chapter 28

217 35 19
                                        

وقتی مین هانسول گفت که قصد دارد با تهیونگ خصوصی صحبت کند، یونگی مدتی را بدون اینکه خودش متوجه شود خشکش زده بود. نگاهش کمی رنگ اضطراب گرفت و نگاهش را بین پدرش و تهیونگ که او هم با چهره ای که می گفت انتظارش را نداشت چرخید.


لبهایش را تر کرد و گفت: پدر.. موضوعی پیش اومده؟


اما مین هانسول لبخندی به او زد و برایش سری تکان داد: چیزیه که باید بین من و اون زده بشه.


حقیقتا.. یونگی نمی دانست این چه حسی بود که دارد. تلخ و ازار دهنده بود. حس میکرد انگار مار بی رحمی داشت از سینه و گلویش بالا می رفت. حسی مابین حسادت و بی قراری. اما خودش را ارام نشان داد و مشت های سفتش را باز کرد: چشم.


و بی سر و صدا از اتاق بیرون رفت.


تهیونگ ماند و مین هانسول که با نگاهی عجیب به او خیره بود و از فنجانش می نوشید. تهیونگ سعی کرد لبخند بزند: کنجکاو شدم دایی جان. مسئله ای پیش اومده؟


مین هانسول سرش را کمی کج کرد و فنجانش را روی نعلبکی روی میز گذاشت: یه موضوع شخصی هستش.. که راستش نمیدونم زمان مناسبیه که ازت بپرسم یا نه.


انگشتانش را به هم قلاب کرد و نگاه نافذش را به تهیونگ داد: بیا از تحصیلاتت حرف بزنیم. امسال سال اخرته. درسته؟


تهیونگ تایید کرد: بله. تا اوایل تابستون بعدی تمومه.


+بعد از اون تصمیم داری چیکار کنی؟


تهیونگ کمی ساکت ماند: راستش.. بهش فکر نکردم.


+من تصمیم دارم تا سال بعد یونگی رو همراه خودم به دربار بیارم تا کمی از ساز و کار دولت سر در بیاره. اون پسر باهوشیه. در این شکی نیست. اما کاملا بی تجربه س. به خصوص که تو اکادمی هم حضور نداشته.


کمی مکث کرد تا اثر حرفش را بگذارد و تهیونگ هم چیزی نگفت و منتظرم ماند.


+اما.. گاهی میگم شاید اشتباه کردم که بهش اسون گرفتم. اما زمانی که پانزده سالش بود واقعا اصرار داشت که نمیخواد به اکادمی بره. بهونه های زیادی اورد که تقریبا نصفشون قانع کننده نبود. اما.. باز هم اجازه دادم کار خودشو بکنه و توی جزیره بمونه. اما این تصمیم اونو خیلی عقب انداخت. از همین حالا توی شورا سر نخست وزیر بعدی بحثه، با اینکه امپراطور هنوز در راسه.


بعد از حرفش پوزخند صدا داری زد. بنظر با یاداوری چیزی افکارش بهم ریخت. اما خودش را ارام کرد: اما این دلیلش نیست که خواستم باهات حرف بزنیم. بهتره حرف زدن درمورد یونگی رو تموم کنم. تهیونگ، یک مسئله ای هست که به جای ویکتوریا صلاح دیدم خودم باهات صحبت کنم.


چشم های قهوه ای تهیونگ لرزیدند. کم کم دچار استرس غیر قابل توصیفی شد. حسی مثل زنگ خطر: بله. متوجهم. با دقت گوش میدم.

black pearlWhere stories live. Discover now