1987 July 10
Italy, Florence
هوای مطبوع ماه جولای...
تو شهر فلورانس ایتالیا...
زندگی یوری، آرزوی هر کسی بود...
ولی...
یوری تقریبا سه روز بود که از اتاقش نیومده بود بیرون، نه چیزی خورده بود و نه ذره ای خوابیده بود.
اتاقش بیشتر شبیه اتاق یه پرنسس بود تا یه اتاق معمولی، یه دستشویی حموم کامل تو اتاق بود و یه زیر شیروونی لوکس که با چند تا پله از اتاق جدا شده بود. پرده های بلند آبی که تا روی زمین کشیده شده بودن و لوستر بزرگ و کریستالی که وسط سقف اتاق خودنمایی میکرد. میز توالت سفید و خاکستری زیبا با نقش گل های رز که روش انواع و اقصام لوازم آرایشی چشمک میزدن. حتی یه تلویزیون کوچک پنج و نیم اینچی که اون زمان تو هر خونه ای پیدا نمیشد، تو اتاقش داشت...
ولی...
هیچ کدوم از این جذابیت ها جذبش نمیکردن. سه روز بود که خیره به چاقوی بزرگ روی میزش، با افکار شوم و ناهنجارش کلنجار میرفت...
برای لحظه ای چیزی تو سرش جرقه زد! به ساعت نگاه کرد، از سه و نیم نیمه شب گذشته بود... از روی تخت بلند شد...
به خاطر کم خوابی تلو تلو میخورد و گیج بود...
حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه...
ولی اون فقط به یه چیز نگاه میکرد...
چاقوی پهن و تیز روی میزش...
به خاطر گیجی و حواس پرتیش، هنگام برداشتن چاقو، لبه انگشت شستش رو برید...
ولی درد انگشتش، نسبت به دردی که داشت وجودش رو ذره ذره میخورد، هیچ بود...
شاید اگه حواسش سر جاش بود، هیچ وقت این کاری که هزاران بار تو مغزش انجام داده بود رو نمیخواست عملی کنه...
ولی دیگه به تهش رسیده بود... این درد جلوی نفس هاش رو میگرفت... پس تصمیمش رو گرفته بود...
درِ اتاقش حتی قفل هم نبود... یعنی پدرش تو این سه روز نمیتونست حتی بهش یه سری بزنه؟ دیگه از این زندگی خسته شده بود...
از اتاقش رفت بیرون، انقدر چاقو رو محکم تو دستش گرفته بود که رنگ انگشت هاش به سفیدی میزد...
راهروی تاریک رو با قدم هایی نامطمئن، طی کرد... یه طرف مغزش، از کاری که میخواست بکنه سرزنشش میکرد و طرف دیگه تشویق... ولی همیشه یک طرف پیروز میشه درسته؟ درسته و حالا قسمتی از مغزش که به این کار تشویقش میکرد بُرده بود...
به اتاق پدرش رسید...
در رو بیمهابا باز کرد، میدونست که خواب پدرش سنگینه. چراغ خواب قرمز رنگی اتاق رو کمی روشن کرده بود... ولی این نور قرمز، شیطان های درونش رو بیشتر فعال میکرد... و اونو به این کار مصمم تر...
KAMU SEDANG MEMBACA
Stone Heart° [ KOOKV ]
Fiksi Penggemarقسمتی از داستان: _"گفتم گمشو، میفهمی؟ گم شو...." بغض بار دیگر گلوم رو فشرد و گامی به عقب برداشتم. دوباره لب زد: _"برو بذار تنها باشم، خواهش میکنم برو و بذار روزها مثل گذشته برام شب باشه، بذار دوباره غروب از راه برسه و من روی این تکه سنگ تنهای تنها...
![Stone Heart° [ KOOKV ]](https://img.wattpad.com/cover/305119676-64-k375149.jpg)