پیشنهاد میکنم قبل شروع، یکبار دیگه پارت قبلی رو بخونید.
******
یونگی مدتی را بدون حرفی و با واهمه به روبرویش خیره شد، در حالی که نگاه خیره تهیونگ را به روی خودش احساس می کرد. آب دهانش را قورت داد: ن_نمیدونم.
تهیونگ نگاهی به پشت سرش انداخت و سپس یونگی را وادار کرد که بلند شود: اول بیا بریم اتاقت. اینجا خطرناکه.
یونگی تند سر تکان داد و ایستاد. عرق از شقیقه اش سرازیر بود. تهیونگ با نگرانی نظاره اش می کرد و سپس بعد از چندین قدمی که برداشتند داخل اتاق رفتند. تهیونگ در را بست و قفل کرد. احساس گرما میکرد اما.. اصلا شباهتی به آن حالی که در کلبه روستایی داشت نبود. بنابراین بازدمی بیرون داد: فکر نکنم وضعت خیلی وخیم باشه. دارو هات کجان؟
یونگی به زحمت روی تخت نشست. بسیار گرمش بود. به همین دلیل چند دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد: باید.. توی کشوی میزم باشه.
با بی نفسی گفت و تهیونگ به سرعت سمت همانجایی که گفت رفت. داخل کشو را گشت و توانست داروی مورد نظر را پیدا کند: بیا. الان برات آب میارم.
گرچه وقتی نزدیکش شد، تهیونگ حس کرد دیدش تار شده است. پلکهایش را بهم فشرد. رایحه لیمو و وانیل با هم مخلوط شده بود. حس کرد دهانش خشک شده است. اما به هر طریقی آرامش خودش را حفظ کرد و جلو رفت. کف دست یونگی را گرفت و بازش کرد و دارو را داخل دستش گذاشت: بده بالا.
یونگی پلک های لرزانش را به کف دستش داد. دارو را داخل دهانش سوق داد و سپس لیوان آب را از تهیونگ گرفت و نوشید. آب خنک نبود، بنابراین حالش را بهم زد. قیافه اش جمع شد و سرفه ای کرد. گلویش را گرفت و خطاب به تهیونگ گفت: تو.. نباید اینجا باشی.
-نگران نباش. اتفاق قبل قرار نیست بیفته.
یونگی با آن وضع چشمی در حدقه چرخاند: معلومه که نمیفته. پایین یه مهمونی در جریانه. عمرا همچین کاری نمیکنی.
لبهای تهیونگ خط شدند. قدمی عقب رفت و بعد از مدتی که با نظاره کردن سر و وضع نامساعد یونگی گذشت گفت: میخوای برم؟
یونگی با چشم غره نگاهش کرد: واقعا داری همچین سوالی میپرسی؟
-اره. چون اگه برم، یه شب کامل طول میکشه تا تبت برطرف بشه. و نمیتونی خودتو اونم توی این شب تو اتاقت زندانی کنی.
سمت یونگی خم شد و خیره به چشمانش گفت: به کمکم نیاز داری.
چشم های سرخ یونگی باریک شدند: از چه نظر؟ چون قرار نیست که..
-نه. نمیخوام باهات کاری بکنم.
تهیونگ فورا جلویش را گرفت و باعث شد یونگی تکانی بخورد و نگاهش را بدزدد.
+از.. هیت نیست. بخاطر عوارض عطر آلفاست.. و اینکه پایین آلفا های زیادی هستن که درجه بالایی دارن. فرومونشون... داره حالمو بهم میزنه.
تهیونگ اخمی کرد: اون عطر چه عوارضی داره؟
یونگی آهی کشید: این الان مهم نیست. فعلا باید یکاری بکنم. قبلا که اینجوری میشدم میرفتم بیرون تا هوا بخورم و اینطوری خنک میشدم. ولی الان همه جا آدم هست. نمیتونم اینکارو کنم.
تهیونگ مدتی نگاهش کرد. اخم ریزی بین ابروانش بود. سپس ناگهان به سمت در رفت. یونگی از جا پرید: چیکار میکنی؟
-زود برمیگردم.
و قبل از اینکه یونگی بتواند چیزی بگوید، تهیونگ رفته بود. روی تخت نشست و خودش را بغل گرفت. بدنش گر گرفته بود و حس حالت تهوع داشت. اما می توانست تحملش کند. اما کمی که گذشت این شرایط سخت تر شد. انگار با رفتن تهیونگ، تاب یونگی هم کوتاه شده بود. حدود بیست دقیقه گذشت تا اینکه در باز شد و یونگی از جا پرید، اما با دیدن تهیونگ آرام گرفت: یدفعه کجا رفتی؟
تهیونگ جلو آمد. چیزی در دست داشت. کنار یونگی نشست و یونگی متوجه فنجانی شد که در دستش بود و بوی خاصی داشت.
+این..
-یه جا خونده بودم که پونه باعث میشه تب امگا ها قابل تحمل تر بشه. بیا امتحانش کنیم.
و سپس فنجان را به دستش داد. به چشمانش نگاه کرد و با ملایمت گفت: داغه. آروم بخور.
یونگی پلکی زد: باید اینو تو آب سرد می ریختی.
تهیونگ تکانی خورد: واقعا؟
یونگی آهی کشید: عیبی نداره. بدش من.
و سپس فنجان را از دست تهیونگ گرفت و خودش از آن نوشید. تهیونگ تک تک حرکاتش را با دلواپسی نگاه می کرد و یونگی هم متوجهش بود. نتوانست جلوی تکخندش را بگیرد: یکم خونسرد باش.
-چی؟ اوه.. نه فقط..
سرفه ای کرد و پرسید: الان حالت بهتره؟ کار دیگه ای نیاز هست انجام بدم؟
یونگی نمی خواست اعتراف کند، اما چای پونه واقعا کمی حالش را بهتر کرد. بدنش هنوز داغ بود، اما کنترل ذهنش حالا راحت تر شده بود. بنابراین گفت: نه. بهتره برگردی پایین. اگه دو نفرمون اینجا باشیم اونوقت خانوادمون مشکوک میشن و دنبالمون میگردن.
یونگی متوجه شد که نگاه تهیونگ انگار ترش شد و سپس عقب رفت و نگاهش را گرفت. حتی فرومونی که آزاد کرد نشان از این حالش بود: باشه.
و از آنجا بلند شد و به سمت در رفت. یونگی اخمی کرد. ناگهان بدنش رعشه ای انداخت و نفسش تند شد. انگار که هوای اطرافش ناگهان کاهش یابد. نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خم شد و ناله ای از دهانش در رفت: آخ.
تهیونگ فورا برگشت. دستش روی دستگیره در بود. با تعجب و چشم هایی سوالی نگاهش را برگرداند و وقتی وضعیت یونگی را دید با نگرانی برگشت و کنارش رفت: یدفعه چی شد؟ حالت بده؟
یونگی سری به دو طرف تکان داد: نمیدونم.. من..
ابروهایش از تعجب بالا پریدند. حالش بهتر شد. چرا؟ سرش را بالا اورد و نگاه متعجبش را به چشم های نگران تهیونگ داد. چه خبر بود؟
چندین بار پشت هم پلک زد: تهیونگ.. از من دور شو.
تهیونگ جا خورد: چی؟ من.. مگه چیکار کردم؟
+نه. منظورم اون نبود. ازم فاصله بگیر. به حرفم گوش کن.
تهیونگ هیچ ایده ای نداشت چه خبر است. بنابراین طبق گفته او چندین قدم برداشت و از او دور شد. و یونگی.. دوباره حسش کرد. همان درد و تنگی نفس را. حالا متوجه شده بود. با چشمانی گشاد شده نفس نفس زد.
+لعنتی.. لعنتی.. یعنی چی..
تهیونگ نتوانست این حالش را تحمل کند و دوباره سمتش رفت و از کمرش گرفت: خواهش میکنم بگو چی اذیتت میکنه. شاید کاری از دستم بربیاد.
یونگی آب دهان خشکش را قورت داد. سرش را به دو طرف تکان داد درحالی که هنوز به تهیونگ نگاه نمیکرد: فکر کنم.. مجبورم امشبو کنارت بمونم.
تهیونگ از روی گیجی اخم کرد: چی؟
یونگی آهی کشید و موهایش را بالا داد: دارم میگم رایحه فرومونت.. داره آرومم میکنه.
سکوت سنگینی در این بین شکل گرفت که با صدای خنده بلند بانویی که پایین بود شکسته شده بود. تهیونگ مدتی به یونگی که با صورتی سرخ به پایین خیره بود. پلکی زد: یعنی..
+همون که شنیدی. آه.. چه اعصاب خورد کن.
تهیونگ معنی حرفش را می فهمید. می دانست که چه معنایی دارد وقتی که یک امگا با رایحه آلفای دیگری آرام شود. فقط.. هیچ وقت ندیده بود بین دو مرد هم این اتفاق بیفتد. حال عجیبی داشت. گرما را در گونه و گوش هایش حس میکرد. نمی دانست چه بگوید. فقط قلبش را حس می کرد که به تندی می کوبید.
ناگهان جلو رفت و یونگی را در آغوش کشید. محکم و سفت. یونگی شوکه شد. تقلا کرد و دست و پا زد: داری چیکار میکنی؟ ولم کن، گرممه.
-خودت گفتی فرومونم آرومت میکنه. پس آروم بگیر.
تهیونگ کنار گوشش زمزمه کرد. صدایش عمیق و گرم بود.. و کمی هم مرطوب. باعث شد یونگی خشکش بزند و سرش و گونه هایش آتش بگیرند. دست هایش مشت شدند و آب دهانش را صدا دار قورت داد. آهی کشید و پلکهایش را بست و اجازه داد مدتی همینطور بمانند. صدای مجلس پایین به گوش می رسید، اما اهمیتی برایشان نداشت. از اول هم نداشت.
تنشی که دقایقی پیش در بدن یونگی بود رفته رفته آرام گرفت. حال عجیبی داشت. راحت بود. حس راحتی که یادش نبود اخرین بار کی تجربه کرده بود. انگار روی آب شناور باشد. انگار... خودش است. نه مین یونگی، نه عضوی از خانواده مین، نه فرزند مین هانسول. یونگی بود. خودش. و انگار تنها تهیونگ بود که میتوانست کاری کند یونگی با خودش روبرو شود.
نفس تهیونگ را کنار گوشش حس کرد، و سپس صدایش را.
-کاش همه چیز تو همین لحظه خلاصه میشد.
یونگی مکثی کرد و سپس جواب داد: خودت هم میدونی که غیرممکنه.
-میدونم. برای همینه که دارم عذاب میکشم.
+تو عذاب میکشی؟
-اوهوم. چطور؟ بهم میخوره یه جوون اشراف زاده با یه زندگی بی نقص و عالی باشم؟
+راستش اره. بهت میخوره.
-بیشتر به تو میخوره.
+ردش نمیکنم.
تهیونگ آرام خندید. سپس مدتی گذشت که بی مقدمه گفت: همیشه باهام حرف بزن. هیچوقت سکوت نکن. ازم رو برنگردون. خواهش میکنم.
یونگی سکوت کرد. میتوانست ناراحتی در صدای تهیونگ را به وضوح حس کند. جوابی نداد. نمی دانست چطور جواب دهد. نمی توانست قول بدهد. یونگی ناگهان احساس درماندگی کرد. رسما هیچ کاری نبود که بتواند انجام دهد. برای او.. برای خودش.. برای خودشان. هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.
تهیونگ ناگهان عقب رفت. نگاه ناراحت و ماتش را به یونگی نشانه رفت: نمیتونی جوابمو بدی؟ واقعا؟
یونگی نتوانست تحمل کند و نگاهش را دزدید. لبهایش را بهم فشرد. تهیونگ آهش را فرو خورد. سرش را پایین اورد تا صورت یونگی را ببیند. یونگی با او همکاری نمیکرد. بنابراین تهیونگ چاره ای نداشت جز این که با ملایمت چانه اش را بگیرد و صورتش را سمت خودش بیاورد. نگاه غمگینش به چشم های مستاصل یونگی خورد. لبهایش را زبان زد: خواهش میکنم. نمیتونم بعد از این ماجرا تحمل کنم که به قبل خودمون برگردیم.
شانه های یونگی پایین افتادند: تهیونگ.. من و تو.. امکان نداره مایی برای ما وجود داشته باشه.
-چرا نشه؟
+واقعا داری همچین سوالی میپرسی؟
-من نمیخوام از جانب منطق و موقعیت جوابمو بدی. اگر.. اگه تو مین یونگی نبودی و اگر من کیم تهیونگ نبودم.. اگه فقط یونگی و تهیونگ بودیم.. بازم جوابت همینه؟ بازم این حس..
دستش را گرفت و بین دستان گرمش گرفت. نگاهش تشنه بود. تشنه جواب. جوابی که میخواست از لبهای یونگی بیرون بیاید: بازم من رو پس میزنی؟
یونگی پلکی زد. چطور همه چیز به اینجا کشیده شده بود؟ برای مدتی مست آن لحظه شده بود که ناگهان متوجه چیزی شد. بو و رایحه ای که در هوا بود و اتاق را در بر گرفته بود. ترکیبی از فرومون او و تهیونگ بود. یعنی.. این ها واقعا حرف های تهیونگ بود؟
در دلش احساس سنگینی داشت. انگار همه چیز بهم خورده بود. چشم هایش می سوختند، گوش هایش سنگین بودند، هم سردش بود و هم داغ. جدال سختی بین قلب و منطقش در جریان بود. منطق سرسختش داشت در مقابل قلب هیجان زده اش کم میاورد. میخواست این ماهیچه بی جنبه را سر جایش بنشاند و ساکتش کند، اما این قلبی که برای مدت ها سرکوب و ساکت شده بود، حالا بیخیال نمیشد. داد و فریاد میکرد و سر جایش نمی نشست. باعث شده بود احساسات تا چشم های یونگی بالا بروند و به بیرون تراوش کنند.
یونگی نتوانست در مقابل آن چشم ها مقاومت کند. این تهیونگ بود. همان تهیونگی که میشناخت. همانی که یونگی دستش را گرفته بود و با او از عمارت فرار کرده بود و با هم ساعت ها در دریاچه دویدند و شنا کردند. همان تهیونگی که وقتی بچه بودند، شب را کنار هم خوابیدند و دست های هم را در این بین گرفته بودند. تهیونگ تغییر نکرده بود. هنوز همان نگاه معصوم را داشت که می گفت "هیچ کس در این دنیا مثل یونگی بی نظیر نیست".
یونگی آهی کشید و همزمان اشکی از چشم هایش کشید. جلو رفت. از صورت و شانه تهیونگ گرفت و با صورتی گلگون لبهایش را به او رساند. نمی توانست جوابی بهتر از این به او بدهد. با دستان لرزانش صورت تهیونگ را گرفت و لبهایش را محکم به لبهای او چسباند و چشم هایش را بست. اشک همچنان از ان چشم ها می چکید و تا لبهایشان می رسید و آن پیوند را مهر میزد.
تهیونگ برای مدتی خشکش زده بود. نمی توانست دلیل این کار یونگی را تحلیل کند. اما طوری در این بوسه غرق و سرمست شد که ناخوداگاه چشم هایش را بست و بدن یونگی را به خود چسباند. دستانش را دور بدنش پیچید و دهانش را باز کرد و آن لبهای باریک و لرزان و شور را بین لبهای خودش گرفت. بدن یونگی به طور خطرناکی داغ بود. خطرناک از این بابت که داشت تهیونگ را از کنترل خارج میکرد. تهیونگ بوسه های ریزی روی لبهایش کاشت تا اینکه به آرامی زمزمه کرد: بازشون کن.
یونگی پلکهایش را باز کرد. مژه هایش مرطوب شده بودند و گونه هایش همرنگ لبهایش شده بودند. تهیونگ متوجه نگرانی اش شد. بنابراین دستش را بالا اورد و موهای کنار گوشش را نوازش کرد: کاری نمی کنم. فقط همینه.
صدای بم و لطیف تهیونگ برای برانگیختن یونگی کافی بود، طوری که او خودش پیشقدم شد و جلو رفت، لبهایش را از هم گشود و لبهای تهیونگ را به دندان گرفت. تهیونگ هیسی کشید. یونگی اصلا ملایم نبود. طوری تهیونگ را می بوسید که انگار بسیار تشنه است و تنها بوسیدن لبهای تهیونگ سیرابش می کند.
تهیونگ تمام تلاشش را میکرد تا حداقل خودش منطقش را از دست ندهد. می دانست پایین چه خبر بود و اتفاقات داخل این اتاق چقدر برای جفتشان، به خصوص یونگی خطرناک بود. بنابراین فرومونش را آزاد کرد، سعی داشت یونگی را آرام کند. یونگی بالاخره کمی عقب رفت. تند نفس می کشید. چشم هایش خیس و خمار بود. طوری از لای پلکهای باریک شده اش به تهیونگ خیره بود که باعث شد خون در رگ های تهیونگ داغ شود. حتی نفسی هم که بیرون داد داغ بود. گردن یونگی را گرفت و محکم او را بوسید. بوسه ای خیس و آبدار که صدای تحریک آمیزش گوششان را پر کرده بود.
یونگی دستش را لای موهای تهیونگ کشید و تهیونگ گونه و کمرش را نوازش میکرد. کار به جایی رسید که هر دو نمی توانستند صدا هایی که دهانشان خارج میشد را کنترل کنند. هوای اطرافشان گرم و وسوسه انگیز شده بود.
تهیونگ یونگی را به آرامی به عقب و روی تخت انداخت از بالا نگاهش کرد. یونگی نفس نفس میزد. لبهایش متورم، خیس و سرخ بودند. چشم هایش باریک شده و نمناک بودند. نفس تهیونگ مثل غرشی از دهانش بیرون جهید. یونگی ناگهان دستانش را بالا اورد و به صورت تهیونگ رساند. با بی نفسی گفت: بیا پایین. بزار.. لمست کنم. بازم منو ببوس. بازم..
چشم های تهیونگ سرخ شدند. سرش را پایین برد و لبهایش را به گردن یونگی چسباند و باعث شد یونگی آه شوکه ای بکشد. تهیونگ زمزمه کرد: تحریکم نکن. لطفا. میدونم الان تو حال خودت نیستی. میدونم به اراده خودت نیست پس..
+نه.
یونگی ناگهان صورت تهیونگ را گرفت و بالا اورد تا جلوی صورتش باشد. مخلوط بوی لیمو و وانیل داشت بینی تهیونگ را نوازش میکرد. یونگی با بی نفسی گفت: میخوام. اینو میخوام. بیشتر انجام بده. مثل اون شب تو بار.. مثل اون شب توی...
سپس دستش را روی سینه اش کشید: خیلی محکم می کوبه. درد دارم. گرممه. خواهش میکنم تهیونگ. یکاری بکن. میدونم فقط خودت میتونی.
تهیونگ پلکی زد. یونگی کی به این وضعیت افتاده بود؟ باید جلوی خودش را می گرفت. نباید میگذاشت ادامه پیدا کند. خواست عقب برود اما یونگی اجازه نداد: چرا؟ چرا دیگه انجامش نمیدی؟
تهیونگ ماتش برد. یونگی به هق هق افتاده بود. به خودش می پیچید و نفس نفس میزد. صورت تهیونگ را دوباره پایین آورد و با چشم های نیمه باز گفت: منو ببوس. نمیخوام به چیز دیگه ای فکر کنم. وقتی منو میبوسی به هیچی فکر نمیکنم. همه چی ساکت میشه. میتونم بالاخره نفس بکشم.
خودش شروع کرد و بوسه های ملایمی روی صورت و لبهای او کاشت. تهیونگ در وضعیت نابسامانی گیر افتاده بود. اگر جا و زمان دیگری بود، حتما همین کار را میکرد و خودش و یونگی را راحت میکرد. اما الان.. اصلا وقت خوبی نبود. وقتی دید یونگی دستش را به پایین تنه اش میبرد جلویش را گرفت: یونگی باید به خودت بیای.
اما یونگی اینبار واقعا به گریه افتاد: گرمه. خیلی گرمه.
تهیونگ با دیدن این وضعیت تنها یک چیز به ذهنش امد. این که این وضعیت.. قطعا دوره هیت بود.
-یونگ.. نمیخوام دوباره ازم بیزار بشی.
+نمیشم. قول میدم. هیچوقت نبودم. راست میگم. هیچوقت نشده که ازت بیزار بشم.
تهیونگ پلکی زد. اب دهانش را به سختی قول داد. حس گرمای خوشایندی را در وسط سینه اش حس کرد: هیچوقت؟
یونگی با گونه هایی که حالا گلگون شده بودند پلک زد و جواب داد: هیچوقت.
-هیچوقت هیچوقت؟
یونگی اینبار کمی فکر کرد: چرا.. یبار ناراحتم کردی.
سپس دستانش را دوباره دور گردن تهیونگ انداخت: ولی این الان اهمیتی نداره.
تهیونگ نتوانست جلوی سفت شدن فکش را بگیرد: داره.
+میبینی که من مشکلی ندارم.
-من دارم یونگ.. من دارم.
یونگی با گیجی نگاهش کرد. دهانش را برای گفتن چیزی باز کرد که صدای تقه به در باعث شد تهیونگ محکم از جا بپرد و به عقب برگردد. صدای در از بیرون می آمد. تهیونگ نمی دانست چکار کند. فرد پشت در خدمه بود یا کسی دیگری؟ اگر خدمه بود میتوانست در را باز نکند و او میرفت. اما اگر شخص دیگری بود چه؟
**************************
در طبقه پایین مهمانی همچنان در جریان بود. صدای خنده ها بالا رفته بود و جو گرم و صمیمی احاطه شده بود. امیلیا بی حوصله شده بود. حتی حرف زدن و غیبت کردن با دخترا هم حالش را بهتر نمی کرد. تنها چیزی که انها می پرسیدند فقط تهیونگ بود و امیلیا نمی خواست درموردش حرف بزند. آهی کشید و از جمعشان بلند شد و با گفتن "یه لحظه" از بینشان رفت.
مادرش را دید که روبروی بانوی پیری ایستاده و با اون سخن می گوید. کنارش رفت و کنار گوشش گفت: میخوام برم بالا.
ویکتوریا لبخندی به زن زد و او هم زمزمه کرد: الان نه.
+اما من واقعا از این ادما خسته شدم. نگاه کن؟ حتی یونگی هم نیست.
ویکتوریا اخم کرد. اما فوری حالت چهره اش را درست کرد و لبخندی به زن زد: یه لحظه منو می بخشید.
سپس امیلیا را گرفت و با هم از انجا کمی دور شدند. وقتی ایستادند پرسید: منظورت چیه برادرت نیست؟ تو عمارت نیست؟
امیلیا شانه بالا داد: من نمیدونم. ولی کل مهمونی رو یه دور گشتم و ندیدمش.
ویکتوریا نچی کرد: این بچه اخر باعث میشه سکته کنم. بیخیال. تو همینجا بمون. من میرم بالا رو ببینم. اگر امشب هم از اینجا بزنه بیرون و کار دستم بده اونوقت یه تنبیه حسابی از من داره.
امیلیا مکثی کرد و گفت: اخه.. تهیونگ هم نیست.
ویکتوریا اخمی کرد: خانم کوچولو.. مراقب باش که حواست کجاها میره. به خصوص توی جمع به این مهمی.
امیلیا نگاهش پایین بود اما سری تکان داد: فهمیدم.
و با اشاره مادرش دوباره به سالن برگشت. ویکتوریا آه بلندی کشید. بزرگ کردن بچه هاش اصلا به سختی تربیت کردنشان نبود. امیلیا سر به هوا و کمی متکبر بود و یونگی هم بی اهمیت و حوصله. ویکتوریا نمی دانست چگونه باید ان ها را سر به راه کند.
گاهی به تهیونگ نگاه میکرد و غبطه میخورد. ربکا چطور توانسته بود با آن اخلاق عجیبی که دارد چنین پسری تربیت کند؟ یعنی باید مثل او بی اهمیت میبود و اجازه میداد بچه هایش خودشان بزرگ شوند؟ یعنی زیادی بچه هایش را لوس کرده بود؟
ویکتوریا جانش را برای خانواده اش میداد. حاضر بود هر کاری کند تا مطمئن شود زندگی انها درست مثل زندگی خودش عالی میشود. میخواست امیلیا با همسر خوبی ازدواج کند و زندگی سراسر عشق و محبت و غنی داشته باشد. و برای یونگی.. میخواست در جامعه بدرخشد. بسیار سعی کرده بود تا یونگی را مثل یک اشراف زاده غنی و اصیل بزرگ کند. اما یونگی.. میشد گفت عاشق فرار کردن بود. ویکتوریا بچه هایش را خوب میشناخت. میدانست بین یونگی و تهیونگ مشکلی وجود دارد. اما نمی دانست این مشکل از کی شروع شده و نمی دانست ایا مقصری هم دارد یا شرایط باعثش شده.
به طبقه بالا رفت و دید انجا بسیار خلوت است که طبیعی هم بود. مستقیم به سمت اتاق یونگی رفت. نفسش را بیرون داد و خواست در را باز کند. اما با دیدن اینکه قفل است جا خورد. بنابراین دستش را بالا برد و در زد. جوابی نگرفت. صدایش زد: پسرم؟ داخلی؟
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
