بعد از ظهر بود که بالاخره در عمارت به صدا در آمد و امیلیا همراه تهیونگ داخل شدند. صدای بشاش امیلیا به گوش رسید: وای خدای من. کی فکرشو میکرد همچین چیزی اتفاق بیفته؟
تهیونگ تنها لبخندی به لب داشت و با آمدن خدمتکار کت و کلاهش را به او داد: هر چیزی تو اکادمی ممکنه.
امیلیا حین دراوردن کتش گفت: اما اینکه یه نفر خودشو دختر جا بزنه و کل خوابگاه رو به آشوب بکشه چیز عادی نیست.
تهیونگ آرام خندید. امیلیا لبش را گزید و از بازوی الفای جوان گرفت: بازم برام از این خاطرات تعریف میکنی؟
تهیونگ تکخندی زد: خانم جوان، داری شورشو درمیاری.
امیلیا لبهایش را جلو داد: تقصیر خودته که اینقدر جالب تعریف میکنی.
با صدای قدم های روی چوب هر دو برگشتند. با دیدن آن شخص تهیونگ فورا خشکش زد. انگار که برق به او اصابت کرده باشد. امیلیا با دیدن شخص بالای پله ها گفت: اوه برادر. پیش پدر بودی؟
یونگی نگاهی به هر دو انداخت و سپس نگاهش را روی امیلیا معطوف کرد: نه. باهاش حرف زدم. الان تو عمارت نیست.
سعی کرد به تهیونگ نگاهی نندازد. حس سنگینی آشنای همیشگی را روی سینه اش حس میکرد. آن حسی که نمی توانستی حتی آب دهانت را قورت بدی: تونستی درمورد کالج پرس و جو کنی؟
دخترک الفا با هیجان گفت: اوهوم. گفتن فقط لازمه یه امتحان ورودی بدم. اما مطمئنم که قبولم.
یونگی لبخند ملایمی زد: خیلی خوبه. برات خوشحال شدم.
امیلیا قدمی عقب رفت و کنار تهیونگ ایستاد: اگه کمک تهیونگ نبود احتمالا هنوز داشتم دنبال ساختمون کالج می گشتم.
سپس رو به او کرد: ممنون تهیونگ_
اما با دیدن اینکه حواس تهیونگ کاملا پرت است متعجب شد. چشم های تهیونگ از روی یونگی برداشته نمیشد. تهیونگ منتظر بود. با قلبی مشوش منتظر نگاه متقابل یونگی که از او دریغ میکرد. او حسش کرده بود. اینکه یونگی ناراحت است. اینکه حال درستی ندارد. اینکه سردرگم است. نمی دانست چطور ولی آره، مطمئن بود. و اینکه یونگی چشم هایش را از او دریغ میکرد داشت اذیتش میکرد.
--تهیونگ؟ چیزی شد؟
صدای امیلیا را شنید. بنابراین پاسخ داد: نه.
ناگهان جلو رفت. از پله ها بالا رفت و همین که مقابل یونگی رسید دستش را گرفت. یونگی شوکه و هول شده دستش را کشید. چشمانش از شوک و وحشت درشت شدند: داری چیکار میکنی؟
-حرف مهمی باهات دارم.
یونگی پلکی زد. تهیونگ از وحشت درون نگاهش غمگین شد. یونگی نگاهی به امیلیا که گیج و با نگاهی پر از سوال به انها خیره بود نگاه کرد. قدمی عقب و به پله بالا رفت: میشه باشه برای بعد؟
-چرا الان نه؟
یونگی عصبی و اخمالو نگاهش کرد: چون الان نمیخوام باهات حرف بزنم.
و بدون حرف دیگری از پله ها بالا رفت. تهیونگ خواست دنبالش برود که کسی صدایش کرد. با حالتی کفری برگشت که با دیدن ویکتوریا اخمهایش باز شد و سریعا حالتی رسمی به خود گرفت. ویکتوریا تازه از در پشتی که به باغ راه داشت داخل شده بود: برگشتید؟ چیشد؟
-بله. امیلیا براتون میگه. من کمی خسته ام. با اجازه.
و سپس با قدم های تند از پله ها بالا رفت. ویکتوریا با قیافه ای متعجب به دخترش که او هم دست کمی از او نداشت نگاه کرد: چیشد؟
امیلیا شانه ای بالا انداخت و آه کشید: نمیدونم. همه چی خوب بود تا وقتی که یونگی اومد.
ویکتوریا اخم کرد: مگه چیزی گفت؟
امیلیا سرش را تکان داد: نه.چیز بدی نگفت. یعنی.. فکر کنم هنوز با هم میونه خوبی ندارن. ولی اینجور که فهمیدم تهیونگ سعی داره باهاش رابطشو درست کنه. ولی انگار برادر به این کار دل نمیده. دیگه نمیدونم.
سپس اه بلندی کشید: چرا برادرم باید اینقدر حساس و نچسب باشه؟ واضحه که تهیونگ باهاش دشمن نیست و سعی داره حتی باهاش خوب باشه اما.. یونگی عجیب رفتار میکنه.
حتی ویکتوریا هم تو فکر رفته بود: هر چیزی که هست.. بین خود اون دو نفره. تو هم بهتره خودتو قاطی نکنی عزیزم.
امیلیا انگار که به او برخورده باشد چشمهایش را درشت کرد: من؟ من کاری نکردم.
--خوبه. بعد از این هم کاری نکن. اونا پسرن و مشکلات خودشونو دارن که از درک ما خارجه. حالا بیا و کمکم کن.
امیلیا هوفی کشید و دنبال مادرش رفت.
در طبقه بالا، تهیونگ خودش را به اتاق یونگی رساند. در زد و در زد اما جوابی نگرفت. آهی کشید و سرش را به در تکیه داد: چرا دوباره اینطوری میکنی؟ بیا حرف بزنیم. لطفا.
باز هم جوابی نگرفت. اگر خدمتکار ها اینجا رفت و امد نداشتند همینجا می نشست و منتظر می ماند. اما نمی توانست. نمی خواست یونگی بیشتر از این مضطرب شود. نمی خواست یونگی بیشتر از این در منگنه قرار گیرد. می دانست با پیگیری هایش او را آزار می دهد اما.. نمی توانست بیخیالش شود. بعد از دیشب و اتفاقی که برایشان افتاده بود با هم صحبت نکرده بودند.
-بهت گفتم که باهام حرف بزنی و سکوت نکنی. اینکه ازم رو برنگردونی.
صدایی نشنید. یونگی دوباره سکوت کرد. انگار که آن شب و حرفهایشان را به یاد نداشته باشد. یونگی سکوت کرد.
-باشه. من میرم. اما باید با هم حرف بزنیم.
سپس از در جدا شد و بعد از دقیقه ای خیره شدن بی هدف به آن در چوبی، به سمت اتاق خودش به راه افتاد، بی خبر از اینکه یونگی در تمام این مدت در آن سوی در تکیه داده بود و به صدای نفس هایش گوش میداد.
*****************
صبح زود مجبور شده بود که از خواب بیدار شود. بدون خوردن چیزی اماده شد و همراه پدرش با یکی از ماشین های عمارت به سمت کاخ به حرکت افتاد. در طول راه، مین هانسول به لیست وظایف امروزش که در دفتر کوچکی یادداشت کرده بود را می خواند و حواسش به پسرش که با کلی اضطراب کنارش نشسته بود نبود. یونگی مدام در حال بازی با ناخنش بود. نگاهش به بیرون بود. تا پنج دقیقه دیگر می رسیدند و یونگی لحظه به لحظه مضطرب تر میشد. این اضطراب بخاطر دیدن فرد بلند مرتبه ای چون ولیعهد نبود. او از خطا می ترسید. می ترسید عملی خلاف عرف انجام دهد. درست بود که یونگی در سر زبان داری و سیایت دست کمی از تهیونگ نداشت، اما برخلاف تهیونگ، این کار اصلا برایش ساده نبود.
-نگران نباش.
با حرف هانسول تکانی خورد. اما نگاهش را از پنجره ماشین نگرفت: نیستم.
مین هانسول لبخندی زد: من میتونم راحت بخونمت پسرم. مثل همین دفتری که دستمه.
یونگی آهی کشید و بالاخره نگاهش را از منظره بیرون گرفت و به دستانش داد: تو هم... یعنی شما هم همین حسو داشتید؟ وقتی می خواستید با امپراطوری که قبل تر ولیعهد این کشور بود ملاقات کنید؟
مین هانسول اخمی از روی تفکر کرد و سپس سری به دو طرف تکان داد: نه. اصلا. اما وقتی قرار بود با ملکه دیدار داشته باشم چرا. واقعا مضطرب بودم.
سپس سرش را برگرداند و به نیمرخ یونگی داد: اون روز دقیقا تو شرایط تو بودم. داخل کالسکه و پیش پدرم نشسته بودم. اون در طول کلی حرف زد و نصیحتم کرد. بهم گفته بود تمام هجده سالی در حال تمرین بودم در این روز قراره نتیجه بده. حس میکردم بار سنگینی روی دوشمه.
از یادواری اون روز لبخندی زد: ولی گذشت. همه چی بالاخره میگذره. حتی روز هایی که از استرسشون شب قبلش رو نخوابیدی.
و به چشم های گود افتاده یونگی اشاره کرد. یونگی نفسش را بیرون داد. حق باا پدرش بود. اما بازم هم این از اضطرابش کم نمیکرد. حتی فهمیدن این که یک روز شاید حتی حس اضطراب امروزش را فراموش کند.
+من.. تمام تلاشم رو میکنم.
مین هانسول لبخندی زد و دستش را گرفت: من تحسینت میکنم.
یونگی نمی دانست چطور حس الانش را توصیف کند. مخلوطی از غرور، وحشت، حس گناه.. و تهوع بود. بین این احساسات گیج بود.
با این اوصاف بالاخره به کاخ رسیدند. دور نمای شگفت انگیز و وسیع کاخ به دیدگان آمد. عظمتش می توانست همه را انگشت به دهان کند. آن جا محل اقامت پادشاه این سرزمین و خانواده سلطنتی بود. افرادی با خونی خالص و آلفا.
چرا همگی آلفا؟ به این دلیل که بعد از مشخص شدن نوع خون دوم، اگر فردی از خانواده سلطنتی از نوع آلفا باشد او جایش را در کاخ اصلی تضمین کرده است. اما.. اگر اینگونه نباشد آن وقت چاره ای ندارد جز اینکه کاخ را ترک کند و به قصر وایکنتس برود. البته هیچ وقت نوع خون دوم را اعلام نمی کنند، اما این سنت همیشه پابرجا بود. یونگی همیشه از آن بیزار بود.
ماشین ایستاد و شوفر فورا پیاده شد و در را برایشان باز کرد. اول مین هانسول پیاده شد و سپس یونگی. نگاهش را بالا داد و به آن ساختمان نگاه انداخت. هوا نیمه آفتابی ولی سرد بود، به همین دلیل چشمانش را کمی ریز کرد. برخلاف دفعه قبل که به خاطر مهمانی اینجا بودند، این سری هیچ خبری از آن شلوغی نبود. برعکس. همه چیز بیش از حد عادی ساکت و آرام بود.
-همراهم بیا.
با حرف پدرش نگاهش را پایین آورد و دنبالش رفت. همراه او از دالان ها گذشت و طبقه ها را پشت سر گذاشت. گارد و خدمتکاران در هر راهرو و طبقه دیده می شدند. نگاه های همه عبوث و جدی بود، برخلاف خدمتکار های بشاش عمارت هورسمن و عمارت ولز. تمام خدمه کاخ باید بتا می بودند. خاندان سلطنتی نمی توانست هیچ ریسکی در قبال امگا ها، به خصوص بانوان امگا کند. هیچ رسوایی اجازه اتفاق افتادن را نداشت. گرچه یک زن همیشه زن هست و فرق چندانی ندارد که امگا باشد، چه بتا یا حتی آلفا. بالاخره که دارای رحم هستند. اما باید اشاره کرد که این دولت تمییز زیادی بین جنسیت ها قائل بود.
-پسرم.. حواست به من باشه.
پلکی زد. کاملا در خیال خودش غرق شده بود: چشم.
بعد از کمی ناگهان مین هانسول ایستاد. رو به یونگی کرد. لبخندی زد که یونگی نتوانست معنای آن را درک کند.
-از اینجا به بعد من باید برم. اول باید به دیدن امپراطور برم و بعد میرم به دفترم. بعدا همو می بینیم.
سپس به یکی از گارد های پشت سر اشاره کرد تا نزدیک بیاید. سرباز سرخ پوش فورا نزد آن ها رفت. هانسول گفت: ارباب جوان رو به باغ پشت قصر ببر. حواست بهش باشه که گم نشه.
یونگی در دل آه کشید: خودم میتونستم برم..
-چطور میخوای تو قصر به این بزرگی تنها باشی؟ نگران نباش. ولیعهد این ساعت باید همون جا باشه.
سپس لبخند دیگری زد که اینبار صادقانه تر بود: مواظب باش.
و سپس از او جدا شد و به انتهای راهرو رفت. دری که آنجا بود را باز کرد و داخل شد. صدای بسته شدن در در آن راهروی طولانی پیچید و مثل ضربان در گوش اکو شد.
یونگی برگشت و دید سرباز بدون حرفی کمی برایش خم شد و سپس عقب گرد کرد و راه افتاد. یونگی فهمید که باید دنبالش برود. پس همین کار را کرد. دوباره از راهرو ها گذشتند و گذشتند. این پروسه دیگر یونگی را خسته کرده بود. اما نمی توانست به یک سرباز درباره قصر سلطنتی کشورش غر بزند. بنابراین چیزی نگفت. در انتهای یکی از راهرو ها به یک در بزرگ و شیشه ای رسیدند. شیشه های در رنگی و طرح هایی برجسته داشتند. زیبا بود. سرباز در را باز کرد و جلو تر از یونگی بیرون رفت و منتظرش شد و سپس دوباره هم پای او راه افتاد.
از ساختمان بیرون آمده و وارد محیطی سرسبز و دلپذیر شدند. هوای امروز خوشبختانه خیلی سرد نبود. آفتاب هم خیلی تند نمی تابید. هوا آنقدر خوب بود که یونگی فکر کرد بیرون امدن از عمارت آنچنان فکر بدی هم نبود.
آنجا بیشتر به یک باغ شباهت داشت. پرچین ها و درخت های بلند که به خاطر فصل پاییز کمی لخت شده و تغییر رنگ داده بودند. اما هنوز میشد عطر گل ها را حس کرد. بنظر میرسید خیلی خوب به این باغ رسیدگی میشد.
"تق"
صدای چیزی به گوشش رسید. مثل ضربه تیر بود. یونگی کمی اطراف را پایید اما تنها وقتی توانست دلیل آن صدا ها را بفهمد که به مرکز باغ رسیده بودند.
آنجا.. دو نفر را دید. دو مرد. یکی مردی میانسال بود که به حالت رسمی ایستاده بود و در دستش تیر چوبی را آماده نگه داشته بود. از لباس هایش میشد فهمید که یکی از خدمه های قصر است. و در مقابلش فرد جوانی را دید که نیمرخش رو به یونگی بود. موهای روشن و صافش زیر نور آفتاب برق میزد. اندامی کشیده و تقریبا هیکلی داشت. شانه هایی بلند و دستانی قوی که زه کمان را تا جایی که می توانست کشیده بود و به هدفی که مقابلش بود جدی خیره شده بود. دندان هایش را بهم فشرده بود که باعث شده بود فکش بیرون بزند. چشم های روشن آبی اش را ریز کرده بود و سایه مژه های بورش هم به روی آن چشم ها می دید. در یک کلام ولیعهد درست مثل همان مجسمه های یونانی که در راهرو قصر دیده بود بود. که البته بی راه هم نبود. اجداد ملکه فقید، مادر ولیعهد، درواقع یونانی بودند. پس یونگی حالا متوجه شده بود چرا اینقدر المان های یونانی را در این باغ و در راهرو مشرف به اتاق امپراطور دیده بود.
"تق"
تیر از کمان ولیعهد رها شد و... درست به مرکز هدف خورد. یونگی نمی توانست منکر شود که شگفت زده شده است. به این دلیل که فکر میکرد ممکن است ولیعهد با تپانچه تمرین تیراندازی کند، نه تیر و کمان. و حال می دید که خیلی هم در این کار وارد است. لبهایش به نشانه تحسین جمع شدند.
ولیعهد درخواست تیر دیگری کرد که از گوشه چشم متوجه افراد جدید شد. برگشت و نگاه عبوث و ناخشنودش را به دو فرد جدید داد، اما بلافاصله با دیدن یونگی پشت سربازی که برایش تعظیم کرد، چشم هایش کمی درشت شده و برق زدند و آن ناخشنودی را از نگاهش دور کرد.
-اوه.. تو اینجایی.
فورا کمانش را به مرد کنارش داد و به سمت یونگی قدم تند کرد، موهای روشنش رو هوا رقصیدند. دیگر از آن تصویر جدی و خشک خبری نبود. ولیعهد تبدیل به یک نوجوان شده بود که از دیدن دوست صمیمی اش خوشحال شده است. گرچه.. او و یونگی تنها یکبار هم را دیده بودند.
مقابل یونگی که رسید، بدون توجه به سربازی که متعجب نگاهش می کرد گفت: کلی منتظرت بودم. بالاخره تونستی بیای.
یونگی محسور چشم های سبز و بشاش این شاهزاده شده بود. چرا که اصلا شباهتی به فردی که همین دقیقه پیش داشت با آن کمان نفیس تیر میزد نبود. پلکی زد و قدمی عقب رفت تا تعظیم کند: معذرت میخوام که منتظرتون گذاشتم.
حواسش کجا بود؟ پدرش گفته بود که باید اینبار حسابی مراقب رفتارش باشد. بنابراین با سری پایین مقابل ولیعهد کمی خم شد.
دیوید که بنظر میرسید کمی جا خورده است، از بازو های یونگی گرفت تا مجبورش کند صاف بایستد. یونگی از لمسش تکان شوکه ای خورد.
-چرا اینطوری میکنی؟ مثل خودت نیستی.
یونگی با خود فکر کرد "تو مگه چقدر منو میشناسی؟". اما در عوض سرش را تکان داد: نه. فقط دارم..
مردمک چشمانش به فرد پشت سر که هنوز تیر را نگه داشته بود چرخید: فقط دارم آداب رو به جا میارم.
دیوید متوجه نگاهش شد. به عقب نگاهی انداخت. اخم هایش از تفکر در هم رفت. سپس انگار که ایده ای به سرش زده باشد ناگهان از مچ دست یونگی گرفت: دنبالم بیا.
یونگی اینبار نتوانست چهره ی شوکه خود را قایم کند. چشم های ریزش گشاد شدند و به دستش که در حصار انگشتان پهن دیوید بود نگاه کرد که داشت توسط او به وسط محوطه تمرین کشیده میشد. دیوید او را روبروی هدف و چندین متر با فاصله از آن نگه داشت.
-تا حالا تیر پرتاب کردی؟
آنقدر ناگهانی این را پرسید که یونگی مدتی را مکث کرد تا سوالش را حلاجی کند.
+اوه.. نه. انجامش ندادم.
-واو. راستش شگفت زده شدم. فکر میکردم تو ولز از اینکارا زیاد میکنن. اخه فستیوال های زیادی دارن.
یونگی سرش را کج کرد. درواقع وقتی بچه بود خیلی پیش میامد که با تیر کمان دستی به اطراف سنگ پرتاب کند، قبل از اینکه جنسیت امگایش مشخص شود. بعد از آن نتوانست جلوی حس ناامنی خود را بگیرد و کم کم از اکیپ دوستانش دور و دور تر شد، تا جایی که حالا نمی دانست هر کدام در چه حالی هستن.
+پیش نیومده که تمرین کنم.
پلکی زد. داشت دوباره غیر رسمی حرف میزد. خواست از دیوید فاصله بگیرد، اما او فورا کمانش را در دست او داد: بگیرش. من میتونم یکم بهت یاد بدم.
یونگی به کمان نگاه کرد. چوبش براق بود و حکاکی های ظریف و زیبایی داشت. زه کمان سفت و محکم بود. اشرافیت حتی از کمان ولیعهد هم هویدا بود.
+آم.. نه من نباید..
-رو حرف من حرف نزن. من ولیعهدم.
جمله اش حالتی تهدید وار داشت، اما فردی که این را گفت لبخند بازیگوشی به لب داشت که از این تهدید می کاهید. یونگی دوباره حرف پدرش را به یاد اورد، این که هر چه ولیعهد خواست را اطاعت کند. بنابراین با اکراه کمان را گرفت و در دستش نگه داشت. دیوید راضی بنظر میرسید.
-خیلی خوب. حالا بزار کمکت کنم. اینطوری بگیرش.
دیوید کمان را میان دستان یونگی بالا اورد و سپس عقب رفت و نگاهش کرد. دید که همه چیز، از حالت ایستادن گرفته تا کشیدن زه.. همه اشتباه است. آهی کشید اما کلافه نبود. برعکس حس جالبی داشت، انگار که بالاخره در یک زمینه حرفی برای گفتن داشته باشد. از اینکه قرار بود برای یونگی ساز و کار فعالیتی که دوستش داشت را توضیح دهد هیجان زده بود.
-وایسا. اول باید پاهاتو درست کنی.
یونگی رایحه ی تلخ و سردی را حس کرد. ولیعهد پشت سرش ایستاده بود، بنابراین می توانست رایحه او را به راحتی حس کند. آب دهانش را قورت داد. نکند ولیعهد هم به این راحتی به فرومون او پی ببرد؟ نه، نمیشد. یونگی قبل از امدن آن عطر آلفا رو روی خودش تقریبا خالی کرده بود. اما باز هم نمی توانست جلوی اضطراب خود را بگیرد.
دیوید با پاهایش به پاهای یونگی زد تا حالتشان را درست کند: اها. اینطوری. حالا دستات..
دستانش را بالا اورد که بین راه متوقف شد. آب دهانش را قورت داد. یونگی پشت به او ایستاده بود بنابراین چهره دیوید را نمی دید. دیوید نگاهی به خادمان اطرافش انداخت و گلویش را صاف کرد: شما.. می تونید برید.
مرد میانسالی که سرش پایین بود با بهت سرش را بالا آورد: سرورم_
-حرفی نباشه. منو تو باغ خودم به حال خودم بزار. بهونه هاتو نمیخوام بشنوم.
مرد میانسال با آهی دهانش را بست. تعظیم کرد و سپس همراه فرد دیگر از آنجا رفتند. یونگی سوالی رفتنشان را نگاه کرد: آم، اونا_
-بهتره تمرکز کنی. هوم؟
برخلاف لحن خشک و عبوسی که تحویل بقیه داد، اینبار با نرمی و صبوری جواب یونگی را داد. حتی خود یونگی هم متوجه شد که رفتار ولیعهد کمی عجیب هست. اما در خود ندید بیشتر به ان بپردازد و همان کاری که از او خواسته شده بود انجام داد. صاف ایستاد و کمان را کشید: اینطوری؟
دیوید لبخندی زد: خوب پیش میری. اما شونه هات خیلی بیحاله. سفتشون کن. با تموم وجودت بکش.
سپس دست دراز کرد و مچ دست های یونگی را گرفت: اولین تیر همیشه باید از صمیم قلب ادم باشه.
یونگی نتوانست جلوی خنده ی ارامش را بگیرد: فکر کنم حق با شما باشه.
-البته. همیشه حق با منه.
یونگی نفسی همراه خنده بیرون داد و سرش را به دو طرف تکان داد: هر چی شما بگی.
-چرا امروز اینقدر رسمی حرف میزنی؟ پس اون پسر زبون باز شب مراسم کجاست؟
دیوید گفت و دستش را از مچ دست های یونگی برنداشت. در عوض دست دیگرش را پشت شانه ی او برد تا فرم آن را هم درست کند.
+اون شب کنار شما من یونگی بودم. الان که جلوی شما پسر نخست وزیر هستم.
-اما برای من هیچ فرقی ندارن. چه اون شب و چه امروز.. من هنوز به یه چشم می بینمت.
یونگی پلکی زد. نه، واقعا یه خبری بود. ولیعهد چرا داشت اینگونه خاص با او رفتار میکرد؟
-خوب.. باید روی رها کردنش دقت کنی تا دست و صورتت اسیب نبینه_
اما یونگی تیر را رها کرده بود و دقیقا همین اتفاق افتاد. پر های تیر کمی صورتش را خراش دادند و باعث شد او هیسی بکشد. اما به همان حالت ماند تا ببیند تیرش به هدف خورده یا نه. به هدف خورده بود، اما خیلی دور از مرکز. بنابراین آهی کشید: فکرشو میکردم.
-حالت خوبه؟!
یونگی سوالی نگاهش کرد: چطور؟
دیوید ناخوداگاه دستش را دراز کرد و انگشت شصتش را روی زخم و خون کمی که ازش سرازیر بود کشید: زخمی شدی.
یونگی عقب رفت و به صورتش دست کشید، باعث شد دست دیوید روی هوا بماند.
+اوه. پس درد این بود.
رفت و کمان را روی میز گذاشت: یادگاری خوبی از اولین تمرین تیراندازی من میشه.
با شوخی این را گفت. اما دیوید اخم کرد. دستش هنوز حس پوست یونگی را به یاد داشت. انگشتانش را بهم مالاند: بخاطر من زخمی شدی.
+آه خواهش میکنم سرورم. این چیزا پیش میاد.
-من اصرار کردم.
+منم میتونستم قبول نکنم. خودمم میخواستم امتحانش کنم.
دیوید با عذاب وجدان نگاهش کرد. اهی کشید: باشه. اما بزار طبیب بهت برسه.
+نیازی نیست. اینجا اب و دستمال هست. با همون تمیزش میکنم.
-بزار من انجامش بدم.
اینقدر ناگهانی این را گفت که یونگی مدتی با جاخوردگی نگاهش کرد. همینطور دیوید هم با بهت ایستاد. اما یونگی لبخندی زد، از ته دل نبود، اما درخشان و خیره کننده بود. باعث میشد چشمانش هم لبخند بزنند: خیلی خوب. پس بهتون زحمت میدم.
یونگی نباید.. هرگز نباید آن لبخند را به دیوید میزد. و او هرگز متوجه ایین اشتباهش نشد.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
