34 - Strange Bottleneck -

2K 345 280
                                    

We can not die, we can not live, we can not see each other, we can not leave each other, we've fell into a strange bottleneck.

نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم، نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم، به تنگنای عجیبی افتاده ایم.

••••••

با تمام ترس عمیقی که وجودشو پر کرده بود قدم برداشت، مغزش خالی از هرگونه افکار متفرقه ای بود و ترس توی تک تک سلول های بدنش پخش شد.

تمام احساسات توی صدم ثانیه بهش هجوم آورده بودند و با بیشترین سرعتی که داشت به سمت منبع صدا حرکت میکرد.

توجهی به هیچ کس و یا چیزی نداشت و پاهای بی رمقش بالاخره به مقصد رسیده بودند. عکس العملی در توان نداشت و توی شوک عمیقی به روبرو خیره بود.

-خواهش میکنم‌ خانم مارگریت، از اون بالا بیایید پایین این خطرناکه !

اون زن با چشم های اشکی به پرستار نگاه کرد

م-مگه نمیبینی اون‌ اینجاست، من نمیخوام دیگه آزارم بده!

بیشتر از قبل به سمت پنجره متمایل شد و این بالاخره صدای گرفته لیام رو از ته گلوش بلند کرد.

ل-مامان خواهش میکنم اینکارو نکن !

نگاه خیره مارگریت به سمت لیام چرخید و اون مرد با وجود اینکه میدونست پرتاب شدنش از پنجره آسیب خیلی جدی‌ای همراه نداره اما فکر درد کشیدن مادرش نابودش میکرد.

ل-مامان لطفا، تو تنها خانواده منی، کل این سالها توی حسرت این بودم که دوباره منو بشناسی، برای یکبار بتونم بغلت کنم، لطفا... !

صدای پر از بغض و دردش قلب زینی که تموم مدت سکوت کرده بود رو میفشرد، با اشک هایی که بخاطر غم مرد روبروش توی چشماش جمع شده بود جلو رفت و برای همدردی بازوهای اون مرد گرفت.

اما مارگریت لرزید و با صدای بلند فریاد زد؛

م-اون اینجاست، میبینی؟ اون میخواد خانوادم رو نابود کنه، برو بیرون....از اینجا برو !

مارگریت با تموم توانش فریاد میزد و حالا دنیل و مکس هم جایی کنار در ایستاده بودند.
زین با بهت به اون زن نگاه میکرد و نمیدونست حالا باید چیکار کنه؟!

ز-اما من....من اون نیستم !

مارگریت "نهه" رو با فریاد بلندتری گفت، لحظه ای تعادلشو از دست داد، اما با گرفتن کناره دیوار سرجاش ایستاد.

بعد از این ترس لیام با عصبانیت به سمت زین برگشت و نالید؛

ل-زین خواهش میکنم‌ برو بیرون !

و اشاره کوچیکی به دنیل زد و دنیل با ناراحتی سری تکون داد، بعد از گرفتن دست‌های مکس اونها اتاقو ترک کنند.

SYNDROME [ZiamFanfiction]Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon