chapter 30

180 35 28
                                        


برف مدتی شده بود که همه جا را سفیدپوش کرده بود. خیابان ها با وجود سرما شلوغ و پر از جمعیت و خانواده هایی بود که برای خرید شب سال نو بیرون بودند. موسیقی و آواز سرود کریسمس در هر گوشه و کناری شنیده میشد. همه چیز زیبا و روحیه بخش بود.

در مرکز شهر لندن درخت کاج بزرگی قرار داده شده بود، درست پشت سر مجسمه امپراطور. چراغانی و تزیین شده بود و اطرافش را با شمع پر کرده بودند. گروه آواز خوانی هم روبروی آن ایستاده و سرود "زنگوله ها" را می خواندند. بچه ها همراه پدر و مادانشان بودند و اکثرا یک آبنبات دسته ای داشتند، صورتشان از سرما سرخ بود اما لبهایشان از خنده خسته نشده بود.

در گوشه دیگری، سه نفر ایستاده بودند و مشغول تماشای نمایش مریم مقدس و مسیح بودند. هوا سرد بود اما خوشبختانه برفی که می بارید آرام و بدون بورانی بود. دختری که وسط ایستاده بود دامن بلندش تا روی مچ پاهایش رسیده بود و پوتین های چرم و گران قیمتش را به نمایش می گذاشت. دو پسر جوان در کنارش ایستاده بودند. هر سه کلاه و شال گردن گذاشته بودند و نصف صورتشان را با شال پوشانده بودند. دست دستکش پوششان بسته های خریداری شده را حمل می کردند. مثل مردمی عادی بودند که بین مردم عادی می گردند.

وقتی نمایش تمام شد به همراه باقی تماشاگر ها دست زدند. سپس یکی از آنها جلو رفت و داخل جعبه ویلون روی زمین برای گروه بازیگران پول گذاشت. دخترک نگاهش کرد. مشخص نبود گونه های سرخش بخاطر سرما بود یا چیز دیگر. دخترک زیبا و شاداب بود. هاله ی ثروتمندش از دور مشخص بود. چشم های عسلی اش قامت مرد روبروی خود را دید زد: از نمایش خوشت اومد، تهیونگ؟

تهیونگ نگاهش کرد و لبخند زد: هوم. جالب بود.

سپس نگاهش را به پسر دیگر داد. او یونگی بود که با چهره ای مبهم خیره نمایش بود اما انگار حواسش جای دیگری بود. با دیدن نگاه خیره تهیونگ تکانی خورد و رو به امیلیا گفت: اینم از این. یه بار چک کن و ببین همه چیزو گرفتیم؟

امیلیا سری تکان داد: معلومه. بزار بازم فکر کنم.

همینطور که دخترک داشت فکر میکرد شروع به راه رفتن کردند. کمی که قدم زدند به خیابان و ماشینی که منتظرشان بود رسیدند. بسته های خرید را تحویل راننده دادند. این کار وظیفه راننده بود که پشت سرشان راه بیفتد و نگذارد آلفاهای جوان خودشان را خسته کنند. اما تهیونگ به او گفته بود مشکلی نیست و خودشان از عهده اش برمیایند. نگاهی به سه نفرشان انداخت: نظرتون چیه بریم و به رسم کریسمس یه نوشیدنی گرم بخوریم؟

امیلیا هیجان زده شد: اره اره. خیلی خوب میشه. یونگی، تو هم موافقی نه؟

هر دو منتظر به یونگی نگاه کردند. یونگی سردش بود. دست هایش را داخل جیب پالتویش انداخت بود و بینی اش را لای شالش پنهان کرده بود. برف روی موهای تیره و مژه هایش نشسته بود. با دیدن نگاه پر از شوق خواهرش و تهیونگی که امیدوار نگاهش میکرد آهی کشید: فکر خوبیه. بریم.

بعد از گذشت از خیابان های شلوغ لندن توانستند یک کافه ای به نسبت خلوت تر پیدا کنند و داخل شوند. البته از نظر خلوت یعنی اینکه تنها دو یا سه میز خالی داشت. کافه تماما چوبی بود و بوی قهوه و شکلات هوایش را پر کرده بود. کاملا ناشناس داخل رفتند و توانستند یک صندلی در گوشه ای ترین قسمت کافه پیدا کنند و آنجا بنشینند. یونگی فورا کنار امیلیا نشست و بی تفاوت کلاه و شال گردنش را باز کرد.

black pearlWhere stories live. Discover now