e21

872 193 68
                                    

وانگجی اهی کشید و به زندانی هایی که موفق به دستگیر کردنشون شده بودند نگاه کرد...

نتونسته بودند همه رو دستگیر کنند...

و این...
احتمالا به این معنی بود که اونها برخواهند گشت...

و وانگجی...
منتظرشون میموند...
حالا فقط باید مراقب خانواده ش میبود ...

دیگه محال بود اجازه بده که کسی دوباره به خانواده ش اسیب برسونه...

#

ووشیان نگاهی به دایه که هوان رو توی بغلش گرفته بود انداخت و گفت

-دیگه چیزی نمونده... به زودی به گوسو میرسیم...
دایه حرفی نزد فقط سری تکون داد و ووشیان با خودش فکر کرد چقدر این زن شبیه وانگجیه...

ولی خب... از فکر کردن به این شباهت حس خوبی بهش دست نداد پس سعی کرد فراموشش کنه...

وقتی به مقر ابر رسیدند وانگجی و چیرن منتظرشون بودند...

چیرن با دیدن ووشیان اهی کشید و نگاهش رو به طرف دیگه ای داد اما وانگجی لبخند کمرنگی بهش زد و گفت
-وی ینگ... از امروز تو و من... توی هانشی زندگی میکنیم و چینگشی... اقامتگاه بانو مین چینگ خواهد بود...

ووشیان سری تکون داد
-فهمیدم... خب پس.... وسایلامو همین الانشم بردین یا اینکه...

چیرن اینحا بود که زیر لب چیزی گفت و وقتی ووشیان نگاهش کرد به مین چینگ لبخندی زد و گفت
-همراهم بیا دخترم... من تو رو به اقامتگاهت راهنمایی میکنم...

ووشیان به خاطر رفتار چیرن شوکه شده بود...
و وانگجی هم اهی کشید و گفت
-عمو خیال میکنه که اون زن... مادر آ-هوانه...

ووشیان سریع به طرفش چرخید و گفت
-ولی...ولش کن...مهم نیست چطور به این نتیجه رسیده ولی تو ... قصد نداری که حقیقتو بهش بگی؟!

وانگجی اروم سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت
-درموردش خیلی فکر کردم... برای اون بانو بهتره که به عنوان یه فرد خودی توی مقر ابر بمونه...

و برای ما هم بهتره چون اینطوری عمو دوباره تصمیم نمیگیره ما رو با یه ازدواج جدید قافلگیر کنه... و برای برادر هم بهتره که تصور کنه مادری داره...

ووشیان لب هاش رو به هم فشار داد و گفت
-و برای تو هم بهتره که یه زن داشته باشی تا بتونی باهاش رابطه داشته باشی نه؟!

وانگجی جا خورد خواست حرفی بزنه اما ووشیان صبر نکرد تا بشنوه... از اونجا رفت...

وانگجی اهی کشید و همونجا موند...
البته...
همه ی این مسائل بود اما...

ارزش این رو نداشت که باعث ناراحتی ووشیان بشه...
قصد داشت اون بانو رو تا اخر به عنوان یه همسر دوم نگه داره اما اگه ووشیان از این موضوع ناراحت بود...

قطعا بی خیالش میشد..
پس به طرف چینگشی راه افتاد تا برای عموش توضیح بده که نسبتی با اون بانو نداره...

#

ووشیان روی تخته سنگی نزدیک بهار سرد نشست و اهی کشید...
شاید زیاده روی کرده بود...
واقعا نمیدونست که اون لحظه جی از ذهنش گذشته بود...
نباید اینطوری وانگجی رو ناراحت میکرد...

باید ازش عذر میخواست...
سری تکون داد و از جاش بلند شد...
ولی باز هم...

با یاد اوری اینکه وانگجی اونقدر موقع گفتن این حرفا اروم بود‌..

با عصبانیت سنگی رو از روی زمین برداشت و توی بهار سرد پرت کرد...

باید خودش رو اروم میکرد و فکر اون دختر رو هم از سرش بیرون میکرد پس لباس هاش رو در اورد و وارد اب شد‌‌‌...

سرمای اب حس عجیبی میداد اما ارومش میکرد...
کمی توی این حالت موند تا اینکه بلاخره اروم تر شد..
چشم هاش رو بست و سعی کرد مراقبه انجام بده تا فکرش کاملا منحرف بشه...

تقریبا هم موفق بود...
یعنی تا زمانی که احساس کرد یه نفر دیگه هم وارد بهار سرد شده...

چشم هاش رو باز کرد...
وانگجی بود...
خب البته که بود‌‌...

هیچ کس بجز وانگجی وقتی ووشیان داخل ابه وارد اب نمیشه....

پس بهش نگاه کرد و چیزی نگفت
وانگجی جلو تر اومد و اروم گفت
-وی ینگ من... من متاسفم...

ووشیان نگاهش کرد... وانگجی ادامه داد
-متاسفم‌... ایده ی خوبی نبود..‌ لطفا ازم عصبانی نباش‌...

ووشیان با شنیدن این حرف از زبان وانگجی نا خوداگاه لبخندی روی لب هاش شکل گرفت و گفت
-من ازت عصبانی نیستم لان ژان!

وانگجی نگاهش کرد و ووشیان گفت
-من.. عصبانی نیستم!راستش... اون لحظه ... خب... به هرحال واقعا عصبانی نبودم... فقط نیازی داشتم یکم فکر کنم... حق با توعه...این ایده ی بدی نیست... برای همه بهتره...پس...

وانگجی نذاشت ووشیان حرفش رو تموم کنه گفت
-ولی باعث ناراحتیت میشه.... برای همین من.. به عمو توضیح دادم که اون خانم فقط یه دایه س...

ووشیان بهت زده نگاهش کرد و اروم زمزمه کرد
-لان ژان... واقعا...
وانگجی جلو تر رفت و ووشیان رو بغل کرد و گفت
-من همسر دیگه ای نمیخوام وی ینگ...تو همسر من هستی و من دوستت دارم...

ووشیان لبخند بزرگی زد و اشک هایی که توی چشم هاش غیر ارادی شکل گرفته بودند رو پاک کرد و بعد هم دست هاش رو دو طرف صورت وانگجی گذاشت و گفت

-هی لان وانگجی! امیدوارم هیچ وقت از این حرفت پشیمون نشی چون من... از این به بعد اجازه نمیدم که هیچ کس حتی بهت نگاه کنه!

و بعد هم لب هاش رو روی لب های وانگجی گذاشت و مشغول بوسیدنش شد...

کمی بعد وانگجی ازش کمی فاصله گرفت و پرسید
-هر روز... هر روزه؟
ووشیان لبخندی زد
-البته...

و دوباره بوسه رو از سر گرفت

new lifeWhere stories live. Discover now