chapter 27

190 47 26
                                        

روز های خنک و ملایم پاییزی گذشتند. هوا رفته رفته سرد تر و درخت ها روز به روز لخت تر میشدند. کم کم کت و لباس های پاییزی جای خودشان را به لباس های گرمتر دادند. اواخر ماه نوامبر بود و هوا گرفته و باد سردی می وزید. کلاس های تهیونگ مدتی میشد که اغاز شده بودند. تنها سه روز در هفته را در عمارت بود و جای خالی او به راحتی حس میشد.

امیلیا تمام تمرکز خود را برای ازمون ورودی که هفته بعد داشت گذاشته بود. اگر پذیرفته میشد آن وقت می توانست ترم زمستان را در کالج خود شروع کند. او بی نهایت هیجان زده بود. با اینکه هم خودش و هم بقیه می دانستند که بخاطر نفوذ خانواده اش قبولی اش حتمی است، اما می خواست نشان دهد که اگر بخواهد می تواند بدون نیاز به آن قبول شود و این را باید با نمره ای که می گرفت نشان میداد.


پدر تهیونگ یک ماهی میشد که از لندن رفته بود. ربکا هم قرار بود بعد از کریسمس به کمبریج برگردد. همسرش هم همان روز سال نو بر میگشت و آن وقت دو نفری می رفتند.

یونگی؟ او کار خاصی نمیکرد. وقت هایی که تهیونگ نبود او خودش را در اتاق حبس میکرد و فقط کتاب هایی که خیلی وقت بود آن ها را کنار گذاشته بود می خواند. و وقتی که تهیونگ بود، خوب... آن قدر که دورشان شلوغ میشد نمی توانستند حرف جدی با هم بزنند.

در این مدت ولیعهد یکبار دیگر هم یونگی را به کاخ دعوت کرده بود. اما بعد ناگهانی به مراسمی دعوت شده بود و با ابراز ناراحتی از یونگی معذرت خواست و دیدارشان را عقب انداخت. برای یونگی اهمیت چندانی نداشت. اما بدش نمیامد وقتش را با او بگذراند تا افکار مزاحم را از خودش دور کند.

خوشبختانه در این مدت حمله ی فرومون به او دست نداد و این روز ها را با کمک عطر آلفا خیلی راحت گذراند. اما.. حالا همه چیز خیلی برایش حوصله سر بر بود. دلش برای عمارت ولز و اسبش تنگ شده بود. برای مردم آن جا و زندگی روزمره ای که داشت. چهار ماهی میشد که به لندن آمده بودند اما هنوز نتوانسته بود به اینجا عادت کند.

اهی کشید و کتابش را بست. از جایش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد. گردنش را خاراند و نوک موهای مشکی اش را لمس کرد. از اتاق بیرون رفت و به سمت مقصدی که اخیرا یواشکی به آن پا می گذاشت راه پیش گرفت. اتاق تهیونگ که حالا اکثر اوقات را خالی میماند. تهیونگ روز های یکشنبه و دوشنبه به عمارت میامد. سرش با درس و برنامه های آکادمی شلوغ بود.


به دسامبر چیزی نمانده بود. تولد تهیونگ در دسامبر بود. یونگی با دیدن تقویم روی میز متوجه شد. آن روز قرار بود سه شنبه باشد. تهیونگ آن روز به آکادمی بر می گشت. یونگی به دلایلی دلسرد شد، اما جلوی خودش را گرفت. طبق معمول سمت کتابخانه رفت و نگاهی به کتاب های تهیونگ انداخت. زمان هایی که وقت خالی داشت به اینجا میامد، یک کتاب بر میداشت، روی تخت تهیونگ روی شکم دراز می کشید و می خواند؛ تختی که با رایحه تهیونگ پر شده بود. یونگی هرگز اعتراف نمیکرد که این بو آرامش میکرد و حالا حداقل روزی یکبار آمدن به اینجا برایش عادت شده بود.

گاهی حتی باعث میشد چشم هایش روی هم بروند و روی همان تخت چرت بزند. اما یونگی مراقب بود. هیچ وقت روزهایی که فردای آن تهیونگ برمیگشت اینجا نمیامد.

کتاب جرایم و مکافات را می خواند، تهیونگ یکبار گفته بود که این کتاب را دوست داشت. یونگی اوایل نمی توانست با این کتاب و متونش ارتباط بگیرد اما کم کم میل و تشویق به این که ادامه دهد و جلو تر برود در او بیشتر میشد.

از کتاب های موردعلاقه دیگر تهیونگ، ایلیاد بود. یونگی یکبار آن را خواند. با اینکه قبلا همه چیز را درباره خدایان یونان خوانده بود اما از آنجایی که واقعا به تاریخ علاقه داشت از این کتاب هم بدش نیامده بود.

طبق معمول دوباره پلک هایش سنگین شدند و همانجا به خواب رفت.
******************

هوا هنوز تاریک نشده بود. خورشید هنوز در آسمان بود اما هوا گرفته بود، واقعا گرفته. تهیونگ این هوا را دوست نداشت. هوای آفتابی را ترجیح میداد. باران را هم دوست داشت. اما این هوا برایش حس سنگینی میداد. آنقدر سرد و خشک بود که دست هایش رنگ باخته بودند. ماشین بالاخره ایستاد. روبروی عمارت بود و وقتی دروازه باز شد ماشین داخل رفت و از محوطه چمنی که حالا خشک شده بود و اثری از سبزی نبود گذشت.

تهیونگ تنها یک ساک کوچک همراه خودش میاورد. این رفت و آمد ها اصلا خسته اش نمیکرد. نه تا وقتی که بتواند بیاید و او را ببیند. امروز جمعه بود. تهیونگ توانسته بود یک روز زودتر به عمارت بیاید. ظاهرا بخاطر امتحانات این ماه یک روز را به آنها مرخصی داده بودند. داخل عمارت که شد کلاهش را دراورد و به خدمتکار داد.
پالتویش را که دراورد از دخترک امگا پرسید: کسی اینجا نیست؟

دخترک از اینکه مورد خطاب این ارباب جوان قرار گرفته یکه خورد. وقتی این مرد جوان داخل شد، هیچکسی نمی توانست به رایحه ی گرمی که انگار داشت گلو را خراش میداد بی توجه باشد. دختر آب دهانش را قورت داد و گونه هایش کمی رنگ گرفت: بانو ویکتوریا به همراه بانو ربکا بیرون رفتن. بانو امیلیا هم اتاقشون هستن. ارباب جوان یونگی هم همینطور فکر کنم.

تهیونگ سری تکان داد. وقتی از کنار دختر رد شد، دختر ناگهانی گفت: براتون.. چیزی اماده کنم؟

تهیونگ با لبخندی جوابش را داد: ممنون. منتظر میمونم و با بقیه شام میخورم.

و دخترک بهت زده را آنجا رها کرد.
تهیونگ همان لحظه اول رایحه هیجان زده آن دختر را حس کرد. می خواست فقط آنجا را ترک کند. آهی کشید و از پله ها بالا رفت. نگاهی به انتهای راهرو دست چپ انداخت، اتاق یونگی انتهای آن بود. تهیونگ کمی آنجا ایستاد و در نهایت راهش را به سمت راست کج کرد. بهتر بود زمان دیگر پیشش برود. انگار هنوز کسی باخبر نشده بود که او رسیده. خوب بود.

black pearlWhere stories live. Discover now