تقریبا ۴ ساعت دیگه هم خوابیده بودم، از پنجره به باغ نگاه کردم، هوا کاملا تاریک بود، در اتاق زده شد و تمین سرشو آورد تو اتاق.
_"هیونگ نمیاین پایین؟ عمه گفتن اگه بیداری صدات کنم یکم دیگه میخوان شام بخورن."
باشه ای گفتم و اون درو بست. با فکر این که جونگکوک هم اومده جلوی آینه وایسادم و کمی بالم لب زدم و موهای فرم رو کمی به سمت بالا دادم، وات د ف...دارم چه گوهی میخورم؟ بعد از این که چند تا فحش به خودم دادم رفتم پایین. تمین که منو دید گفت:
_"خانم توی سالن کوچیکه هستن."
تشکر کوتاهی کردم و به سمت سالن رفتم. صدای تلویزیون از داخل سالن میومد، درو به آرومی باز کردم و از لای در داخل رو نگاه کردم، عمه خانم روی صندلی چرخدارش نشسته بود و روی پارچه سفیدی گلدوزی میکرد، چشم هام رو چرخوندم، تو همون نزدیکی جونگکوک روی مبلی نشسته بود و مستقیم به تلویزیون نگاه میکرد و کنترل اونو به زیر چونه اش تکیه داده بود، بی اختیار به چشماش نگاه کردم، بله درست حدس زدم، نگاه او به تلویزیون نبود و تقریبا مطمئن بودم حواسش هول و هوش مسئله ی دیگریه. برای یه لحظه حس کردم خون تو رگ هام ایستاد وقتی بهم خیره شد، درو رها کردم و به دیوار چسبیدم و قفسه سینه ام تند بالا و پایین میرفت. علت این همه ترس رو نمیفهمیدم، نگاهش با نگاه همه مرد هایی که دیده بودم فرق داشت، در عین زیبایی، عمق چشماش آدم رو به وحشت مینداخت، حسی غریب و نا آشنا...
صدای عمه حواسم رو جمع کرد.
_"تهیونگی پسرم، تویی؟"
با دستان لرزونم در رو فاصله دادم و سعی کردم به جونگکوک نگاه نکنم، نمیدونم چرا میترسیدم به سمتش نگاه کنم، شاید از برخورد امروز خجالت زده بودم. به آرومی گفتم:
_"سلام."
_"سلام عمه جون بفرما."
جیسو به سمتم اومد و دستمو گرفت و به سمت یکی از مبل ها کشوند.
_"دیگه کم کم داشتیم نگرانت میشدیم، چه قدر دیر کردی!"
بی اونکه به جونگکوک نگاه کنم روی مبل نشستم که عمه با دست جونگکوک رو نشون داد و گفت:
_"تهیونگ، پسرم...."
چشمام رو به سمت جونگکوک چرخوندم و نمیدونم چرا با این که دو دیقه پیش باهاش چشم تو چشم شده بودم، گفتم:
_"بله بله، ببخشید متوجه ایشون نشدم."
باز هم دلم لرزید! جونگکوک با احترام از روی مبل بلند شد، صداش آرامش رو به دلم بازگردوند، برخلاف رفتارش، صداش گرم و مطمئن بود.
_"از این که باهات آشنا شدم خیلی خوشحالم، من تعریف پسرداییم رو زیاد شنیده بودم."
جیسو به چشمکی به جونگکوک اضافه کرد:
_"پسر دایی زیبا."
جونگکوک به سمت او نگاه کرد، لبخند یخ زده ای زد و بسیار آروم جوری که به سختی شنیدم گفت:
_"بله البته."
VOUS LISEZ
Stone Heart° [ KOOKV ]
Fanfictionقسمتی از داستان: _"گفتم گمشو، میفهمی؟ گم شو...." بغض بار دیگر گلوم رو فشرد و گامی به عقب برداشتم. دوباره لب زد: _"برو بذار تنها باشم، خواهش میکنم برو و بذار روزها مثل گذشته برام شب باشه، بذار دوباره غروب از راه برسه و من روی این تکه سنگ تنهای تنها...
![Stone Heart° [ KOOKV ]](https://img.wattpad.com/cover/305119676-64-k375149.jpg)