وقتی به سالن برگشتند اتفاق خاص دیگری نیفتاد. البته که یونگی از مادرش کلی زهر چشم گرفت، حتی پدرش هم با لطافت همیشگی نگاهش نمیکرد و سرزنش خفیفی در چشم های کشیده اش بود. یونگی تعجب نکرد. می دانست نمایش اصلی در خانه بود.
در طول مراسم، تهیونگ تا جای ممکن با فاصله از او بود. دیوید هم با افراد دیگر مشغول بود که اصلا تنهایش نمی گذاشتند اما هر از گاهی با یونگی چشم در چشم که میشد لب میزد "بهتری؟" و یونگی تنها لبخند خسته ای برایش میزد. آهی کشید. وضعیت امشب خیلی خطرناک شده بود. حتی دقیقا نمی دانست در آن اتاق و بین او و دیوید چه شده بود. البته که رفتار عادی دیوید خیالش را راحت کرده بود اما ذهن بیش فعالش او را رها نمیکرد.
با کمی دقت متوجه شد که پرنس اول، دنیل رفته بود. امیلیا همراه شاهدخت دلایلا بود، با هم گرم صحبت بودند اما امیلیا هر از گاهی نیم نگاهی به آلفای جوانی که کنار پدرش بود می انداخت و آهی می کشید. چه وضعیتی.
همراه پدرش کنار چند نفر از سران کابینه بود. حرف هایشان را در پس زمینه ذهنش می شنید. مراسم برایش داشت خسته کننده میشد. خداروشکر کرد که حدود نیم ساعت بعد پدرش کنار گوشش گفت که "یکم دیگه میریم. باهام مدارا کن و با این آدما حرف بزن." و آن نگاه " امروز چت شده؟" را نثارش کرد.
یونگی خودش را به ناچار جمع کرد و چهره ای رسمی به خودش گرفت. سعی کرد تا جایی ممکن کامل و بی نقص جواب اطرافیانش را بدهد. گرچه متوجه نگاه عجیب فرمانده بلز به خودش شده بود اما خیلی توجه نکرد. وقتی بعد از کمی تهیونگ به جمعشان اضافه شد کمی یخ کرد، اما چهره اش را ثابت نگه داشت. گرچه بنظر در تهیونگ هیچ تاثیری نگذاشته بود.
وزیر مسکن ناگهان رو به آن دو کرد و پرسید: شنیدم بیست سال رو رد کردید. درسته؟
تهیونگ با لبخندی رسمی جواب داد: همین چند روز پیش 19 سالگیمو رد کردم.
نگاه یونگی کمی گرفت. تهیونگ روز تولدش را در عمارت نبود. بعد از آن هم که جشن سال نو را گرفته بودند. نتوانستند مقدمات خوبی برای تولد تهیونگ فراهم کنند.
وزیر سری تکان داد: بسیار عالی. و یونگی؟
یونگی لبخند خسته ای زد: من بهار 19 سالم شد.
--اوه پس تو از تهیونگ بزرگتری؟
هانسول با خنده گفت: همش چند ماه.
در این بین وزیر کار دولت با خنده گفت: این سنی نیست که بخوایم باهاشون مثل نوجوانان رفتار کنیم. دیگه مردان بالغی شدید. به زودی هم که وارد جلسات دربار میشید. بعد از اون هم که باید برای ازدواجتون برنامه ریزی کنید.
مردان به خنده افتادند و یونگی و تهیونگ تنها لبخند زدند. این بحث نمی خواست تمام شود؟
وزیر رفاه ناگهان در این بین گفت: در این سالن از شاهدخت گرفته تا دوشس، بانوان زیبای زیادی هست. همشون هم از هر لحاظ بی نقص. یک نگاه از شما آلفا های جوان براش کافیه. بنظرم از این مراسم خوب استفاده کنید.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
