پس از اینکه ولیعهد با دستمال نمدار تمیزی که برایش اورده بودند شروع به تمیز کردن زخم یونگی کرد، و در حین این کار توجهی به نگاه پر منظور خدمه اش نمیکرد، بلند شد و آهی کشید: زخمت سطحیه. خون ریزی هم نداره.
یونگی تکخندی زد: میدونستم. نیازی نبود شلوغش کنی.. د.
یونگی هر از گاهی یادش میرفت که به اون لحن رسمی خودش بگردد. و ولیعهد متوجه این میشد. هومی گفت و دستمال را به مرد میانسال داد: آم.. بهت معرفی نکردم. این مرد اسمش هکتوره. از وقتی که پنج سالم بود مراقبم بوده.
یونگی سری برای مرد تکان داد: خوشبختم.
هکتور با حالتی رسمی و دقیق برایش خم شد: همچنین، ارباب جوان.
سپس صاف ایستاد و گفت: احتمالا پدرتون تا الان جلسه سران رو به اتمام رسونده باشن. داره وقت ناهار میشه. مایلید که..
-آم.. هنوز نه هکتور. یونگی؟ گشنته؟
یونگی گرسنه بود. موقع صبحانه نتوانسته بود چیزی بخورد. بنابراین به تایید سر تکان داد: راستش.. یکم.
دیوید آهی کشید: باید حواسم میبود. خوب.. پس بیا بریم داخل.
+آم.. میشه قبلش اصطبل رو ببینم؟
یونگی میدانست که اگر به داخل قصر برگردند، پدرش را ملاقات میکند و سپس باید همراه او برگردد. بنابراین نمی خواست این فرصت را از دست بدهد و اسب های سلطنتی را نبیند.
دیوید لبخندی زد: حتما. بیا بریم.
و سپس به هکتور اشاره کرد: تو میتونی بری. اطراف اصطبل نگهبان هست و نیازی به نگرانی نیست.
-اما.. سرورم..
دیوید هیسی کشید و چشمان اقیانوسی اش را باریک کرد. هکتور آهی کشید و سرش را خم کرد: امر، امر شماست.
و سپس رفت و آنها را تنها گذاشت. دیوید فورا نگاه عبوسش را با لبخندی درخشان کرد: بریم؟
یونگی نگاهش را به او داد. این پسر.. عجیب و غریب بود. شبیه بچه هایی که تازه دوست پیدا کردند. چرا؟ صد در صد افراد زیادی بودند که مایل بودند همه چیزشان را بدهند تا فقط همراه این مرد جوان باشند. یونگی سعی کرد زیاد فکر نکند. خودش افکار زیادی در آن مغز خسته اش داشت.
+هوم. مشتاقم.
آنها از آن بخش محوطه سبز که مانند مربعی بود که با پرچین های شاداب پر شده بود خارج شدند و در طول مسیری سنگ فرش شده به راه افتادند. در این میان دیوید سعی میکرد تا جایی که بتواند ساختمان های مختلف قصر و باغ را نشانش دهد. گرچه پاییز بود، اما محوطه واقعا سرسبز بود. ولی به زودی با زمستان روبرو میشد و رنگ می باخت. حالا هرچقدر که باغبان سعی کند نجاتش دهد. همگی تسلیم طبیعت بودند.
عجیب بود. اینجا یک قصر بود. چرا این محوطه اینقدر خلوت بود؟
یونگی با خودش فکر کرد و شگفت زده شد. تصورش از قصر چنین نبود.
بالاخره بعد از طی مسیر مشخصی به اصطبل طویلی رسیدند. کنار اصطبل زمین بزرگ و وسعی برای سوار کاری قرار داشت. حتی در آن میشد رودخانه ای که به تیمز می رسید را دید. انگار که از داخل داستان های شاه و پریان بیرون امده باشد. یک سری از اسب ها را برای سم چینی بیرون اورده بودند. یال و موهایشان زیر نور ضعیف افتاب برق میزد. یونگی از همین حالا با دیدن آنها چشمهایش برق زد و دیوید متوجهش شد و لبخند پر غروری زد.
وقتی به در اصطبل رسیدند، نوکران و گارد با دیدن ولیعهد فورا صاف و براش خم شدند. دیوید تنها سری برایشان تکان داد و همراه یونگی داخل رفت.
آنجا.. واقعا بزرگ و دراز بود. یونگی با شگفتی نگاه کرد. شاید حدود پنجاه یا هفتاد تا اسب بودند. شاید حتی وقت نشود که همه شان را ببیند. جلوی در ورودی ایستاده بود و با چشم هایی درخشان نگاهشان در اطراف می چرخید. دیوید ارام خندید، خنده اش باعث شد مردان اصطبلچی با شوک به سمتش برگردند.
-واقعا اینقدر شگفت زده شدی؟
یونگی فورا خودش را جمع و جور کرد: شاید... دور از انتظارم بود.
سپس قدم برداشت و جلو رفت. دیوید پشت سرش راه افتاد. دید که یونگی به تک تک اسب هایی که از کنارشان می گذشتند با دقت نگاه میکند. ناگهان ایستاد و سمت اسبی رفت. یال های بلند و روشنی داشت. سفید استخوانی بود. مژه های سفید و بورش به روی چشمانش سایه انداخته بود.
یونگی با حیرت نگاهش کرد: این اسب زاله.
دیوید تایید کرد: خیلی کمیابه. هدیه یکی از اشراف زاده هاس.
+خیلی زیباس.
و دستش را به سمت اسب دراز کرد. اسب ها همه پشت در های چوبی اتاقک خود ایستاده بودند. اما اینقدر نزدیک شدن به انها خطرناک بود. بنابراین دیوید مضطرب شد، جلو رفت و دست یونگی را گرفت: وایسا. خطرناکه.
یونگی نگاهش کرد. کمی مکث کرد و سپس لبخندی زد: نگران نباش. میدونم چطوری باهاشون رفتار کنم.
و دیوید ناچارا رهایش کرد. اما هنوز هم مضطرب بود. یونگی دوباره دست دراز کرد. ارتفاع سر اسب بالا بود. بنابراین یونگی دستش را بالا برد، نزدیک پوزه اسب. اسب صدایی دراورد و گردنش را تکاند و یونگی فورا دستش را عقب برد. وقتی اسب ارام شد دوباره امتحان کرد. این کار را انقدر تکرار کرد تا اینکه اسب جلو رفت و اجازه داد یونگی لمسش کند.
یونگی لبخند رضایمتندی زد. لبخندی که حتی دیوید هم متوجه شد که با قبلی ها متفاوت بود. این یکی قلبا بود، در حالی که قبلی ها صرفا از روی رعایت ادب بودند.
-مثل اینکه ازت خوشش اومده.
یونگی هومی گفت: معمولا حیوونا ازم خوششون میاد.
کمی مکث کرد و در حالی که اسب را نوازش میکرد ادامه داد: وقتی بچه بودم یه توله سگ داشتم. هر جا می رفتم باهام میومد. عاشق بازی کردن بودیم.
دیوید لبخندی زد. اما به یاد اورد که یونگی از فعل "داشتم" استفاده کرده بود. حدس زد چه شده. اما باز پرسید: الان کجاست؟
یونگی مکث کرد: وقتی چهارده سالم بود یه ماشین بهش زد. تو محلی که من زندگی میکنم خیلی ماشین نیست. برای همین حتما برای ادم ثروتمندی بوده. اخرشم نتونستیم بفهمیم کی بوده. هر کی که بوده.. بدون اینکه اهمیتی بهش بده اونو تو جاده ول کرده بود تا...
به اینجای حرفش که رسید ادامه نداد. اسب انگار که از درون او باخبر باشه با پوزه اش به گونه او زد. یونگی حواسش را به او داد و دوباره نوازشش کرد.
-متاسفم.
یونگی سری تکون داد: این برای چندین سال پیشه. چیزی نیست.
و سپس سمت ولیعهد برگشت: میشه اسب خودتون رو بهم نشون بدین؟
دیوید نگاهش کرد. سپس لبخند محوی گوشخ لبش جا گرفت: حتما.
دیوید راه افتاد و یونگی همراهش رفت. اتاقک چهل و ششم بود که ایستاد. اسبی انجا بود که با دیدن دیوید جلو رفت و سرش را از در اتاقک خارج کرد. اسب رنگ زیبایی داشت. اسب های هافلینگر معمولا رنگی مایل به نارنجی کم رنگ داشتند با یال هایی شیری رنگ. اما این اسب روشن تر از انهایی بود که یونگی دیده بود. یال هایش مجعد و بلند بودند. کاملا متضاد اسب مشکی و تماما سیاه خودش.
دیوید اسبش را نوازش کرد و به یونگی نگاه کرد: میخوای بهش دست بزنی؟
یونگی خندید: سوال داره؟
-مراقب باش. میشه گفت اسب مغرور و _
اما یونگی قبل از اینکه حرف ولیعهد تمام شود دستشو جلو برد و مقابل اسب گرفت. اسب سلطنتی اول سرش را چرخاند و کمی عقب رفت. یونگی لبخندی زد، مثل اینکه این اسب کمی ناز داشت. بنابراین شروع کرد به سوت زدن. با ریتمی منظم سوت زد و دستشو جلوی اسب بالا و پایین کرد و در دست دیگرش هویجی که از اصطبلچی وقتی که داخل شده بود گرفته بود را بالا اورد. اسب توجهش جلب شد.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
