عمارت پر سر و صدا شده بود. صدای موسیقی از گرامافون بزرگ سالن پخش میشد و تمام فضای سالن را متاثر خود کرده بود. اهل خانه بعد از شام به سالن اصلی رفته و بعد از کمی نشستن، از یونگی و امیلیا خواستند که برایشان پیانو بزنند و سپس کمی بعد ویکتوریا صدای موسیقی را بالا برد و همگی را به رقص دعوت کرد. هانسول با لبخند همسرش را نگاه کرد که چطور تهیونگ را بلند کرد و همراهش رقصید. جو آنجا به سرعت گرم و شاد شده بود.
جورج هم بلند شد و دست ربکا را گرفت و به آنها ملحق شدند. امیلیا نیز اول سراغ یونگی رفت اما وقتی او با لبخند سرش را به دو طرف تکان داد، امیلیا فقط توانست درکش کند و سپس از پدرش خواست و او هم رد نکرد.
بعد از کمی اینبار ویکتوریا سراغ پسرش رفت و اصلا به او گوش نکرد و با اجبار او را وسط اورد. امیلیا خندید و دست او را گرفت و مادرش را به سمت هانسول هل داد. سپس همزمان دست تهیونگ و یونگی را گرفت تا با هم برقصند. امیلیا بسیار شاد بنظر میرسید. چشم هایش بیشتر از همیشه می درخشید و صورتش گلگون بود. دوست داشتنی و معصوم.
یونگی نتوانست جلوی خود را بگیرد و با لبخندی عجیب به او خیره شد، در حالی که در مقابلش تهیونگ قرار داشت که او هم با نگاهی نافذ نگاهش میکرد؛ انگار حرفی برای گفتن داشته باشد و جلوی خود را گرفته باشد.
امیلیا ناگهان هر دوی آنها را در اغوش گرفت: خیلی دوستون دارم. امسال قراره برامون سال عالیی باشه.
این مانند ضربه عمیق و کاری به درون تهیونگ بود. او خوب میدانست که امیلیا به چه دیدی به او می نگرد. امیلیا او را دوست داشت. تهیونگ نه. همین حقیقت قرار بود دختر را کلی ناراحت کند. و این چیزی بود که خود تهیونگ باید به او می گفت. حالا امیلیا برای خودشان ارزوی خوشحالی میکرد. تهیونگ چطور میتوانست اینگونه جبران کند؟ حالش اصلا خوب نبود.
یونگی متوجه این حال تهیونگ شده بود. دلیلش را نمی دانست اما انقدری تهیونگ را شناخته بود که می دانست حالا که تهیونگ حتی نمیتواند حالت چهره اش را کنترل کند پس حتما اتفاقی در جریان بود. منتظر وقت مناسب ماند تا از او بپرسد.
اخر شب شده بود و همگی دور هم نشسته بودند. حتی خدمه را هم خبر کرده بودند تا کنارشان باشند. عده ای از خدمه از روز قبل پیش خانواده خودشان رفته بودند و عده ای که یا خانواده ای نداشتند یا جایی را نداشتند هم مانده بودند، امگا و بتا های پایین رتبه ای که همگی داستان های خودشان را داشتند.
مین هانسول همه انها را صدا کرد. ابتدا هدیه های سال نو آنها را یکی یکی داد. هیچکس را از قلم ننداخت؛ حتی انهایی که اینجا نبودند. دیدن چهره هایشان که از شادی و شوق گلگون شده بود دل بقیه را هم لرزاند. همگی تشکر عمیق خودشان را ابراز کردند و سپس به کار خود برگشتند.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
