25

749 115 130
                                        

دریکو با مشقت چمدون هارو از صندوق عقب ماشین بیرون کشید و پایین گذاشت از اون جایی که هری عادت نداشت بیشتر از یدونه کوله پشتی با خودش ببره پس دریکو مونده بود و دو تا چمدون سنگین.

که البته هردوتاش برای خودش بودن هوای ژانویه واقعا غیرقابل اتکا بود یه لحظه سرد میشد یه لحظه گرم ممکن بود هرچیزی پیش بیاد!

سرش رو بالا اورد و به افتابی که روی برف ها نشسته بود نگاه کرد موهاش رو عقب زد و به طرف خونه ی شماره ی دوازده میدون گریمولد برگشت.

صادقانه وقتی هری موقعی مریضی ازش قول گرفته بود که "هرکاری" براش انجام بده اون واقعا انتظار نداشت "هرکاری" تعطیلات کریسمس باشه.

دریکو نمیخواست برگرده خونه پس برنامه ش این بود که تو هاگوارتز بمونه شاید اگه شانس میاورد چند نفری که میشناختم میموندن ولی خب بهتر از خونه رفتن بود.

اما هری هفته ی قبل از رفتن بهش پیشنهاد داده بود کریسمس رو با اون تو خونه ش بگذرونه، اون یه چیزی مثل " این قراره افسانه ای بشه! " گفته بود که دریکو چیزی ازش متوجه نشده بود و باعث شده بود فرد و جورج چشم هاشون ببندن و بگن " بدون ما کارای خفن نکن اقای افسانه ای ".

اما حالا که اونجا ایستاده بود در نهایت خوشحال بود، حرف زدن با جینی باعث شده بود که یکم به خودش بیاد و کمتر نگران هری باشه، اون انکار نمیکرد واقعا هری رو دوست داشت اما به این معنی نبود که خوشحالیش رو ازش بگیره.

علاقه ش به هری میتونست دوستانه باشه، دریکو امیدوار بود اینجوری جواب بده، حسی که به هری داشت هر روز بیشتر میشد و اگه فقط میتونست نوع این علاقه رو به دوستی تبدیل کنه عالی بود.

البته هم جینی هم خودش یه جاهایی ته قلبش میدونست که داره زر میزنه و امکان نداره موفق بشه، اما خب الان اینجا بود قرار بود هفته ی اول کریسمس رو کنار هری تو خونه ش تنها بگذرونه.

این واقعا موقعیت خوبی برای نشون دادن اینکه احساساتش به هری میتونه کاملا دوستانه باشه بود.

بین خودمون بمونه دریکو یکم زیادی خوش خیاله.

چمدون ها رو بلند کرد و به طرف طبقه ی بالا رفت هری در رو باز گذاشته بود و خودش جلوتر وارد شده بود وقتی دریکو اومد داخل میتونست صداش رو بشنوه که بلند داد میزنه " هوم سوییت هوم!"

دریکو چمدون ها رو جلوی در گذاشت و داد زد " هی من چمدون هامو کجا بذارم؟ " صدای پایی رو از طبقه ی بالا شنید و به دنباله ی اون هری از پله ها پایین اومد " دفعه ی قبل کدوم اتاق موندی؟ بذارشون همون جا " هری بیخیال گفت و از پله ها پایین اومد.

" دفعه ی قبل حتی نمیدونستم شب میمونیم تو برام لباس اورده بودی یادم نیست کدوم اتاق بود منتظرت بودم که از حموم بگردی خوابم برد شب بعد هم که ترسیده بودی کنار خودت خوابیده بودم " دریکو با مقداری کلافگی توضیح داد الان که فکر میکرد اونا واقعا فرندشیپ نبودن، محض رضای خدا دفعه ی قبلی که تو این خونه بودن هری رفته بود حموم و به دریکو گفته بود صبر کنه و بعدش انقدر دیر کرد که دریکو خوابش برده بود و شب بعد هم هری تمام مدت سرش رو سینه ش گذاشته بود و خوابیده بود.

Always [Drarry]حيث تعيش القصص. اكتشف الآن