Part 47

771 59 10
                                        

با دیدن چهره های آشنای عزیز ترین کسانم که با شوق و اشتیاق زیادی اهنگ تولدت مبارک رو برام میخوندن، لبخندی از خجالت زدم و اشک تو چشمام جمع شد..

جیمین با کیکی که تو دستش بود و جنی و جیسو با دیدن اشک های روی صورتم با چهره های متعجب نزدیکم شدن، جنی با زدن پس گردنی محکمی به جیمین گفت:
_"بیا.. خوب شد؟ با این نقشه مزخرفت در حد مرگ ترسوندیش! واسه همین داره گریه میکنه!"

خیره به جیمین که داشت پشت گردنش رو ماساژ میداد، خنده ای کردم که با اشک های روی گونه هام تضاد عجیبی رو ایجاد کرده بود، سری به معنای منفی تکون دادم و با صدای گرفته ولی خندونی لب زدم:
_"نه نه.. اینا اشک شوقه.. من..من فقط... انتظارش رو نداشتم..."

حالا همگی داشتیم میخندیدیم و این چه قدر زیبا بود.. ولی جای خالی مادر و پدرم به طور زیادی حس میشد.. و البته.. به طور مخصوص جای خالی یه نفر.. اونی که بهم قول داده بود...

جیمین کیک رو روی میز گذاشت و دستمو گرفت و هر دو از پله ها بالا رفتیم.

_"تهیونگی بیا باید امشب یه لباس خوب بپوشی!"

بعد منو دنبال خودش تو اتاقم کشید و درو بست.

همه امروز عجیب رفتار میکردن و این یه جورایی منو میترسوند، فکر میکردم اتفاق مهمتری جز شب تولدم قراره رخ بده ولی این فقط در حد یه حس بود، یه حس ترس..

سمت کمد لباسیم رفتم و بلوز سفید حریری برداشتم و رو به جیمین گرفتم:
_"این خوبه؟"

جیمین با خنده سری تکون داد و لب زد:
_"با شلوار جین جذب محشر میشه!"

لبخندی زدم و شلوار جین یخی رو از کشو کشیدم بیرون و روی تخت کنار جیمین نشستم.. نمیدونم شاید دلم برای وقت هایی که تنهایی با جیمین میگذروندم تنگ شده بود..

_"چیم.. نمیدونم چرا یه حس بدی دارم.."

جیمین به صورتم خیره شد، چشم های کنجکاوش منو وادار کرد دوباره حرف بزنم:
_"خودمم نمیدونم چمه.. فقط در حد یه حسه.."

جیمین لبخندی زد و دستش رو دور شونه ام انداخت:
_"احتمالا چون اولین تولدیه که پدر و مادرت نیستن، حس بدی داری و دلت براشون تنگ شده.."

درسته که دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود ولی به خوبی میتونستم حس کنم که این درد از جای دیگه ای نشئت میگیره.. جایی نزدیک سمت چپ قفسه سینه ام..

چشمام رو برای یه لحظه بستم و بغضی که نمیدونستم یهو از کجا سر و کله اش پیدا شده رو فرو دادم..

Stone Heart° [ KOOKV ]Histórias para pegar e não largar. Descubra agora