سر و صدای عمارت طبق معمول هر صبح به گوش می رسید. اولین روز سال نو بود و برف همه جا را یک دست و سفید پوش کرده بود. یکی از مردان خدمه داشت با زحمت حیاط و باغ عمارت را برف روبی میکرد. اصطبلچی داشت کاه و یونجه اسب ها را پخش میکرد. اشپزخانه بیشتر از بقیه جاها در تکاپو بود. اماده سازی مواد غذایی برای خانواده مین کار سختی نبود اما کار آسانی هم نبود. سالن پذیرایی بخاطر جشن دیروز در حال مرتب شدن بود. یکی مسئول گرم کردن بخاری ها بود و یکی هم مسئول تمیز کردن پنجره های بخار زده.
در یک کلام همگی مشغول انجام کاری در داخل عمارت بودند. حتی اعضای خانواده هم مشغول بودند. تنها دو نفر بودند که هنوز در حس دیشب گیر کرده بودند. در طبقه دوم و اتاق یکی از ارباب های جوان عمارت، دو نفر بودند که روی تخت لم داده بودند. پلک هایشان هنوز بسته بود و خوابشان هنوز سنگین بود. همدیگر را طوری در اغوش گرفته و خواب بودند که انگار هوا سرد بود و برای گرم شدن ناچار بودند که همدیگر را بغل کنند. لباس های دیشبشان روی تنشان نامرتب بود. موهایشان که بدتر. اما بعد از اینکه افتاب کامل طلوع کرد و صدای افراد بیرون که همدیگر را صدا میکردند بلند شد انها باز هم مدتی در رویای خود گرفتار بودند.
بالاخره یکیشان تکان خورد. تهیونگ به ارامی پلک هایش را باز کرد. یادشان رفته بود پرده ها را بکشند و افتاب داشت به داخل طلوع میکرد. جالب بود. اولین روز زمستانی سال نو با افتاب شروع شده بود. این باید نشانه خوبی میبود مگه نه؟
تهیونگ چشم هایش را پایین اورد. موهای مشکی زیر چانه اش را دید. لبخندی زد و صورتش را پایین اورد و تا چهره ای که به سینه اش چسبیده بود را ببیند. پلک های یونگی هنوز بسته بودند. دهانش کمی باز بود و به ارامی نفس می کشید. لبهایش کمی خشک شده بودند. مژه های کوتاهش زیر چشمانش سایه انداخته بود. عطر محو فرومونش هنوز کمی بینی تهیونگ را قلقلک میداد.
تهیونگ بعد از کمی خیره بودن به او دستش را دراز کرد، با پشت انگشت اشاره اش روی قوس بینی او دست کشید. سپس موهای تیره اش را کنار زد. دلش نمی آمد که بیدارش کند اما میدانست بالاخره سراغش را می گیرند و اگر می فهمیدند که او اتاق تهیونگ است.. یونگی از دروغ گفتن متنفر بود. بنابراین برای او هم که شده باید بیدارش میکرد.
اما بعد از گذشت ده دقیقه هم هنوز داشت با صورت یونگی بازی میکرد. با نوک انگشتش همه جای صورت، پلک، بینی و لبهایش را لمس میکرد. در اخر بخاطر همین یونگی تکانی خورد و صورتش را جمع کرد. به ارامی چشمانش را باز کرد و چندین بار پلک زد. برای لحظاتی یادش رفت که کجاست و چه خبر است. با یاداوری دیشب سرش را بالا اورد و فورا با تهیونگ چشم در چشم شد.
تهیونگ لبخندی به صورت مات برده اش زد: صبح بخیر.
یونگی پلکی زد. سپس با آهی چشمانش را بست و سرش را به جای قبلی برگرداند: میخوام بخوابم. بعدا صبح بخیر بگو.
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
