e3

1.3K 294 66
                                    

صبح زود... وقتی ووشیان از خواب بیدار شد خبری از وانگجی کنار خودش نبود...

در عوض نشان عبور و مرور یشمی روی میز چای خوری کنار سینی صبحانه قرار داشت...

ووشیان از جا بلند شد و بدون اینکه رخت خوابش رو جمع کنه پشت میز نشست و صبحانه ش رو خورد...

بعد هم خیلی اروم ازجاش بلند شد...
حالا که نشان رو داشت ...
دیگه وقت رفتن بود...

پس به طرف رخت خواب ها رفت اونها رو مثل همیشه با انداختن پتو و متکا وسط دشک و جمع کردن دشک جمعشون کرد...

بعد هم کیسه ای برداشت و هرچی لباس دم دستش بود رو داخل اون ریخت...

حالا که کاملا حاظر بود ...
دیگه نباید وقتو تلف میکرد...
دیگه وقت رفتن بود...

اما فراموش نکرد که یه نامه ی کوتاه برای وانگجی اونجا روی میز... جایی که نشان رو پیدا کرده بود بذاره...

باید میرفت..

باید همه چیز رو درست میکرد...
اما یه نفر دیگه هم باید همراهش میومد...

یه نفر که اگه بیشتر از ووشیان توی اتفاقی که برای لان شیچن افتاده مقصر نباشه کم تر هم نیست!

نیه هوایسانگ!

#

وانگجی اروم در چینگشی رو باز کرد و به محض وارد شدنش احساسش کرد...

اونجا...
خیلی خالی به نظر میرسید...

ووشیان احتمالا خیلی وقته که رفته...

بعد از اینکه یه حمام کوتاه کرد و رخت خواب های مچاله شده ی ووشیان رو صاف و مرتب کرد تصمیم گرفت به دیدن عموش بره...

امروز زودتر برگشته بود پس هنوز وقت داشت...

اما به محض اینکه به اقامتگاه عموش رسید احساس کرد یه چیزی درست نیست...

چرا عموش در رو باز نمیکرد؟

شاید عموش تو اقامتگاهش نبود ولی...

این وقت شب؟

باید عموش رو پیدا میکرد...

در هرحال اون باعث شده که ووشیان بعد از پنج سال یک دفعه به سرش بزنه که تنهایی به شکار شبانه بره!

باید میفهمید که دقیقا عموش چی به ووشیان گفته...

نفس عمیقی کشید و به طرف هانشی راه افتاد...
ممکن بود که عموش اونجا باشه...
امیدوار بود عموش اونجا باشه....

#

وانگجی چند باری در زد اما کسی در رو باز نکرد
اینجا چه خبر بود؟

نفس عمیقی کشید...
باید برمیگشت...
دیگه دیروقت بود...

هنوز چند قدم هم دور نشده بود که صدای عموش رو شنید
-وانگجی!

وانگجی سریع برگشت و به عموش که جلوی در ایستاده بود نگاه کرد
-عمو... چه خبر شده؟ چرا ...

لان چیرن اهی کشید
-بیا تو...

#

وانگجی جلوی عموش نشست و بعد گیج به اطرافش نگاه کرد و پرسید
-عمو... اینجا چه خبره؟ چرا انقدر این اتاق خالیه؟

بعد هم سری تکون داد
-مهم نیست... شما به وی ینگ چی گفتید؟

چیرن اخمی کرد
-منظورت چیه که بهش چی گفتم؟

وانگجی اه ارومی کشید و گفت
-اون گفت که شما دعواش کردید که باعث شده سر من شلوغ بشه...

چیرن سری تکون داد
-اره... اینو گفتم...
وانگجی نگاهش کرد

چیرن سری تکون داد و گفت
-حدس میزدم... فقط اومدی تا با من دعوا کنی که همسرت رو اذیت نکنم... خیلخوب پس... میتونی بری...

و از جاش بلند شد و برگشت تا به یه اتاق دیگه بره که وانگجی گفت
-عمو... برای اون نیومده بودم... قضیه چیه؟

لان چیرن نگاهش کرد اما قبل از اینکه چیزی بگه صدایی از پشت سرش شنیده شد
-عمو... چی شده؟

چند ثانیه ی بعد لان شیچن خیلی اروم وارد اتاقی که چیرن و وانگجی اونجا صحبت میکردند شد...

وانگجی به برادرش نگاه کرد اما ...
یه جورایی نتونست اونو بشناسه...

درسته...
شش ماه بود که همدیگه رو ندیده بودند ولی...
ولی توی این شش ماه...
مگه چه بلایی سرش اومده بود؟

شیچن وقتی وانگجی رو دید لبخندی زد و گفت
-اوه... سلام وانگجی...
وانگجی اروم از جاش بلند شد و به طرفش رفت و دستش رو گرفت...

میخواست مطمعن بشه که خیالاتی نشده و این شخص لاغر رو به روش واقعا برادرشه...

شیچن سعی کرد دستش رو از دست وانگجی بیرون بیاره
-وانگجی... دستم رو ول کن...

اما وانگجی واکنشی نشون نداد...
فقط گفت
-برادر... تو... چه بلایی سرت اومده؟ این... اینجا چه خبره؟

شیچن بلاخره دستش رو از دست وانگجی بیرون کشید و ‌گفت
-چیزی نیست.. من خوبم... خوشحالم که بلاخره میبینمت... معذرت میخوام.. فکر کنم وظایف منم روی دوشت افتاده... باید حسابی سرت شلوغ باشه...

وانگجی ناباور نگاهش کرد...
بلاخره چیرن جلو اومد و رو به شیچن گفت
-داروت رو خوردی؟

شیچن نگاهش کرد و لبخند کمرنگی زد و گفت
-عمو من بچه نیستم...

لان چیرن اهی کشید و گفت
-ساعت نه عه‌...

بعد هم به وانگجی نگاه کرد و گفت
-بهتره بری و بخوابی...فردا حتما یه عالم کار داری...

وانگجی نمیدونست باید چی کار کنه...

بلاخره بعد از کمی این پا و اون پا کردن تصمیم گرفت بره اما قبل از رفتن گفت
-عمو ... میشه کمی بیرون باهاتون صحبت کنم؟

new lifeWhere stories live. Discover now