Part_22

833 174 150
                                        

هی بچز🙌

لطفا ووت و کامنت فراموش نشه💛

●○●○●○●○●○●○●○●○

_خیلی درد میکنه؟

لویی با کشیدن پارچه خیس روی لب لیام گفت و به چشمای بستش نگاه کرد.

لى_ الان تو اتاق چیکار میکنه؟

لویی نفسشو بیرون داد و نگاه کوتاهی به در قفل شده اتاق انداخت.خیلی وقت بود که زین لیامو بیرون کرده و در رو بسته بود.

لو_اون خیلی ناراحته لیام.. الان داره سیگار میکشه و به سقف زل زده. فقط باید شکر کنم که تونست خودشو مقابل تو کنترل کنه.

لیام چشماشو باز کرد و کمی از مبل فاصله گرفت.

لی_چرا انقدر براش مهمه؟ مگه اصلا چی بود؟

لویی چند ثانیه خیره بهش نگاه کرد و دستمال رو کنار گذاشت.

لو_اونا یه سری نامه اس که زین بعضی وقتا مینویسه و همشون برای شخص خاصیه. اون نامه ها براش خیلی مهمن. اینکه بدون اجازه خوندی و پاره شدن، مثل اینه که آتیش خاطره هاشو روشن کردی.

لیام با نا امیدی بهش خیره شد و لبشو گاز گرفت. کلافه و عصبی موهاشو چنگ زد و نمیدونست چیکار کنه. به شدت دلش میخواست یکی رو در حد مرگ بزنه و همه حرصشو سر اون خالی کنه.

لی_ولی وقتی توی اتاق بودم اروم بود.

لویی تک خنده ای کرد و موهای لیامو بهم ریخت.

لو_داداش سادم..هنوز مونده اونو بشناسی. بعضی وقتا خودمم ازش میترسم. وقتی عصبانیه قابل کنترل نیست!

لی_ پس چرا برای من کنترل داشت؟

لویی چند ثانیه نگاهشو توی چشماش نگه داشت و لبخند محوی زد.

لو_چشمات، چشمات آدامس خرسی.. اونا میتونن یه سنگ رو ذوب کنن. دل زین که خودش نرمه..

لیام لبخند محوی زد و نگاه خیرشو تو چشمای آبی لویی نگه داشت. اونا هنوزم بهش آرامش میدادن. جوری که طیفای آبی کمرنگ و پررنگ توی چشماش پخش شده بود لیامو شگفت زده میکرد.

لی_ میتونم....میتونم بغلت کنم؟..

لویی تعجب توی نگاهشو پس زد و بعد چند لحظه دستاشو دوطرف لیام گذاشت و پیشونیشو به پیشونیش چسبوند. به چشمای درشت شده شکلاتیش خیره شد و لبخند محوی زد.

لو_ گوش کن لیام من..تو این سلول تا وقتی که من هستم و تا وقتی که پیش منی، تنها کسی که اجازه داره هر کاری انجام بده بدون اینکه اجازه بگیره یا بخواد جواب پس بده تویی..باشه؟!

لیام با چشمایی که از ذوق تار شده بود سرشو به نشونه تایید تکون داد و نوک بینی لویی رو بوسید.

Chieftain (ziam)Where stories live. Discover now