e25

842 196 32
                                    

دایه خیلی زود گوسو رو ترک کرد و وانگجی هم به هانشی پیش ووشیان برگشت...

امیدوار بود با کمکش بتونن بهونه گیری های هوان رو برای اون زن پشت سر بذارن...
حدس وانگجی درست بود...

هوان واقعا به راحتی با این مساله که زنی که اونو مادر خودش میدونست حالا اینجا نیست کنار نیومد...

دو هفته ای طول کشید تا بهونه گیری هاش کاملا از بین بره و دوباره همه چیز عادی بشه اما خب...

بلاخره گذشت...

هوان خیلی زود به بغل ووشیان عادت کرد و دیگه بهونه ی دایه ش رو نگرفت...
همه چیز دیگه خیلی خوب بود...

اونقدر خوب که ووشیان احساس میکرد قراره به زودی یه چیزی اتفاق بیفته‌‌‌...

و درست یک هفته بعد وقتی که نیه هوایسانگ رو توی مقر ابر دید متوجه شد که احساسش درست بوده...

هنوز به وانگجی درباره قرارش با هوایسانگ چیزی نگفته بود...

اما حالا دیگه باید این حقیقت برملا میشد!
دیگه وقتش بود دینش رو ادا کنه...

#

ووشیان خیلی زود درحالی که هوان غرق خواب رو توی بغلش گرفته بود خودشو به سالن مراسمات رسوند...

وانگجی قبل از اون اونجا بود و به هوایسانگ نگاه میکرد...
هوایسانگ با دیدن ووشیان لبخندی زد و گفت
-ارباب وی... خیلی وقته که ندیدمتون... اوضاع خوب بوده؟

ووشیان نگاهی به وانگجی کرد و لبخند مضطربی زد و گفت
-خب... اره‌..

هوایسانگ نگاهش رو پایین تر اورد و به بچه ی توی بغل ووشیان داد و گفت
-با این حساب انگار‌... تلسم خوب عمل کرده... بهم بگو... عوارض جانبیش چطور بود ارباب وی؟

ووشیان اهی کشید و گفت
-همونطور که نوشته شده بود... شش ماه طول کشید...
هوایسانگ سری تکون داد و بادبزنش رو باز کرد و کمی اونو جلوی صورتش تکون داد و بعد هم اونو جلوی صورتش گرفت و گفت

-پس... فکر نکنم مشکلی داشته باشی که دوباره انجامش بدی...

وانگجی اینبار جلو اومد و گفت
-وی ینگ با انجام دادنش جونش رو به خطر انداخت... اجازه نمیدم دوباره انجامش بده...

هوایسانگ بادبزنو بست و به ووشیان نگاه کرد...
ووشیان اهی کشید و گفت
-لان ژان.. عیبی نداره...

وانگجی به طرفش برگشت
-معلومه که داره! همون یه بار هم تنها دلیل اینکه اجلزه دادم انجام بدی این بود که نمیدونستم!

هوایسانگ لبخندی زد و به بادبزنش نگاه کرد و گفت
-اینطور که معلومه ارباب وی در مورد قرارمون چیزی به هانگونگ-جون نگفتن...

وانگجی اخمی کرد و رو به ووشیان پرسید
-چه قراری؟!
ووشیان نفس عمیقی کشید و گفت
-من... اون تلسم رو گرفتم تا ازمایشش کنم...

وانگجی شوکه نگاهش کرد
-آز...مایش؟

ووشیان ارکم سرش رو به معنی اره تکون داد و بعد هم اونو پایین انداخت و گفت

-قرار بود اگه این ازمایش موفقیت امیز باشه... هوایسانگ یه کاری رو برام انجام بده...و بعد هم من ...کسی که میخواد رو به زندگی برگردونم...

وانگجی شوکه نفسش رو بیرون فوت کرد و هوایسانگ هم گفت
-دقیقا... و قرار قراره...

ووشیان سری تکون داد و گفت
-باشه... قرار قراره... خب...اون شخص کیه؟ باید بیام به چینغهه مگه نه؟

هوایسانگ سری تکون داد و گفت
-راستش نه... خبرا کم و بیش بهم میرسید... پس گفتم باید سخت باشه وه با یه بچه ی کوچولو بیای به چینغهه... پس...ما اومدیم اینجا...

و بعد به تابوت کنار سالن اشاره کرد...
-اون ... شخصیه که میخوام زنده بشه...
ووشیان نفس عمیقی کشید و گفت
-میرم فلوتمو بیارم...

بعد هم هوان رو بغل وانگجی داد و بیرون رفت

#

ووشیان اروم در تابوت رو باز کرد...
میدونست کسی که توی تابوته نیه مینگجو عه...
اما بازم یکم جا خورد...

خب...
باید به قرارش عمل میکرد...

به وانگجی نگاه کرد و لبخند اطمینان بخشی بهش زد و بعد فلوتش رو روی لبش گذاشت و مشغول نواختن شد...

وقتی کارش تموم شد در تابوت رو گذاشت و به طرف هوایسانگ چرخید و گفت
-یه شبانه روز طول میکشه پس...

به طرف وانگجی راه افتاد و گفت
-بهتره برگردیم...

چشم هاش به خاطر اجرای تلسم سیاهی میرفت...
وانگجی متوجه بود برای همینم ووشیان رو به خودش تکیه داد و به طرف هانشی راه افتاد...

#

ووشیان روز بعد بیدار نشد...
وانگجی واقعا عصبانی بود...

دوست داشت هوایسانگ و اون تابوت رو با هم از بین ببره اما...

اما این باعث نمیشد که ووشیان خوب بشه...
اگه میشدند قطعا اون کار رو میکرد!

بلاخره زمان باز کردن تابوت رسید...
هوایسانگ از همه مشتاق تر بود...

وقتی تابوت رو باز کرد و نوزاد رو از داخلش برداشت خطاب به وانگجی که کنارش ایستاده بود گفت
-من... واقعا منتظر روزیم که این بچه ها بزرگ بشن ... و دوباره با هم دوست بشن...

وانگجی برگشت و همونطور که میرفت گفت
-منتظر نباش...برادرت دلیل عذاب هایی بود که برادرم کشید...  من... محاله بذارم... اونها دوباره با هم دوست باشن!

و بعد از سالن بیرون رفت...

new lifeWhere stories live. Discover now