chapter 14

398 47 17
                                    

دکتر: ضربه ای که به نخاع وارد شده بود خیلی شدید بود و ما نتونستیم کاری کنیم..ایشون متاسفانه از کمر به پایین فلج شدن

سرمو بردم عقب و چشمامو بستم.دستمو توی موهام کشیدم و سعی کردم دهنمو کنترل کنم که داد نزنم
زین دهنش خشک شده و چشماش بی حسه

_پدر و مادرش چطور؟؟

تمام توانمو به کار گرفتم تا بتونم حرف بزنم

دکتر: اونا..خب..متاسفم..نتونستیم کاری بکنیم..اونا هر دوشون فوت کردن

این کابوس لعنتی چیه که داره عذابم میده؟؟
من بخاطر کدوم گناهم دارم اینطوری مجازات میشم؟

رفتم و روی صندلی پشت سرم نشستم.زین هنوز مات و مبهوت جلوی در اتاق عمل وایساده
میتونم چند نفرو ببینم که دم در اتاقاشون وایسادن و دارن نگاهمون میکنن.بلند شدم دست زینو گرفتم و کمکش کردم بشینه روی صندلی

زین: اون گفت...اون گفت دیانا فلج شده؟؟؟

_متاسفم

زین: اون لعنتی گفت پدر و مادرش مردن؟؟؟

_متاسفم زین

"بچه ها حالتون خوبه؟؟؟"

صدای نایل بود.تن صدا و لحجه غلیظشو حتی تو بدترین شرایطم میتونم تشخیص بدم
لویی و هری هم پشت سرش اومدن و با قدمای آروم و شمرده اومدن سمتمون

هری: چی شده؟؟

_کی به شماها خبر داد؟؟

ترس چند دقیقه پیش که با دیدن زین بهم دست داد، اومد توی وجودم و یه لحظه فک کردم شاید زنجیره تصادفات گند امشب ادامه داره
زین هم همین فکرو کرد.میتونم از لرزش صداش بگم

زین: شما...اینجا...؟؟

نایل: پاتریک (بادیگارد لیام) بهمون خبر داد که هردوتون اومدین اینجا.حالا بگین چی شده؟؟؟

سرمو به دیوار پشتم تکیه دادم و یه بازدم عمیق کردم.حداقل بیشتر از این مقصر نیستم
زین سرشو گذاشت روی دستاش و همون لحظه چندتا دختر دوییدن طرفمون

دختر: لویی میشه با هم عکس بگیریم؟؟

لویی: الان نه..

دختر: هری تو چی؟؟ خواهش میکنم..

هری سرشو به نشونه باشه تکون داد و من چشمامو بستم.چندتا دختر دیگه اومدن سمتمون اما من هنوز چشمامو باز نکرده بودم تا اینکه نایل داد زد: بچه ها بریم توی اون اتاق.خالیه.اینجا نمیتونیم بشینیم

از روی صندلی بلند شدم و به زینم کمک کردم بلند شه.بس (بادیگارد نایل) بردمون توی اتاق و جلوی دخترا رو گرفت تا دنبالمون نیان تو
زین دستمو پس زد و نشست روی صندلی.زین پسر ضعیفی نیست.اون اجازه نمیده هیچکس ضعفشو ببینه.بخاطر همین ازم کمک نمیخواد و من بهش ایراد نمیگیرم
البته این دید خوشبینانشه
ممکنه بخاطر اینکه من باعث شدم دوست دخترش فلج شه و پدر مادرشو از دست بده دیگه ازم کمک نخواد یا حتی ازم متنفر شه
بغضمو قورت دادم و بدون اینکه چیزی بگم از در اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق آنا
پرستارا جلوی دخترا رو گرفتن و برشون گردوندن توی اتاقاشون
در اتاق آنا رو بستم و نشستم کنارش.با دیدنش توی اون وضع یه چیز ترشیو ته گلوم حس کردم
بعد از چند دقیقه چشماشو روی هم فشار داد و بعد از یه آه کوچیک آروم بازشون کرد.دستمو گذاشتم روی دستش که روی شکمش بود و تمام تلاشمو کردم تا آروم باشم و اون آتیش درونمو خفه کنم

Endless love (persian)Where stories live. Discover now