در دو هفته ی بعد همه چیز به مراتب بهتر پیش رفت کلاس ها شلوغ بود اما کسی اعتراض نمیکرد ، اساتید بیشترین تلاششون رو میکردن درس های سال گذشته رو هم برای دانش اموز هایی که سال قبل ششم بودند توضیح بدن به نظر میرسید خیلی از اونها درس ها رو خوب یاد نگرفتن .
اوضاع کلاس ها باعث میشد دانش اموز ها بیشتر تلاش کنن اون سال برخلاف بقیه ی سال ها تقریبا همه خیلی زیاد درس میخوندن تا از کلاس عقب نمونن .
رابطه ی هری ، دراکو ، فرد و جورج و جینی بهتر شده بود و الان چیزی جز دوستی صادقانه بین شون نبود .
دراکو به طرز عجیبی به این اوضاع جدید عادت کرده بود و احساس راحتی میکرد.
هر روز صبح همه ی کلاس هاش با اون چهار تا بود قبل صبحونه یا هری میومد دنبالش یا خودش زود تر بیدار میشد و منتظر بقیه پشت راهروی پنجم میموند .
یا اینکه قرار میذاشتن و همدیگرو تو سرسرای ورودی ملاقات میکردن .
دراکو متوجه شده بود هری علاقه ی نداره سر میز گیریفیندور بشینه و حدس میزد دلیلش رون ویزلی باشه هرچند نمیدونست چرا انقدر از هم فاصله گرفته بودن ، پس جای همیشگی شون تبدیل شده بود به اخر میز اسلایترین هر سه وعده ی غذا اونجا میشستن ، تمام مدت با شوخی های جینی و هری و سر به سر گذاشتن های فرد و جورج میگذشت اوایل دراکو به سختی میتونست چیزی بگه اما حالا هر از چند گاهی بهشون ملحق میشد .
بعد از کلاس ها هم تو زنگ تفریح ها پیش هم بودن به جز وقت هایی که جینی میرفت پیش همسال های خودش .
حتی بعد از تموم شدن کلاس ها هم هیچ کدوم وقت شون رو داخل سالن عمومی نمیگذروندن سال جالبی بود فرد و جورج تقریبا هیچ کس رو نمیشناختن و هری ترجیح میداد اونجا نره نه بخاطر رون بلکه بخاطر نگاه هایی که روش بود هرچی نباشه ولدمورت رو کشته بود این کم چیزی نبود .
دراکو هم که ترجیح میداد وقت ش رو با اونا بگذرونه پس دلیلی نداشت تنهایی تو سالن عمومی اسلایترین بشینه ، اینجوری شد که همشون بعد از ظهر ها و عصر ها زیر درخت افرای تو حیاط کنار هم می نشستن ، گه گاهی حرف میزدن یا شوخی میکردن ، یا با هم دیگه درس میخوندن .
زندگی به طرز عجیبی اروم بود این روند شاید تکراری محسوب میشد اما بیش از حد دل نشنین بود انقدر که دراکو نمیخواست تموم شه .
به جرعت میتونست بگه رابطه ای که با اونا برقرار کرده و دوستی ای که بین شون شکل گرفته رو هرگز نداشته !
میدونست خیلی مسخره ست ... چون اون قدر ها هم صمیمی نشده بودن اما این چیزی بود که هیج وقت نداشت .
قبلا هرگز نمیتونست بین گروه های دوستاش راحت باشه یا خودش باشه بدون ترس از چیز هایی که دوست داره حرف بزنه همیشه یه ماسک سرد از خودش نشون میداد تا هیج کس به خود واقعی ش پی نبره .
اون هیچ وقت دوست هایی نداشت که ساعت ها الکی با هم بحث کنن و مجبور شه ساکتشون کنه ... همه چیز براش جدید بود و این چیزی بود که هیچ کدوم از اونا نمیفهمیدن .
YOU ARE READING
Always [Drarry]
Fanfictionهری یه نقاشی پاره پاره شده بود، و دریکو کسی که این شاهکار رو میپرستید.
![Always [Drarry]](https://img.wattpad.com/cover/233418619-64-k733085.jpg)