق شربت رو دوباره جلوی صورتش گرفت " باید بخوری!"

"نمیخورم!"

" میخوری! "

"نمیخورم!!"

"میخوری!"

مادام پامفری اهی کشید، این پسر از روز اول حضورش تو هاگوارتز دردسر بود ولی مطمئنا اینکه با دست و پای شکسته روی تخت بیفته بهتر از سرماخوردگیش بود!

چندین ساعت و مادام پامفری حتی موفق نشده بود یکی از معجون ها و شربت ها رو به خوردش بده! باز حدقل مالفوی بهتر بلد بود باهاش کنار بیاد ...

چون هری عین بچه های کوچیک نق نق میکرد و بهونه میگرفت و لب به دارو هاش نمیزد!

دریکو موهاش رو عقب داد و با حرص به هری خیره شد " یا میخوریش یا گوشیت رو ازت میگیرم " هری زبونش رو بیرون اورد " تلاشت رو بکن مالفوی " با اخم گفت در پایان جمله ش گلوش خس خس کرد و همین باعث شد دریکو دوباره با نگرانی به طرفش بره.

پسره ی احمق کل روز زیر بارون با یدونه شال گردن نشسته بود و روز بعد به شدت سرماخورده بود، و دریکو رو با لجباز ترین موجود دنیا یعنی هری مریض اشنا کرده بود.

خوشبختانه تب نداشت اما گلوش گرفته بود و صرفه میکرد و دریکو قسم میخورد اون نمیتونست رو پاهاش وایستاده و راه بره احتمالا سرگیجه داشت.

از صبح حتی لب به غذا هم نزده بود و این دریکو رو نگران تر میکرد بالاخره ظهر گفت گرسنشه اما پیتزا میخواد و به جز پیتزا لب به هیچی نمیزنه.

بالاخره انقدر بهونه گرفت و چشم هاش رو گربه کرد که دریکو مجبور شد به تد زنگ بزنه و ازش بخواد پیتزا سفارش بده تا دریکو بره و بگیرتش و مجبور شد دروغ های مسخره ای در مورد اینکه تو مدرسه شون نمیتونن غذا از بیرون بگیرن سرهم کرد.

وقتی دریکو براش پیتزا اورد هری خوابش برده بود و موقعی که بلند شد زد زیر گریه و گفت دیگه پیتزا نمیخواد دریکو میخواست سرش رو به دیوار بکوبه چون حتی اگه راضی میشد معجون ها رو بخوره بازم معدش خالی بود.

" خواهش میکنم هری ... قول میدم اگه داروهات و غذات رو به موقع بخوری هرکاری بگی میکنم" دریکو با درموندگی گفت، نمیتونست ببینه هری انقدر کلافه ست و داره به سلامتیش اسیب میزنه.

هری متفکر نگاهی به دریکو کرد و گفت " هرکاری؟" دریکو سر تکون داد " هرکاری " هری اهی کشید " خیلی خب ... قبوله"

با اکراه قبول کرد فقط و فقط بخاطر اینکه چیزی بود که از دریکو میخواست، خودش هم نمیدونست چطور دریکو هنوز اینجاست و چرا وقتی هری انقدر دیکهده تحملش میکنه، دریکو دقیقا میدونست چطور با هری صحبت کنه که جواب بگیره.

Always [Drarry]Donde viven las historias. Descúbrelo ahora