داخل اتاق که شد نگاهش اول به پنجره باریک و درازی که روبرویش بود کشیده شد. این ساختمان تقریبا قدیمی بود به همین دلیل سبک و معماری اش هم قدیمی بود. نه اینکه یونگی بدش بیاید. باد و برفی که شروع به باریدن کرده بود تضاد مشهودی با فضای گرم و ارامی که درش بود داشت.
یونگی نگاهی به میز مطالعه ای که در سمت راستش بود انداخت. تقریبا کتاب و همه چیز جمع شده بود، اما وسایل زیادی همراه با جعبه روی میز تلنبار شده بود. دست چپش تخت تهیونگ قرار داشت. روی آن هم فقط تشک استفاده شده ای قرار داشت و چمدانی که هنوز باز بود. فضای اتاق خیلی بزرگ نبود، شاید 30 یا 40 متر. همه چی معمولی و دور از اشرافیت بود. اما یونگی شوکه نشد، توقعش را داشت.
تهیونگ رفتار هایش را زیر نظر گرفته بود. وقتی یونگی او را مخاطب قرار داد کمی یکه خورد.
+تقریبا کاری نمونده. همه چیزو جمع کردی.
تهیونگ سعی کرد لبخند مودبانه ای بزند: نمی خواستم تو این هوا به کسی زحمت بدم.
یونگی سری تکان داد و به قفسه خالی نگاه انداخت: امتحانا چطور بودن؟
تهیونگ شانه ای بالا انداخت: مثل همیشه.
+شنیدم جزو ده نفر اول شدی.
تهیونگ تکخندی زد: نفر اول که نشدم.
یونگی نگاهش کرد: خوب که چی؟ وقتی ازت تعریف میکنن قبولش کن.
تهیونگ خنده اش را خورد و فقط با سر تایید کرد.
یونگی آهی کشید و دست به کمر ماند: حالا هر چی. راننده پایین منتظره. بیا جمع و جور کنیم و بریم.
تهیونگ متعجب شد: همین الان؟ بنظرت اینا توی ماشین جا میشه؟
+چرا نشه؟ ماشین پدر رو اوردم. جا دار و خوبه.
-به شرطی خوبه که تو این بوران پا نشیم بریم.
یونگی از پنجره به بیرون نگاه کرد. هوفی کشید: پس چیکار کنیم؟
تهیونگ کمی فکر کرد: بهتره اول هر چیزی که باقی مونده رو کنار بزاریم و اینجا رو کامل تخلیه و تمیز کنیم. فوقش با هم به عمارت بر می گردیم و فردا راننده رو می فرستم که بیاد و وسایلامو تحویل بگیره.
یونگی نامطمئن گفت: اینطوری ممکنه؟
تهیونگ شانه بالا انداخت: چرا نباشه. به هر حال خوابگاه مسئولیت نگهداری اینا رو نداره. خودم باید ردیفش کنم.
یونگی سری تکان داد و سپس کتش را دراورد و آستین هایش را بالا زد: پس بیا شروع کنیم.
وسط اتاق ماند و پرسید: باید چیکار کنم؟
تهیونگ هومی گفت و نگاهی به اطراف کرد: خوب.. من میخوام آشغال ها و وسایلی که دیگه نیاز ندارم دور بندازم.
سپس جعبه ای کاهی برداشت و به یونگی داد: اینو واسم نگه دار و منم یه نگاهی به وسایلا میندازم.
یونگی سری تکان داد و منتظر ماند. تهیونگ شروع کرد، از قفسه، تخت و کمد ها را گشت و تقریبا سه جعبه وسایل پر کرد. سپس شروع به دستمال کشیدن میز و باقی وسایل چوبی کردند. تهیونگ چمدانش را کامل کرد و بست. کتاب ها و لباس ها از قبل جمع شده بودند. در اخر تنها یک چمدان و سه جعبه وسایل باقی مانده بود که باید برده می شدند.
یونگی دستی به پیشانی اش کشید. تقریبا یک ساعت بود که مشغول بودند. زودتر از آن که فکرش را میکرد تمام شده بود. رو به تهیونگ که داشت کیسه سوم را با وسایل دور ریختنی پر میکرد گفت: من این دو تا رو میبرم که بندازم دور. کجا باید ببرمشون؟
تهیونگ برگشت و نگاهش کرد. مدتی با حالتی بدون اطمینان به او خیره شد و در نهایت گفت: باید ببریش انتهای راهرو، سمت راست یه اتاق کوچیک هست. آشغال های خشک رو اونجا میبرن. اما وایسا.. بزار همراهت بیام.
یونگی سری به دو طرف تکان داد: چرا؟ خودم میتونم ببرم. راه زیادی نیست.
-نه منظورم... خوب میدونی بیرون..
یونگی کمی نگاهش کرد. سپس جواب داد: میترسی با کسی روبرو بشم؟
تهیونگ جواب نداد. اما نگاهش که تایید میکرد حق با یونگی است. یونگی چشمی در حدقه چرخاند و سپس بدون حرفی جعبه های کاهی را برداشت و همراه خود به بیرون برد. راهرو خالی بود. اما میشد صدای افراد را شنید. اینکه همگی مشغول و در رفت و امد بودند.
یونگی توانست اتاقی که تهیونگ گفته بود را پیدا کند. اتاق تنگ و کوچکی بود.
یونگی به سختی درش را باز کرد و با کوهی از جعبه های کوچک و بزرگ روبرو شد. هوفی کشید و داخل رفت تا بتواند جایی برای جعبه های خود پیدا کند. آنجا نوری نداشت به همین دلیل کمی کارش دشوار بود. بالاخره توانست با کنار زدن جعبه ها با پایش، جعبه های خودش را زمین بگذارد.
دست هایش را بهم زد و برگشت که با شخصی روبرو شد. پسر تقریبا قد بلندی که چندین جعبه در دست داشت و صورتش از پشت آنها دیده نمیشد. یونگی با دیدنش جلو رفت و گفت: کمک نمیخوای؟
پسر انگار که جا خورده باشد گفت: اوه.. کسی اینجاست؟ اره ممنون میشم.
یونگی دستهایش را جلو برد و چندین جعبه را برداشت. صورت پسر جوان بلافاصله نمایان شد. پسرک با دیدن یونگی چشمانش گرد شد: وای.. یه شرقی دیگه؟
یونگی قدمی عقب برداشت، وقتی که دید پسر روبرویش فرومون غلیظی از خود ساتع میکند. کمی حالش را بد کرد.
پسر جوان همراهش راه افتاد: تازه اومدی؟ تا حالا ندیدمت.
+من.. اینجا درس نمیخونم.
چشم های پسرک درشت شدند: چطور ممکنه؟ پس اینجا چیکار میکنی؟
قبل از اینکه یونگی جوابی پیدا کند، صدای افراد دیگری از در شنیده شد. دو پسر دیگر هم ملحق شدند که انگار دوست پسر تازه وارد بودند.
-تو روز اخر داری رفیق پیدا میکنی جان؟ تمومش کن و بیا.
پسرکی که جان نام داشت گفت: باشه صداتونو بیارید پایین.
جان لبخندی به یونگی زد: اینجا راهروی ما نیست. اینجا مخصوص دانش آموزای برتر و اشرافه. طبقه پایین واقعا جا واسه وسایل نبود و مجبور شدیم بیایم بالا. به کسی چیزی نگو.
یونگی جوابی نداد و تنها سرش را بالا و پایین کرد. افراد جلوی در گفتند: این پسره.. جان تو می شناسیش؟ یکم آشنا نیست؟
جان سوالی نگاهش کرد و پرسید: آشنا؟ چطور؟
یکی از پسر ها سرش را با تفکر کج کرد: چشم های کشیده و تیره. این فرم صورت و... اوه خدای من! خاندان مین!
با این حرف سر ها ناگهانی به سمت یونگی چرخید. همان پسر دوباره گفت: تو یونگی مین هستی؟پسر نخست وزیر؟
یونگی احساس کرد که انگار در دام افتاده و دستش رو شده، در حالی که چیزی را پنهان نکرده بود. گلویش را صاف کرد و جواب داد: بله. از ملاقاتتون خوشبختم.
سه پسر روبرویش با چشمانی براق و درشت نگاهش کردند، انگار که هیجان زده شده بودند. این هیجان باعث شد که مقدار کمی از فرومون هایشان در آن فضای کوچیک پخش شود. یونگی تکانی خورد و سپس گفت: من باید.. برگردم..
--یه لحظه وایسا! تو برای ثبت نام اومدی؟ میخوای سال بعد اینجا باشی؟
جان این را گفت اما یکی از پسر ها به شانه اش کوبید: چی داری میگی؟ اون بیست سال رو رد کرده، چطوری اونوقت..
اما حرفش را ادامه نداد و سرفه ای مصلحتی کرد. یونگی سری برایشان تکان داد. خواست رد شود اما آنها دقیقا جلوی در ایستاده بودند.
جان گفت: با تصوراتم خیلی فرق داری. میدونی فکر میکردم که.. خوب.. به عنوان یه آلفای اشراف زاده..
--هیسس. صداتو ببر.
یکی از پسرها در گوش جان گفت. یونگی میتوانست حدس بزند که میخواست چه بگوید. "او شبیه آلفای های دیگر، مثل تهیونگ، نیست." صورتی جذاب یا قدی بلند ندارد، یا هیکلی روی فرم و چشمگیر. فرومونی غالب و نفس گیر هم همینطور. او بسیار معمولی بود.
پسری که موهای تیره ای داشت کمی نگاهش کرد: برای دیدن.. کیم اومدی؟
یونگی هوفی کشید. بوی این افراد داشتش آزارش میداد: درسته.
--پس خیلی بهم نزدیکید.
این حرف را همراه با چشم و ابرو و رو به بقیه گفت. جان ناگهان گفت: اوه حالا یادم اومد. تو همونی هستی که تو مراسم ولیعهد پیانو زد. پدر من دعوت بود و اصلا تعریف و تمجیداش تمومی نداشت.
یونگی سعی کرد لبخندی مودبانه بزند، اما لعنتی، دلش میخواست پا به فرار بزارد. سرش داشت گیج میرفت.
--پسر یادمه بهم گفتی. اوه راستی.. میشه با هم دوست باشیم؟
یونگی پلکی زد: چی؟
پسر کناری شانه بالا انداخت: منظورم اینه که فکر کنم دوست های خوبی میتونیم باشیم. شما عمارت هورسمن هستید درسته؟ میتونیم با هم..
-یونگی.
صدایی که شنید انگار نوید نجاتش بود. فورا سرش را بالا اورد و با تهیونگ چشم در چشم شد. پشت دو نفری که راه را بسته بودند ایستاده بود. نگاهش.. اصلا دوستانه نبود.
**************
-بهت که گفتم نیازی نیست..
تهیونگ حرفش را ادامه نداد و فقط نفسی بیرون داد. بعد از اینکه مچ دست یونگی را گرفت و او را از بین آلفا های مزاحم آکادمی بیرون کشید، مستقیم به سمت اتاقش برگشتند.
یونگی حرفی نزد و بی سر و صدا سمت تختی رفت که به غیر از یک تشک چیزی نداشت و روی آن نشست. هنوز کاملا متوجه نشده بود که چه خبر است، ولی جو حاضر مناسب نبود. عصبانی بود. یونگی کاری نکرده بود و آن وقت تهیونگ برای او قیافه گرفته بود. بنابراین با اوقات تلخی سرجایش نشسته و حرفی نزد.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
