خوشبختانه خبری از بارش برف و بوران شب قبل نبود. اما هوا بسیار سرد و سوزناک بود. انقدر سوزناک که انگار داشت گوشت روی استخوان را می شکافت و به درون نفوذ میکرد. اما اشراف زاده هایی که با کت و پالتو های گرم و خز های قیمتی خود راه قصر را پیش گرفته بودند در نظرشان این سرما دلپذیر هم بود.
آن شب، کاخ باری دیگر پذیرای اشراف و عالی رتبه گان کشور بود. لباس های فاخر و براق شب سرد را رنگی کرده بودند. فضای داخل کاخ هم مانند صحنه یکی از نقاشی های روسی دوره تزار رومانوف شده بود. برخلاف بیرون، سالن داخل قصر گرم و مطلوب بود. شب تاریک از پنجره های بلند کاخ نمایان بود. گرچه ستاره ها دیده نمی شدند، اما باز هم شب زیبایی بنظر می رسید.
مدتی از مراسم گذشته بود که خانواده مین به مراسم رسیدند. با سه ماشین به کاخ امده بودند. امیلیا ترجیح داده بود همراه پدر و مادرش بیاید و یونگی و تهیونگ با هم و در یک ماشین رسیدند. هر کسی می توانست متوجه غبار تیره ای که دور چهره عبوس دختر جوان زیبای خانواده مین بود شود. اما انگار او اهمیتی به این قضیه نمیداد. او حتی مشتاق هم بنظر نمی رسید. اما کسی می توانست این را رو به صورتش بگوید؟
با ورودشان به داخل سالن همهمه گرمی ایجاد شد. همگی به استقبل مین هانسول رفته و همراه با تبریک سال نو او را پیش خودشان دعوت می کردند. با اینحال هانسول با احترام گفت که ترجیح می دهد کنار خانواده خود باشد، اما وقتی امپراطور وارد شد ناچارا باید به پیش او می رفت و خانواده اش را تنها می گذاشت. اما در کمال تعجب دید که امپراطور خودش شخصا داشت به استقبال او می امد.
پشت سرش فرزاندنش به ترتیب قدم بر می داشتند.
دیوید در سمت راستش و دخترانش دلایلا و دیانا خردسال هم در سمت دیگر. بزرگترین دختر او، دافنه، هم در جای دیگری از سالن با مهمانان مشغول بود.
امپراطور وقتی پیش آنها رسید دستانش را به نشانه استقابل باز کرد و گفت: سال نو مبارک عزیزان من. خوشحالم که همتون اینجایید.
وقتی تعظیم همگی را دید چشمانش را روی تک تک آنها چرخاند. با دیدن ربکا و ویکتوریا لبخند درشتی زد: خدای من.. مثل همیشه زیبا. واقعا تحسین برانگیز.
دیوید بعد از اینکه سرش را برای همگی تکان داد، نگاهش را به روی یونگی معطوف کرد. یونگی هنوز حواسش را به پادشاه داده بود و متوجهش نبود. بنابراین دیوید توانست دل سیر نگاهش کند. لبخندش کافی نبود، حتی چشمان زمردی اش هم با دیدن او برق می زدند. وقتی یونگی بالاخره نگاهش کرد، لبخندش به نشانه استقبال درشتتر شد و یونگی هم لبخند ریزی در جوابش زد و دوباره نگاهش را به افراد آنجا داد.
امپراطور امیلیا را اینبار خطاب قرار داد: بانوی جوان، چقدر برازنده، کاملا شایسته تحسین هستی. امسال چند سالت شده؟
امیلیا سرش را به احترام کمی خم کرد و با لحنی ملایم جواب داد: شانزده سال، سرورم.
پادشاه سری به تایید تکان داد، سپس سرش را برگرداند: و این نجیب زادگان باوقار هم باید..
با نگاه به یونگی و تهیونگ پرسید و یونگی با لبخند جواب داد: نوزده سال عالیجناب.
امپراطور خندید: پس ولیعهد من یکسال از شما کوچیکتره. پس انگار باید شما هواشو داشته باشید.
تهیونگ با احترام جواب داد: خدمت به شما باعث افتخار ماست.
پادشاه سری به تحسین تکان داد و سپس رو به هانسول و ربکا کرد: پسرای خوبی تربیت کردید. آفرین به شما. امروز رو خوب خوش بگذرونید. همه چیز فراهمه. به زودی مجلس شام هم برگذار میشه و من هم اومدم تا دعوتتون کنم با هم به سالت غذاخوری بریم.
سپس سمت ویکتوریا رفت و بازوی خود را سمت او گرفت: افتخار اینو دارم؟
ویکتوریا به زیبایی خندید: صد در صد سرورم.
سپس با چشمکی به هانسول دستش را دور بازوی پادشاه انداخت و همراه او رفت. هانسول آهی کشید و سپس دستش را سمت امیلیا دراز کرد: پس باید با دختر عزیزم برم.
امیلیا بالاخره کمی لبخند زد: حتما پدر.
ربکا هم همراه همسرش پشت سر آنها راه افتاد. نگاه ریزی به تهیونگ انداخت و تهیونگ با دیدنش فقط آه سنگینی گرفت. سپس نگاهش به یونگی افتاد. با فکری که به سرش زد خنده اش گرفت و کنار گوش او گفت: پس با این وضعیت ما هم دست تو دست بریم. نظرت چیه؟
یونگی نگاه جا خورده ای به او انداخت. خندید اما با تشر گفت: مگه دیوونه شدی؟
تهیونگ شانه ای بالا انداخت: مگه چی میشه؟ نگران نباش مردم فکر دیگه ای نمی کنن. اتفاقا چه بهتر که نشون بدیم صمیمی هستیم.
یونگی ابرو بالا انداخت: همین که جلوشون با هم حرف می زنیم کافیه.
تهیونگ هم نچی کرد: خیلی اذیت میکنی.
یونگی شانه بالا انداخت: باهاش کنار بیا.
در این میان، دیوید که همراه خواهرش جلوتر از آنها راه می رفتند سرش را برگرداند. نگاهش را روی یونگی معطوف کرد، اما حواس یونگی به او نبود. با دیدن لبخند خاصش او هم لبخند زد. تا اینکه نگاهش به تهیونگ افتاد و لبخندش خشک شد. او تهیونگ را فردی عصا قورت داده و رسمی به یاد داشت. در دیدار قبلی، تهیونگ طوری با او صحبت کرده بود که انگار مجبور به این کار شده است. اما.. هیچ خبری از آن حالتش در این لحظه نبود. نگاهش بسیار بشاش و لبخند از لبهایش بلند نمیشد. نگاهش هم همینطور، روی یونگی بود، یونگی که کنار او انگار...
اگر دیوید می خواست یکی از توانایی هایش را نام ببرد این بود که می توانست بفهمد که رفتار های یک شخص واقعی بود یا از روی ادب و یا همه اش کذب و تنها نقابی پوشالی است. یونگی و تهیونگی که داشت در این لحظه می دید نقابی به صورت نداشتند.
شام در فضایی رسمی اما گرم سرو شد. از آنجایی که تعداد مهمانان به اندازه بود بنابراین جو راحتی در جریان بود. در طول جریان شام هم یونگی و هم تهیونگ متوجه نگاه سران والا رتبه کشور و افراد مجلس روی خودشان شده بودند. هر دو خوب می دانستند که آن به معنای چیست. آنها از همین الان می خواستند جانشین موردنظر خودشان را تشخیص دهند. تنها گزینه های روی میز شام یونگی و تهیونگ نبودند. چند ارباب زاده جوان دیگر هم آنجا حضور داشتند. اما.. طبیعی بود که بیشترین توجه روی آنها باشد.
نگاه ها خیره و لب های جنبنده داشت یونگی را عصبی میکرد.
قبل از اینکه همگی پشت میز قرار بگیرند، همگی متوجه فرد جدیدی که بی سر و صدا به جمع خانواده امپراطور اضافه شده بود و سمت دیگر پادشاه و روبروی دیوید نشسته بود شدند. با دیدن صندلی که او درش جای گرفت تشخیصش سخت نبود که بفهمند او پسر بزرگ امپراطور، دنیل است. او فرزند همسر دوم پادشاه و برادر تنی دیوید بود. همسر اول امپراطور قبل از اینکه بتواند ملکه شود از دنیا رفت. از او فقط دافنه باقی مانده بود، فرزند اول و متاهل پادشاه که همسر یکی از شاهزادگان ایرلند بود.
همسر سوم پادشاه تنها یک صیغه بی نام و نشان بود که تنها دو دختر بدنیا اورد و هیچکس بعد آن از سرنوشتش چیزی نفهمید، اینکه کجاست و که بود در هاله ای از ابهام باقی ماند.
امیلیا زیر گوش یونگی گفت: اون پسر.. دنیل، هیچ شباهتی به امپراطور نداره. یعنی شبیه مادرشه؟
یونگی با این حرف نگاهش را به آن پسر انداخت و اینبار با دقت بیشتری براندازش کرد. با اینکه دنیل از دیوید بزرگتر بود اما از او قد کوتاه تر بود. صورت لاغری داشت و پوستش رنگ پریده بود و کمی کک و مک روی گونه هایش به چشم میخورد. موهایش ما بین قرمز و بلوطی بود و چشم هایش مانند خواهرش دلایلا آبی بود اما بسیار تیره. مثل یک اقیانوس عمیق و سیاه.
نگاهش حالتی زمخت داشت، بی خیال و خودسر بنظر می رسید. با اینکه پسر بزرگتر بود اما چهره اش هنوز نابالغ بنظر میرسید. غذایش حتی تقریبا دست نخورده مانده بود اما لیوانش مدام پر و خالی میشد.
همین که انگار متوجه نگاه یونگی شده بود و سرش را بالا اورد، یونگی نگاهش را دزدید. با مهارت زیادی خودش را مشغول نشان داد و جای شک و شبهه ای نذاشت.
روبروی دنیل، دیوید نشسته بود. معذب و سر به زیر. در این مدت یکبار هم سرش را بالا نیاورده بود تا با دنیل چشم در چشم شود. اما انگار برای دنیل این خیلی مهم نبود. با بی خیالی روی صندلی لم داده بود و از جامش می نوشید.
بعد از این همه بالاخره مجلس شام به اخرش رسید و همگی سلانه سلانه بلند شدند و به سالن اصلی و مرکزی کاخ رفتند.
موسیقی به صدا در آمد و شامپاین ها و خوراکی و شیرینی های لذیذ روی سینی های نقره ای در داخل سالن چرخ میخورد. صدای خنده های ملیح و گفتگو های میان اشراف با موسیقی آمیخته شده بود. مجلس گرم و صمیمی شده بود.
خانواده مین که در مرکز سالن ایستاده بودند و با افرادی که پیششان بودند صحبت میکردند، هر کدام به نوعی مشغول بودند. در این میان تهیونگ نگاهش را به یونگی داد. یونگی متوجهش شد و نگاهش کرد. با ابرو اشاره کرد که حواسش را جمع کند و تهیونگ نیشخند نامحسوسی زد. سپس بعد از مدتی با سر به یونگی اشاره کرد که از جمع فاصله بگیرد. یونگی با اخم سوالی نگاهش کرد و قدمی عقب برداشت و با حالت صورتش پرسید که موضوع چیست. تهیونگ اما همین که قدم برداشت تا سمت او برود و در گوشش بگوید که چند دقیقه دیگر از سالن بیرون میرود، چندین مرد میانسال جلوی راهش را گرفتند.
تهیونگ یکه خورد و سر جایش ایستاد. مردی که روبرویش بود وزیر اقتصاد بود، آقای مانته. ریش نیمه بلند و جوگندمی اش دور چانه اش را قاب گرفته بود. با جام در دستش به تهیونگ اشاره کرد: مرد جوان، اشکالی نداره همراه ما پیرمردا یکم گپ بزنی؟
همراه او چندین نفر از افراد والا مقام دیگر هم بودند. تهیونگ آب دهانش را قورت داد و سعی کرد متشخصانه رفتار کرد: اوه باعث افتخاره.
مادامی که با آن ها حرکت کرد با نگاهی ناراحت به یونگی نگاه کرد. یونگی اما به او لبخندی زد و سرش را تکان داد تا اشاره کند میتواند برود. سپس لب زد "اینجام".
تهیونگ سعی کرد لبخند بزند و همراه آن ها رفت. یونگی آهی کشید. خودش اینجا درگیر افراد اینجا که او و پدرش را احاطه کرده بودند بود و از آن طرف هم تهیونگ. ناچارانه منتظر تهیونگ ماند و همزمان سعی کرد هزاران سوال و جوابی که از او میشد را هوشمندانه پاسخ دهد. اما.. جدا داشت برایش دشوار میشد. از وقتی که از سالن غذاخوری بیرون امده بودند داشت با فرومون های قوی آلفاهای اینجا سر و کله میزد. حتی نتوانسته بود چیزی بخورد. حس سنگینی که روی ذهن و شانه هایش احساس میکرد رفته رفته بدتر میشد. فقط منتظر فرصتی بود تا برای چند دقیقه از اینجا پا به فرار بگذارد.
یک آن دیوید را دید که میان جمعیت شلوغی ایستاده است. جام میان انگشتانش هنوز پر بود. نگاهش بی حوصله بود و انگار حتی کمی مضطرب است. پادشاه کنار او ایستاده بود و دستش را روی شانه او گذاشته بود. نگاه دیوید جایی متمرکز شد و سپس انگار که رنگ رخش آبی شد. یونگی نگاهش را چرخاند. جایی که دیوید به آن نگاه میکرد، دنیل کنار پنجره ایستاده بود و بارش آهسته برف را تماشا میکرد. کسی اطراف او نبود. عجیب بود. او بزرگترین شاهزاده بود. اما اطراف او حتی خلوت تر از شاهدخت های کشور بود.
یونگی داشت آن دو برادر را تماشا میکرد که ناگهان حالش بهم خورد. دندان هایش را بهم فشرد تا چیزی بروز ندهد اما.. اصلا خوب نبود. سرش گیج میخورد و دستانش کمی می لرزیدند. آب دهانش را قورت داد و سپس قدم برداشت تا از آنجا برود اما ناگهان مادرش دستش را گرفت. یونگی نگاهش کرد که ویکتوریا گفت: عزیزم، رنگت پریده. حالت خوبه؟
یونگی پلکی زد و نفسی گرفت: یکم.. سرم درد میکنه. میشه برم یکم هوا بخورم؟
ویکتوریا کمی نگران شد: بیرون خیلی سرده. برو طبقات بالا و از پنجره یا بالکن استفاده کن. بزار من یا امیلیا همراهت بیایم.
یونگی فورا جلویش را گرفت: نه نه. خودم میتونم. نمیخوام اوقات تلخی کنم. همش پنج دقیقه میمونم و میام.
چشم های ویکتوریا حالتی نگران و آشفته به خودشان گرفتند. آهی کشید و دست یونگی را ول کرد: باشه. زود برگرد و پدرت رو تنها نذار.
یونگی لبهایش را بهم فشرد. اما سعی کرد لبخند بزند: چشم.
سپس سعی کرد نامحسوس قدم تند کند و از آن جمع و رایحه های سنگین فرار کند. و البته که دیوید هم متوجهش شد. همینطور تهیونگ همین که افراد اطرافش را دک کرده بود دوباره با افراد جدیدی محاصره شده بود. فکش چفت شده و رفتن یونگی را تماشا کرد.
یونگی وقتی از سالن بیرون رفت با کف دست بینی و دهانش را گرفت و نفس هایش را کنترل کرد. انگار سنگی راه تنفسش را بسته بود، ریه اش سنگین و ملتهب شده بود.
همین که با سرعت از پله های گوشه کاخ بالا میرفت و توجه های خدمه اطراف را به خود معطوف میکرد، جیبش را می گشت تا بتواند عطر فرومون را پیدا کند. با پیدا نکردنش ترس و وحشت به تنگی نفسش افزوده شد. حالا باید چیکار میکرد؟ الان واقعا وقتش نبود. او که مطمئن بود به اندازه کافی از عطر استفاده کرده و آن را همراه خود اورده.
طبقه سوم که رسید بالاخره یک بالکن پیدا کرد و خودش را به بیرون پرت کرد. نفس محکمی رها کرد و از نرده های بالکن تقریبا اویزان شد. باد ملایم سرد، سوزی که در هوا بود گونه هایش را نیش میزد و پیشانی عرق کرده اش کم کم رو به یخ زدن رفتند. اما.. کمی توانست حالش را بهبود ببخشید. نفس هایش کم کم متعادل شد و لرزش دست هایش بهتر.
با نفس راحتی چشم هایش را بست و آهی کشید. با بینی نفس گرفت و حرکت قفسه سینه اش با هر نفس زدن کم کم رو به ملایم شدن رفت. بار دیگر جیب هایش را گشت و باز هم نتوانست آن عطر لعنتی را پیدا کند. حتی دارو های اضطراری اش هم نبود. کجا گذاشته بود... آه.
یادش آمد. داخل کتش بود و آن را به دست مادرش داده بود چون گرمش شده بود. عالی بود. حالا باید استرس اینکه مادرش جیب کتش را بگردد هم می داشت. با درد پیشانی اش را فشرد. انگار خون درون رگ هایش هم جوش امده بودند. گرمش بود و بدنش تب داشت. گلویش مثل کویر خشک شده بود. خسته بود. واقعا خسته شده بود.
لحظاتی مثل الان بود که حس میکرد واقعا نمیخواهد ادامه دهد. که به دردسرش نمی ارزد. که شاید از اول نباید پنهانش میکرد. اما... وقتی یادش میامد که پدرش چطور با آن نگاه مفتخر او را به بقیه نشان میداد و درباره اش حرف میزد، سینه اش سنگین میشد و دلش میخواست گریه کند. حس میکرد دست ها و دهانش بسته شده اند. داخل جعبه ای چوبی قراره گرفته و حتی نمیتواند تکان بخورد.
لبهایش لرزیدند و چشم هایش سرخ شدند. میخواست فرار کند.
KAMU SEDANG MEMBACA
black pearl
Fiksi Penggemarاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
