chapter 34

149 32 37
                                        

نگاهش هنوز روی جایی بود که یونگی از آن بیرون رفته بود. صدای افرادی که دورش کرده بودند را انگار نمی شنید. تنها زمزمه و خنده هایی را در پس ذهنش حس میکرد. مدتی شده بود که خبری از یونگی نبود و او هنوز برنگشته بود. لبهایش را گزید و بالاخره صبرش سر امد و تصمیم گرفت دنبالش برود.

-عذر میخوام من..

اما وقتی فرمانده بلز را همراه پدر و مادرش دید که به سمتش می ایند از درون اهی کشید و سر جایش ایستاد. آن ها را نمی توانست دک کند. فرمانده لبخندی به تهیونگ زد: مرد جوان، از دیدنت خوشحال شدم.

افراد انجا همگی با او احوالپرسی کردند و فرمانده جوابشان را به گرمی داد. ربکا به مرد گفت: پسرم که می خواستید ببینید.

گفت و به تهیونگ اشاره کرد، لبخندی رضایتمند روی لبهایش بود: تهیونگ.

فرمانده تهیونگ را زیر نظر گرفت: بله، بسیار عالی. البته در جشن قبلی با ایشون ملاقات کوچیکی داشتم.

تهیونگ به سختی لبخند زد و دستش را دراز کرد و با او دست داد: چقدر عالی که در ذهن شما موندم.

مرد خندید: جوان شایسته ای مثل شما... امکان نداره یادم بره.

سپس نگاهش را به اطراف داد: عیبی نداره کمی باهات حرف بزنم؟

چشم های تهیونگ کمی لرزید. لبهایش را کش داد: حتما.

مرد شروع به قدم زدن کرد و تهیونگ هم همراهی اش کرد. ربکا با چشم هایی باریک و نیشخندی مرموز به او نگاه کرد. مدتی میشد که با این مرد در حال گفتگو بود. اگر فرمانده بلز حامی تهیونگ میشد، به این معنا بود که حداقل نیمی از سران ارتش همراه او میشدند. هانسول سران کابینه را در دست داشت. عیبی نداشت. ربکا می توانست در آن هم دست ببرد. آرام آرام.

تهیونگ دوباره نگاهی به ورودی سالن انداخت. باز هم خبری از یونگی نبود. دلش شور میزد.

+به زودی فارغ التحصیل میشی.

تهیونگ حواسش را به او داد: بله. البته روند کار احتمالا تا اواخر بهار طول میکشه. اما تقریبا تمومه.

مرد لبخندی زد و سرش را بالا و پایین کرد: بسیار عالی. پس از این به بعد قراره چیکار کنی؟ نگو که میخوای تجارت پدرت رو ادامه بدی.

تهیونگ ارام خندید: چرا که نه. سفر کردن به دور دنیا هم چیز بدی نیست.

+یعنی نمیخوای کار های بزرگتری انجام بدی؟

مرد گفت و ایستاد. از جمعیت و جو سالن دور شده بودند. تهیونگ کمی جدی اما سوالی نگاهش کرد: منظورتون چیه؟

فرمانده بلز دیگر نخندید: همین الانش افراد کمی نیستن که طرف تو هستن. اونا پیشینه و سواد تو رو قبول دارن. با دیدنت در این مراسم های اخیر حتی بیشتر طرفدار تو شدن. اینا میتونه قدم بزرگی باشه.

تهیونگ لبخندی زد و سرش را پایین انداخت: این چیز ها از کنترل من خارجه. من فقط تا جایی که میشه توانمو میزام. در اخر این مجلس و پادشاه هستن که..

+تهیونگ کیم. فکر کنم هنوز با خبر نیستی که چقدر شرایط جدی شده.

مکثی کرد و تهیونگ با چشمانی باریک شده نگاهش کرد. فرمانده نگاهی به اطراف انداخت و به تهیونگ نزدیک شد: پادشاه به جز دیوید کسی دیگه رو نداره. دنیل به دلایلی امکان نداره که بتونه جانشین امپراطوری بشه. در اون نمی تونیم دستی ببریم. اما.. تهیونگ تو.. قابل اعتماد و لایق بنظر میای. دقیقا مشابه پدربزرگت. حتی شاید شبیه هاکیونگ مین.

تهیونگ بعد از مکثی تکخند زد: لطفا ادامه ندید فرمانده. برای این حرفا هنوز..

+نه جوانک، زود نیست. پسر هانسول با اینکه در ذهن ها نفر بعدی هستش، اما اون کاملا برای همه یک غریبه س. هیچکسی نیست که اونو کامل بشناسه و اون هیچوقت توی معاشرت ها علاقه ای از خودش نشون نداده. شاید توی ولز خودی نشون داده باشه ولی لندن داستانش کاملا جداست. والارتبه های کشور اونو درست نشناختن، و اونا از ناشناخته ها دوری میکنن.

-یعنی میخواید بگید منو شناختید؟ اونم کامل؟

تهیونگ با لحنی موشکافانه پرسید و فرمانده بلز لبخند زد: حتی اگه کسی هم تو رو نشناسه، فقط یک هم صحبتی کافیه تا طرفدارت بشن.

تهیونگ مدتی سکوت کرد که بعدا سرش را به دو طرف تکان داد: با تمام احترامی که برای شما قائلم، اما دارید زیاده روی می کنید. یونگی.. کاملا فرد شایسته ای هستش. شما نه اما من اونو می شناسم. اون ترجیح میده به جای حرف زدن، اراده کنه. چه شما و چه افرادی که ازشون حرف میزنید دارید در حقش کوتاهی میکیند.

فرمانده ارام خندید و دستی به سبیلش کشید: تهیونگ جوان، هرچقدر بیشتر با تو صحبت میکنم بیشتر پی میبرم که تصمیمم درسته. خیلی خوب.. بیا طبق روش تو پیش بریم و منتظر بمونیم.

تهیونگ سری تکان داد: متشکرم_

+اما باید ببینیم که یونگی مین هم صبر میکنه یا نه. تا جایی که دیدم اون و ولیعهد انگار با فاصله کمی از هم از این سالن خارج شدن. شاید همین الان هم دارن درمورد مسائل مهمی با هم حرف میزنن. تو چه فکری میکنی؟

با لحنی شوخ گفت اما صورت تهیونگ اصلا به خنده نشکفت. برعکس، فکش چفت شد و چشمهایش هاله ای ناراضی و تیره گرفتند.

فرمانده جامش را بالا اورد و رو به او گفت: خوش بگذره جوانک.

او رفت اما تهیونگ حتی نتوانست برای رفتنش سری تکان دهد. مدتی را سر جایش خشک شده ماند.

black pearlWhere stories live. Discover now