از همین الان برای عکس بالا مردم👆👆
با بیحوصلگی فقط منتظر بود شیر خوردن پسر کوچولوش تموم شه و بزارنش به کنار بره به کارهاش رسیدگی کنه.
چشمهاش روی هم میرفت اما تا ازش جدا میشد عرعرش شروع میشد.
مینی هم از مهد اومده بود و کوچولوش جلوی تلویزیون خوابش برده بود.
تهیونگ هم از صبح بیرون رفته بود تا به کارهاش رسیدگی کنه.
نفس عمیقی کشید و آروم جدا شد
خوب خداروشکر اینبار آروم گرفت.
پتوی نازکی روی مینی انداخت و سمت آشپز خونه رفت .
خدمتکاری که فقط صبحا میومد غذا درست کرده بود و فقط میخواست گرمش کنه .
بعد گذاشتنش داخل ماکروفر از آشپزخونه بیرون رفت تا غذای بم و یونتان که تو اتاق جدا بود رو بده.
لقمه هارو به زور قورت میداد تا فقط صدای قارو قور شکمشو ساکت کنه.و همزمان به این فکر میکرد کی میتونه بره سره فیلم برداری یا شغلشو از سر بگیره
الان نزدیک پنج شش ماهه بیکار تو خونه میخوره و میخوابه..
به وضعیت خودش خندید و از جاش بلند شد.
با نگاهی اجمالی به خونه اش میشد فهمید که بمب ترکیده پس شروع کرد وسایل خودشو جمع کردن و بعد وسایل خودش وسایل تهیونگ رو برد تو اتاقش.
برگه های روی میزو جمع کرد و خواست تا لبتاپشو ببنده اما دست نگه داشت.
روی مبل نشست و لبتاپو باز کرد.
اگ لبتاپ قبلیشه پس رمزشو بلد بود.با وارد کردنش خوشحال از باز شدن لبخندی زد و وارد قسمت برنامه هاش شد
همه چی داخلش درمورد شرکتش بود .پروژه های جدید.قرارداد آنلاین و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که کوک تک تکشونو چک کرد .
پوشه خانوادگی رو باز کرد و حدود چندصد عکس داخلش رو تک تک نگاه کرد.
بیشتر از مینی بود و خوده تهیونگ...
عکسارو یکی یکی رد میکرد تا بالاخره با رسیدن به عکسی نگهش داشت.
خودش بود..
این عکس درست در زمانی ازش گرفته بود که خودش اصلا حواسش نبود و سر حاملگی مینی از یخچال موز و شیر برداشته بود و یه گوشه پنهونی میخورد.
دلش از درد و رنج پنهون توی عکس خودش گرفت و دستشو روی صورت بچگونه خودش که چشمهای خرگوشیش زیادی بزرگ میزد کشید
_یعنی متوجه نبودی چقدر حقیرانه داری یه قلپ شیر میخوری یه گاز موز کوک...
عصبی عکسو پاک کرد و و زد عکس بعدی
یه عکس خانوادگی از همشون بود.
هر کردم جفت جفت بودن
تهیونگ مینی بغلش بود و هوسوک هم عقب انگشت فاکشو نشون میداد.
به مینی میخورد اینجا دو سه سالش باشه.
کوچولو موچولو و گرد و تپلی.
لبخندی زد و عکسارو چک کرد.بعد تموم شدنش از موشه بیرون اومد ..
همون موقع بود که چشمش به پوشه جدیدی افتاد.
(کیم تهیونگ)
روش دوبار زد و وقتی باز شد فایل های زیادی مرتب شده با اسامی مختلف به چشمش خورد
اولی خاطرات بود
شروع به خوندن کرد
_ امروز اولین کلاس از دانشگاه من بود.
خیلی جالبه ،من...کیم تهیونگ...فرزند کیم نامجون مجبور بودم ته کلاس بشینم ..منی که همیشه تو همه چیز اولین بودم حالا به اجبار گوشه ترین صندلی رو به اجبار اشغال کردم.
تا حرف از دهن استاد بیرون نیومده بود من کامل میگفتمش و این باعث تحسین استاد بود ..
محیط دانشگاه رو دوست دارم کسی کار به کار بقیه نداشت و انقدر همه درگیر دانشگاه و درس بودن که توی حال خودشون گرفتار بودن.
الان دارم اینارو توی لبتاپم درحالی که روی صندلی سرد دانشگاه نشستم تایپ میکنم .
کلاس بعدیم با استاد جئونه...فلسفه ای کخ به اجبار باید پاسش کنم...
بقیه میگن یه امگای خیلی آروم و دنیا دیده است. از سر و روش متانت میباره و این باعث میشه به کلاسش علاقهمند بشم..
خوب بالاخره وقتش رسید فعلا بای..
YOU ARE READING
Wenca
Non-Fiction_میدونی رقص بسمل چیه؟ معروفه به رقص مرگ . روی بدن بی سره طرف روغن داغ میریزن و چون خون هنوز تو بدن در گردشه و بدن داغه فرد شروع به چرخیدن دور خودش میکنه. منم این رقصو همون موقع که دره خونه رو پشتت بستی تجربه کردم. توام باید برقصی. باید مثل من از تم...
