وقتی تهیونگ صدای ویکتوریا را شنید قلبش ایستاد. درست بود که ویکتوریا یک بتا بود اما احتمال داشت فرومونی که در این اتاق پخش شده بود را حس کند. او به رایحه پسرش حتما اشنا بود. وایسا.. یونگی رایحه خود را با عطر الفا مخفی کرده بود. پس.. احتمالا ویکتوریا طور دیگه ای تشخیص میداد.
یکبار دیگر صدای در امد: یونگ؟ اونجا نیستی؟
تهیونگ بهترین کار را در این دید که ساکت و ارام انجا بمانند تا ویکتوریا بیخیال شود و برود. بنابراین سعی کرد خودش را اروم کند.
+تهیو_
فورا جلوی دهان یونگی را گرفت. با نگاهی ترسیده گفت: هیس.
یونگی با نگاهی آزرده به او خیره شد، انگار که تهیونگ داشت تنبیهش می کرد اما همانطور که او خواست ساکت ماند. صدای ویکتوریا دوباره آمد: اوه عزیزم. پسرمو اطراف ندیدی؟ اصلا پیداش نمیکنم.
انگار ویکتوریا داشت با یکی از خدمتکاران صحبت میکرد چرا که صدای دختری آمد: نه خانم. من کسی رو اینجا ندیدم. مگه ارباب جوان پایین نیستن؟
تهیونگ در دل از آن دختر که از همه چیز بی خبر بود تشکر کرد. چندین ثانیه گذشت که صدای ویکتوریا آمد: عجیبه. آه امیدوارم مثل اون دفعه به بهونه اینکه حوصلش سر رفته بیرون نرفته باشه.
کمی بعد صدای قدم های هر دو شنیده شد که داشتند دور می شدند. تهیونگ نفس راحتی کشید و سپس نگاهش را به پایین داد. دستش هنوز روی دهان یونگی بود و یونگی با ناراحتی و دلخوری نگاهش می کرد. تهیونگ لبخندی به آن نگاهش زد و دستش را برداشت: الان بهتری؟
یونگی لبهایش را بهم فشرد و سرش را به دو طرف تکان داد. تهیونگ هوفی کشید و سعی کرد از روی او بلند شود اما یونگی اجازه نداد. با هراس گفت: کجا میری؟
تهیونگ تکخندی زد: هیچ جا. کجا میخوای برم؟
اما نگاه یونگی ذره ای تغییر نکرد. تهیونگ صورتش را نوازش کرد: قرار نیست اینجا تنهات بزارم. قول میدم.
مدتی طول کشید اما یونگی بالاخره سری تکان داد و رازی شد ولش کند.
درون تهیونگ از این رفتار یونگی غوغا شده بود. یونگی همیشه چهره ای عاری از خیال و احساس داشت. چشمانش همیشه از روی بی اعتمادی باریک بودند. حتی لبخند هایش هم سرد بودند. اما حالا.. او به یک پسر هراسونی تبدیل شده بود که دنبال یک آغوش بود. دنبال اعتماد. دنبال یک همدرد. تهیونگ باید قبول میکرد. یونگی تا به حال هیچکسی را نداشت که بتواند درمورد شرایط خود به او اعتماد کند. این شرایط او را رفته رفته منزوی و سربسته کرده بود. و حالا که آن زره محکمی که دور خود بسته بود باز شده بود، شبیه بچه گربه ای شده بود که خودش را به اولین کسی که به او محبت نشون داده بود می مالوند. حتی تهیونگ هم قلبش از این تشبیه ذوب شد.
-اگه میخوای پیشت باشم.. پس چرا از اون اول ازم دوری کردی؟
یونگی متوجه منظورش نشد. با گیجی اخم کرد: من کی ازت دوری کردم؟
تهیونگ کمی مکث کرد. سپس سرش را به دو طرف تکان داد و جلو رفت و در آغوشش گرفت: بیا دراز بکشیم. کمکت میکنم آروم بشی. اما تو هم باید مراقب رفتارت باشی و پسر خوبی باشی. خوب؟
یونگی با اخم نگاهش کرد که او جلو می اید و دستانش را دراز می کند، او را بغل می گیرد و سپس هر دو روی تخت دراز می کشند.
+من.. پسر خوبیم.
تهیونگ تو گلو خندید: درسته. هستی. خیلی خوبی.
+داری سر به سرم میزاری.
-نه. جدی میگم. پدرت حتما خیلی بهت افتخار میکنه.
با این حرف یونگی سکوت کرد. تهیونگ هم متوجه سکوت غیر عادی اش شد بنابراین کمی عقب رفت تا او را ببیند: حرف بدی زدم؟
یونگی سرش را به دو طرف تکون داد: نه. خودم میدونم. اما.. اون به کسی که نشون میدم افتخار میکنه. نه کسی که هستم.
تهیونگ ساکت شد. نتوانست جوابی بدهد چون خودش هم مطمئن نبود که ایا یونگی اشتباه می کند یا نه. تنها توانست فرومون خود را ازاد کند تا یونگی را ارام کند: به چیزی فکر نکن. چشماتو ببند. منم بعدا حواسم به مراسم هست.
+نه. بیخیال مراسم. اصلا گور مراسم. همین جا بمون.
تهیونگ دوباره خندید: باشه. میمونم.
و ماند. تا وقتی که دید نفس های یونگی آرام شده اند کنارش ماند. می دانست دیر یا زود دوباره سر و کله کسی پیدا میشود. بنابراین باید بقیه را از این اتاق دور میکرد.
به ارامی یونگی را از خود جدا کرد و از روی تخت بلند شد. چند ضربه به کتفش زد و نفسش را بیرون داد. کمی به یونگی نگاه کرد و سپس رویش را کشید و بعد از اتاق بیرون رفت و در را بست.
از پله ها که پایین آمد متوجه شد عده کمی از مهمانان تا الان رفته بودند. مثل اینکه زمان از دستش در رفته بود. اما خداروشکر میکرد که توانسته بود اوضاع را مرتب نگه دارد و انگار کسی به چیزی شک نکرده بود.
اما وقتی چهره کفری ویکتوریا را دید فهمید که کمی زیادی خوش خیال بوده. ویکتوریا انگار که بخار از سرش بلند شده باشد نزدش آمد و هیس کشید: اون پسره ابله کجاست؟ فقط اگه دستم بهش برسه. میدونی چند نفر تا الان سراغشو گرفتن و منم دست به سرشون کردم؟
تهیونگ آب دهانشو قورت داد: اون.. حالش خوب نبود..
+تهیونگ برای من داستان نساز. یونگی کجاست؟
تهیونگ دستانش را بالا اورد تا به ارامش دعوتش کند: باور کنید راست میگم. الان تو اتاقشه و داره استراحت میکنه. معده درد شدیدی داشت.
با این حرف نگاه کفری ویکتوریا کمی نگران شد: یعنی چی؟ چیزی خورده که بهش نساخته؟
تهیونگ به دو طرف سر تکان داد: مطمئن نیستم. من تو راهرو دیدمش که حالش خوب نبود و برای همین بردمش اتاقش.
ویکتوریا اخم کرد: من که نیم ساعت پیش اونجا جلوی در اتاقش بود و هر چقدر در زدم کسی باز نکرد. در هم قفل بود.
تهیونگ ارامش خود حفظ کرد: حتما ما بعد از اینکه شما رفتید اومدیم.
ویکتوریا مدتی دو به شک نگاهش کرد. در اخر اهی کشید و عقب نشینی کرد: خیلی خوب. پس تو همراهم بیا. یجوری باید جاشو پر کنیم.
تهیونگ لبخندی زد و دنبالش رفت. قلبش بالاخره ارام گرفته بود و حالا نگرانی کمتری داشت.
باقی مهمانی در کمال ارامش گذشت. ویکتوریا به خوبی جواب کسانی که سراغ یونگی را می گرفتند می داد و قانعشان میکرد. حدود ساعت دوازده نیمه شب بود که همگی مهمانان رفته بودند و این مهمانی بالاخره تمام شد. همگی به اتاق خودشان رفته بودند و تهیونگ خواست بار دیگر به یونگی سر بزند که بین راه امیلیا را دید. دخترک با دیدنش نزدش رفت. لبخندی زد و گفت: شبت بخیر.
-اوهوم. همچنین.
تهیونگ خواست رد شود که امیلیا گفت: میشه فردا باهام به یه جایی بیای؟
تهیونگ اخم بی منظوری کرد: حتما. میشه بدونم کجا؟
دخترک لبهایش را روی هم کشید: میخوام به کالج اینجا سر بزنم تا.. شرایط ثبت نامش رو بدونم.
سپس نگاهش را بالا اورد و به چشم های گیرای تهیونگ داد: میخوام برای تحصیل به لندن بیام.
تهیونگ تنها توانست لبخندی به تایید بزند: خیلی خوبه. تلاشتو تحسین میکنم. دختری به باهوشی تو حتما میتونه قبول بشه.
امیلیا لبخندی زد: ممنونم.
تهیونگ سری برایش تکان داد و خواست رد شود که امیلیا دوباره گفت: اگه پیش برادرم میری باید بگم مادرم الان پیشش بود و گفت بهتره کسی مزاحمش نشه. انگار حال مساعدی نداشت.
تهیونگ خشکش زد: بانو ویکتوریا اتاق یونگی بود؟
امیلیا سر به تایید تکان داد: درسته. بعد از مراسم رفت پیشش. منم اونجا بودم. انگار یونگی یکم تب داشت. اما چیز مهمی نبود. تو خواب فقط می گفت که ولش کنیم. واسه همین مادرم چند تا مسکن براش گذاشت و از اتاق بیرون اومدیم. الانم برادرم خوابیده. چطور؟ باهاش کاری داشتی؟ مادرم گفت که تو به اتاقش برده بودیش.
تهیونگ لبهایش را بهم فشرد و سری به تایید تکان داد: که اینطور. باشه. پس من به اتاقم بر میگردم.
+حتما. شبت بخیر.
تهیونگ نفسی گرفت و اخرین نگاهش را به سمت راهرو داد و سپس برگشت و به سمت اتاق خودش تغییر مسیر داد.
در اتاق مدتی طولانی را در فکر گذراند. امیدوار بود اتفاقی نیفتاده باشد. ویکتوریا زنی بسیار زیرک و تیز بود. ممکن بود به چیزی بو برده باشد؟ تهیونگ آهی کشید و سری تکان داد و سعی کرد بخوابد.
صبح که شد تهیونگ اولین کاری که کرد رفت به اتاق یونگی بود. در زد اما جوابی نشنید، آداب را کنار گذاشت و بی مقدمه در را باز کرد ولی کسی را آنجا ندید. مدتی در شگفتی سر جایش ماند تا اینکه در را بست و به طبقه پایین رفت. باقی افراد دور میز نشسته بودند و با دیدن تهیونگ با لبخند از او استقبال کردند: صبحت بخیر تهیونگ. شب طولانی بود درسته؟
تهیونگ لبهایش را کش داد: بله قطعا. صبحتون بخیر.
نگاهی به دور میز انداخت. هانسول فورا گفت: اگه دنبال یونگی میگردی باید بگم خودمون هم نمیدونیم. صبح زود رفته بیرون.
تهیونگ نتوانست جلوی حالت شگفت زده صورتش را بگیرد: چی؟
ویکتوریا سری تکان داد، انگار که عصبی باشد: خودم گوششو میکشم. عزیزم، فعلا کنارمون بشین و صبحانه بخور.
ربکا با لبهایی که به نیشخند کش امده بودند گفت: با اتفاق دیشب احتمالا خجالت زده شده و نخواسته باهامون روبرو بشه. ویکتوریا، عزیزم، اون پسر هنوز جوونه، کاریش نداشته باش.
ویکتوریا سرفه ای کرد و سعی کرد نگاهش را خونسرد نشان دهد: تقصیر خودش نبود. دیشب حالش خوب نبود و بنظرم در اون شرایط کار درستی کرده که جلوی بقیه نشون نداده و به اتاقش رفته.
ربکا بدنش را طوری که انگار شانه بالا می اندازد تکان داد و از چای خود نوشید. هانسول آهی کشید: به هر حال وقتی اومد بهش بگو بیاد اتاقم. باید باهاش حرف بزنم.
ویکتوریا دهانش را با دستمال پاک کرد: در رابطه با دیداری که ولیعهد ترتیب داده؟
گوش های تهیونگ تیز شدند، همینطور ربکا. سرش را بالا اورد و به برادرش نگاه کرد: ولیعهد خواستار ملاقات با یونگی شده؟
هانسول لبخندی زد: درسته. خودمم متعجب شدم. ولیعهد شخص درونگرا و منزوی هستش اما بی نهایت محافظه کاره. کنجکاوم بدونم چی درمورد یونگی باعث شده اون درموردش کنجکاو بشه.
ربکا مدتی حالش دگرگون شده بود، اما لبخندی زد: اون پسر توعه، معلومه که همه درموردش کنجکاو میشن.
و خود را مشغول نوشیدن چای نشان داد. تهیونگ برای مدتی از لحظه غافل شد. نمی دانست چرا ولی خونش به غلیان افتاده بود و بی ارام و قرارش کرده بود. هنوز از مراسم ولیعهدی دیوید مدت زیادی نگذشته بود و او درخواست دیدار با یونگی، پسر نخست وزیر وقت را کرده بود. دلیل این حالش چه بود؟ حس تهدید؟ تهدید از اینکه موقعیتی که برایش تا این اندازه تلاش کرده بود در خطر بود... یا چیز دیگری در میان بود؟
در افکارش بود که صدای او را از پشت شنید.
+صبحتون بخیر.
هانسول سرش را سمت یونگی چرخاند: صبح به اون زودی کجا رفتی؟
یونگی مشغول باز کردن دکمه های پالتوی خود شد: رفتم یکم هوا بخورم. حالت تهوع داشتم.
ویکتوریا با نگرانی بلند شد و سمتش رفت: اوه عزیزم. الان بهتری؟
و به پیشانی اش دست کشید که یونگی عقب رفت: بهترم مادر. مشکلی ندارم.
هانسول خطاب به ویکتوریا گفت: اینقدر لوسش نکن. اون دیگه بچه نیست. و پسرم..
یونگی سرش را بالا اورد و چشمان سیاهش را به پدرش داد: بله؟
هانسول به بالا اشاره کرد: صبحونه بخور و با من به بالا بیا.
یونگی پلکی زد و بعد از مکثی جواب داد: چشم.
و سپس همراه مادرش رفت و کنار امیلیا نشست، درست روبروی تهیونگ.
وقتی با نگاه خیره و مبهم تهیونگ روبرو شد برای ثانیه ای خشکش زد. نگاه تهیونگ تاریک و خیره بود. یونگی دلیل این حالش را نفهمید که تهیونگ نگاهش را دزدید و خودش را مشغول خوردن نشان داد. ناگهان گفت: امیلیا، کی باید برای ثبت نام بریم؟
امیلیا جا خورد و با شگفتی نگاهش کرد: یک ساعت دیگه.
-خیلی خوب. پس من تا یک ساعت دیگه بیرون منتظرت هستم.
امیلیا به سختی جلوی گرم شدن صورتش را گرفت: هوم. باشه.
و یونگی با جا خوردگی به تهیونگی که دیگر نگاهش نمی کرد خیره شد. جریان چه بود؟ تهیونگ که گفته بود دیگر کاری نمیکند که امیلیا دچار اشتباه شود. پس این چه کاری بود؟ آن هم جلوی همه؟
یونگی مدتی با انتظار به تهیونگ خیره شد اما جوابی از او نگرفت. به طور عجیبی قلبش یخ زد. انگار که نارو خورده باشد. انگار از کسی که انتظارش را نداشت نارو خورده باشد. یک حس بچگانه. اما یونگی به طور دردناکی حسش میکرد. در نهایت با حالی ناخوش سرش را پایین انداخت و به سختی مقداری از غذایش را خورد. بی خبر از اینکه تهیونگ تا زمانی که او غذایش را تمام کند و از سر میز همراه پدرش بلند شود حواسش را معطوف او کرده بود و با رفتن یونگی دستانش خود به خود مشت شدند.
******************
همانطور که به امیلیا گفته بود پایین منتظر دخترک ماند. امیلیا سر موقع پیشش برگشت. دامن سبزش تا ساق پایش بود که به همراه کت شتری رنگ پوشیده بود. هوا سرد بود بنابراین به دور گردنش شال انداخته بود و کلاه تزیینی روی موهای مجعدش قرار داده بود. مثل همیشه زیبا و فریبنده بود. البته این بار با دقت بیشتری لباسش را انتخاب کرده بود. تهیونگ با دیدنش تنها گفت: بریم؟
و لبخند محوی زد، لبخندی که امیلیا همیشه می دید. دخترک لبهایش را زبان زد: اوهوم. بریم.
تهیونگ سری تکان داد و ایستاد تا دخترک کنارش برسد و سپس حرکت کرد. راننده با دیدنشان در ماشین را باز کرد و هر دو در پشت نشستند. تهیونگ قبل از نشستن نگاه گذرایی به یکی از پنجره های خانه داد و سپس آه نامحسوسی کشید و نشست.
اول به ساختمان کالج مدنظر امیلیا رفتند. تهیونگ ناچار بود بیرون منتظر بماند تا امیلیا داخل برود چرا که ورود مردان به داخل محوطه مجاز نبود. خیلی طول نکشید که امیلیا برگردد و حدود چهل دقیقه بعد دخترک با قدم های تند برگشت. تهیونگ با دیدنش تکیه اش را از ماشین گرفت و پرسید: چطور شد؟
امیلیا پوزخندی زد: چه انتظاری داشتی؟ تا فهمیدن فامیلی من مین هستش فوری همشون تحویلم گرفتن و گفتن تا بهار برای من حتما جا هست. فقط کافیه تو این چهار ماه همه چی رو جمع و جور کنم.
سپس انگار که چیزی یادش افتاده باشد چشمانش برق زد: اوه.. این یعنی ماه بعد کریسمسه.
تهیونگ نگاهش کرد، اما فکرش جای دیگری رفت. درست بود. کریسمس نزدیک بود. خانواده مین قرار بود یک ماه اینجا باشند. یعنی شب سال نو هم قراره اینجا باشند؟
تهیونگ لبخندی زد: درسته. خوب.. دیگه چه کاری باید بکنی؟
امیلیا همزمان که با او قدم برمی داشت هومی گفت: یه امتحان ورودی باید بدم، از اونجایی که سیستم اینجا اینطور کار میکنه. اما فکر نکنم مشکلی داشته باشم. حتی شاید نمره کامل بگیرم.
-عالیه. تحسینت می کنم.
امیلیا سر ذوق آمد و سرش را با گونه های سرخش پایین انداخت: پدرم همیشه تشویقم میکنه که بیشتر مطالعه کنم. در حالی که مادرم ازم می خواد یه بانوی جوان که از عهده کار های خونه هم برمیاد باشم.
-خودت کدومو ترجیح میدی؟
امیلیا نگاهش کرد: متوجه نشدم.
تهیونگ کمی مکث کرد تا حرفش را بزند: میگم خودت ترجیح میدی یه زن مدرن و کنجکاو باشی.. یا یه زن ثروتمند خانه دار؟ چون الان هر دو از نظر اجتماعی سطح بالایی دارن. آلفا بودنت هم این سطح رو بالاتر می بره.
امیلیا پلکی زد. سرش را برگرداند و به روبرو نگاه کرد: تا حالا بهش فکر نکرده بودم. من فقط.. هر چیزی که سر راهم قرار می گرفت رو انجام می دادم. به همچین آینده دوری فکر نکرده بودم.
گرچه امیلیا می دانست شرایطش با تهیونگ و برادرش کاملا متفاوت بود. اما او هم درگیری های خودش را داشت.
تهیونگ ناگهان گفت: الان کجا بریم؟ حالا که بیرونیم و اینجا هم منطقه خوبی برای گشتنه.
امیلیا با خنده گفت: اگه بگم بریم خرید دنبالم میای؟
-اوهوم. چرا که نه؟
لبخند امیلیا خشک شد و جای خودش را به شگفتی داد: اوه. خوب.. تو اینجا رو بهتر میشناسی. کجا بریم؟
*****************
یونگی سراپا ایستاده بود. منتظر بود تا پدرش حرف های آخرش را بزند. قیافه اش در هم بود و حالت ایستادنش خشک و رسمی بود. این بار جلوی او پدرش نه.. بلکه نخست وزیر بریتانیا ایستاده بود.
هانسول بعد از گذاشتن فنجانش روی میز گفت: پس متوجه شدی منظورم چیه. درسته؟
یونگی به آرامی سرش را بالا و پایین کرد: بله.
هانسول صاف نشست: پس بهم بگو. چیکار باید بکنی؟
یونگی نفس سختی گرفت: با ولیعهد درست رفتار می کنم. مواظب هستم که چی از دهنم بیرون میاد. و تمام تلاشم رو می کنم تا ایشون رو رنجیده نکنم.
-و؟
پلک های یونگی لرزید: و در خدمتش باشم. حالا هر چیزی که ازم بخواد.
-آفرین. پسرم، باید بدونی که الان خبر اینکه تو داری با ایشون ملاقات میکنی تقریبا تو کل میز های سیاسی بریتانیا پیچیده. باید مواظب رفتارت باشی و بالغانه رفتار کنی. درست مثل یک آلفای اشراف زاده و اصیل. متوجه شدی؟
یونگی متوجه بود. اما قلبش طوری سنگین بود که احساس خفگی می کرد. فشار و اضطراب شانه هایش را سنگین کرده بود: بله. متوجهم.
-و لازم نیست یادواری کنم که... این برای موقعیت سیاسی تو در آینده چقدر میتونه حیاتی باشه. من.. در توانا بودن تهیونگ هم شکی ندارم. اما.. تو باید بدونی که چقدر درمورد آینده تو و امیلیا نگرانم. من نمیتونم تهیونگ رو پیشبینی کنم. تو هم همینطور، نمیتونی. پس هرکدومتون باید تو جبهه خودتون جلو برید و تلاش کنید. خیلی خوب؟
آن حس خفگی به اخرین حد خود رسیده بود. بنابراین یونگی فقط سرش را بالا و پایین کرد.
هانسول نفسش را بیرون داد و بلند شد و سمت میزش رفت: خیلی خوب. میتونی بری پسرم.
یونگی انگار که پاهایش بالاخره آزاد شده باشند فورا چرخید و با گفتن "با اجازه" از ان اتاق بیرون رفت. چند قدم برداشت تا اینکه احساس ضعف کرد و به دیوار تکیه داد. قلبش از اضطراب تند میزد. این اولین باری بود که پدرش اینقدر جدی با او صحبت می کرد. لحظه به لحظه مرزی که بین خود و پدرش می داد را دور و نزدیک حس می کرد و این به او حس گیجی می داد.
هیچوقت فکر نمی کرد پدرش که همیشه به تصمیمات او احترام می گذاشت، حال اینگونه از او انتظار داشته باشد. و یونگی متنفر بود از اینکه پدرش را ناامید کند.
تکیه اش را از دیوار گرفت و به طبقه پایین رفت. عمه ربکا را دید که در سالن چای می خورد. می خواست برود اما او دیدتش: یونگی؟ عزیزم، بیا پیشم. از وقتی که اومدم خوب ندیدمت.
یونگی آهی کشید و سعی کرد لبخند بزند: حتما.
رفت و روی کاناپه روبروی او نشست. ربکا لبخندی زد . فنجانش را روی میز گذاشت: بگم برات چیزی بیارن؟
یونگی سری تکان داد: نه. اگه لازم باشه خودم میتونم بهشون بگم.
ربکا نگاه منظور داری به او انداخت و سعی کرد مهربان باشد: بله درسته.
سپس نگاهی به ساعت انداخت: آه تهیونگ و امیلیا خیلی وقته رفتن. امیدوارم حداقل برای ناهار برگردن.
یونگی نتوانست جلوی خود را بگیرد و گفت: فقط برای پرس و جوی ثبت نام رفتن.
ربکا ابرویی بالا داد: درسته اما کسی چه میدونه. جفتشون تیپ زده بودند پس.. بیشتر شبیه یه قرار بود تا چیز دیگه.
ربکا با دیدن چهره عبوث یونگی خندید: اوه عزیزم.. منظوری نداشتم. میدونم خواهرت چقدر برات عزیزم. داشتم سر به سرت میذاشتم.
یونگی سعی کرد لبخند بزند. اما این کار واقعا دشوار بود. فکرش با هزاران چیز درگیر بود و حالا امیلیا و تهیونگ هم اضافه شده بودند.
ربکا ناگهان پرسید: اوضاعت با تهیونگ خوبه؟ از اونجایی که یکم نگران بودم.
یونگی اخم کرد و همزمان تکخند زد: چرا نگران شده بودین؟ ما که مشکلی نداریم.
ربکا جرعه ای از چای نوشید: درسته. اما نگرانیم از این بود که تحت تاثیر موقعیت و حرف های اطرافیان قرار بگیرید. خودت میدونی مگه نه؟
یونگی سری به دو طرف تکان داد: من هیچوقت نگران حرف های توخالی نبودم. فکر نکنم تهیونگ هم اینطور باشه.
-انگار خیلی مطمئنی.
یونگی لحظه ای مکث کرد: چی؟
ربکا شانه بالا انداخت: نمیدونم. انگار شناخت خوبی از تهیونگ داری. اما بگم که تهیونگ پسر منه و خوب میشناسمش. و چیزی که ازش خوب شناختم اینه که اون واقعا بهت اهمیت میده.
یونگی خشکش زد. این چیزی نبود که انتظار داشت بشنود: اوه. واقعا؟
ربکا سری تکان داد: اوهوم. برای همین امیدوارم رابطه خوبی با هم داشته باشید.
یونگی مدتی طول کشید تا سری تکان داد: حتما. اما.. می گید اون درباره من حرفی زده؟
ربکا با هیجان گفت: البته. اون واقعا تحسینت میکنه عزیزم. خودش خیلی اصرار داشت که به ولز بیاد. هر وقت درباره تو حرفی وسط میاد لبخند میزنه. حتی گاهی خودمم تعجب میکنم.
یونگی آب دهانش را قورت داد. ضربان قلبش بالا رفت: اوه. که اینطور. اون به من لطف داره.
ربکا نیشخندی زد و از چای خود نوشید. بهترین کار فعلا این بود که نگاه یونگی نسبت به تهیونگ مثبت باشد. اول باید از این پسر جوان شناخت کاملی پیدا می کرد. او به خودش قول داده بود کسی که جا پای برادرش می گذارد، قطعا پسر خودش باشد.
BINABASA MO ANG
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
