2022 December
Writer's pov/
غلطی تو تخت خورد، بدنش هنوز درد میکرد، با تیر کشیدن کتف چپش، ناله ای کرد و سعی کرد از روی تخت بلند شه. سوزن سِرُم خالی از دستش کشید بیرون، نگاهی به اطراف انداخت...
اون پسر موطلایی که حالا موهاش قهوه ای شده بود، روی تخت کناریش خواب بود... علارغم میل باطنیش، از لب های گوشتی پسر که بینشون کمی برای نفس کشیدن باز بود، چشم برداشت... تقریبا دو روز بود که خواب بود... دیواره های معده اش از فرط خالی بودن به هم چسبیده بودن، ساعت رو میزی هفت رو نشون میداد. گوشیش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون. با ندیدن جونگکوک، شمارش رو گرفت... نمیدونست که اون پسر تونسته بود کیف سامسونتش رو پیدا کنه یا نه؟! بعد از دو تا بوق، جونگکوک جواب داد:
_"اوه هیونگ... کیف رو پیدا کردم... آخ... بهت زنگ میزنم هیونگ... ا..الان یکم..."
گوشی قطع شد...
اول نگران شد که ممکنه تو خطر باشه ولی بعد با فکر کردن به اینکه تونسته تلفنش رو جواب بده، کمی خیالش راحت شد، اون کیف دست رنج دوسال تلاششون بود... پس تیر خوردنش ارزشش رو داشته.
گوشیش رو پرت کرد رو کاناپه و قدم هاش رو سمت آشپزخونه تند کرد... ولی...
با صدای خش خشی که از تو آشپزخونه به گوشش خورد، سر جاش ایستاد...
تا اونجایی که میدونست فقط سه نفر قرار بود تو خونه باشن... جونگکوک که بیرون بود... جیمین هم که خواب بود... ترسید...
نکنه جاشون دوباره لو رفته بود؟! نکنه آدم های مدهتر دوباره پیداشون کرده بودن؟! نگاه سرسری ای به اطرافش انداخت، با دیدن جاروی دسته بلندی که کنار تلویزیون گذاشته بود، برش داشت...
با قدم های آروم و شمرده سمت آشپزخونه رفت، همونطور که مشتش رو روی دسته جارو سفت تر میکرد، پاش به پارکت سفید آشپزخونه رسید. نباید صدایی تولید میکرد، ولی همون لحظه جیمین رو دید که با چشم های پف کرده در حالی که گردنش رو میخاروند از اتاق اومد بیرون، جیمین با دیدن یونگی که با یه دسته جارو، خیلی جدی ژست پلیسی گرفته، لب هاش میرفت که به خنده باز شه ولی با دیدن انگشت یونگی که روی لب هاش قرار گرفت، فهمید که نباید صدایی تولید کنه، بزاقش رو با ترس قورت داد و آروم پشت یونگی قرار گرفت.
هر دو همزمان سرشون رو از فاصله بین دیوار و کابینت، عبور دادن، با دیدن پسری با پیرهن سفید بلند، که یکی از پاهاش پانسمان شده بود و با یه دستش دسته کابینت رو گرفته و با دست دیگش به بدنش چنگ میزد، هینی از ترس کشیدن... پسر داشت ناله میکرد و پاهاش رو روی پارکت سرد میکشید... سرش پایین بود و چهره اش به خاطر موهایی که جلوی چشماش رو گرفته بود، مشخص نبود...
YOU ARE READING
Stone Heart° [ KOOKV ]
Fanfictionقسمتی از داستان: _"گفتم گمشو، میفهمی؟ گم شو...." بغض بار دیگر گلوم رو فشرد و گامی به عقب برداشتم. دوباره لب زد: _"برو بذار تنها باشم، خواهش میکنم برو و بذار روزها مثل گذشته برام شب باشه، بذار دوباره غروب از راه برسه و من روی این تکه سنگ تنهای تنها...
![Stone Heart° [ KOOKV ]](https://img.wattpad.com/cover/305119676-64-k375149.jpg)