وانگجی به هوان که بین اون و ووشیان خوابیده بود نگاهی انداخت و اروم گفت
-بلاخره خوابش برد...ووشیان همونطور که به سقف خیره شده بود جواب داد
-اره.. خوب شد که خوابش برد وگرنه نمیدونم چقدر دیگه قرار بود حرف بزنه...وانگجی قصد داشت به ووشیان بگه که هوان زیادم حرف نزد که درد وحشتناکی توی تنش پیچید...
اول گیج بود که دقیقا چی شد که وقتی زیر پتو رو نگاه کرد متوجه شد هوان با غلتی که زده ضربه ی بدی بهش زده!
بعد از چند ثانیه که دردش کم تر شد بلند شد و هوان رو صاف کرد...
ووشیان متوجه شد و پرسید
-چی کار داری میکنی؟
وانگجی بعد از اینکه دراز کشید گفت
-غلت زده بود... صافش کردم...ووشیان اروم خندید و گفت
-خیلی بهش توجه نکن بچه ها تو خواب زیاد تحرک دارن...وانگجی اروم دراز کشید و با دستش خودش رو لمس کرد تا از سالم بودنش مطمعن بشه...
ووشیان اروم گفت
-لان ژان...
وانگجی هم خیلی اروم جواب داد
-چیه؟ووشیان اروم نگاهش رو به سقف داد و گفت
-امروز به آ-هوان اجازه دادم بره بیرون و بازی کنه...وانگجی جوابی نداد...
ووشیان ادامه داد
-فقط چون خیلی ناراحت بود که نمیتونه دوستاشو ببینه... منم بهش گفتم بره زمین بازی و از اونجا هم بیرون نیاد...
ولی وقتی برگشت گفت یه دوست جدید پیدا کرده... فکر میکنی این دوست جدید که میگه...وانگجی جواب داد
-احتمال داره که مینگجو بوده باشه... امروز با هوایسانگ اومده بود... به عنوان پسرش...ووشیان اروم گفت
-متاسفم لان ژان... نباید اجازه میدادم...
وانگجی جواب داد
-مهم نیست... دیگه بهش فکر نکن...کاریه که شده..ووشیان هومی گفت و همون موقع بود که هوان دوباره تو خواب غلت زد...
ولی این بار به طرف ووشیان...ووشیان صورتش رو از درد جمع کرد و اروم با صدایی که درد توش مشخص بود گفت
-لااان ژاان...وانگجی نیم خیز شد و بهش نگاه کرد ووشیان چشم هاش رو روی هم فشار داد و گفت
-یه جایی زد...که نباید میزد...وانگجی اروم هوان رو به وضعیت قبلش در اورد و بعد هم ازجاش بلند شد و کنار ووشیان دراز کشید و نوازشش کرد و گفت
-میدونم... چند دیقه ی قبل به منم یکی زد...ووشیان نگاهش کرد...
وانگجی اروم پرسید
-چیه؟ووشیان با لحن شیطنت امیزی گفت
-بوسش کن خوب شه!وانگجی برای چند ثانیه ای گیج نگاهش کرد تا اینکه ووشیان گفت
-هر روز...هر روزه...وانگجی اروم گفت
-هوان اینجاست...
ووشیان گفت
-میدونم... فقط میخوام مطمعن بشم هنوز کار میکنه!وانگجی به زور جلوی خنده ش رو گرفت و اروم لباس ووشیان رو از تنش بیرون اورد...
#
هوان صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شد که باعث شد قبل از باز شدن چشم هاش شروع به گریه کنه...
این توجه وانگجی و ووشیان رو جلب کرد و به طرفش رفتند...
ووشیان اروم هوان رو توی بغلش نشوند و بهش اب داد و وانگجی هم از بهداری دارویی برای هوان گرفت و بعد از اماده کردنش ...همونطور که توی بغل ووشیان نشسته بود بهش داد...
بعد از خوردن دارو هوان دوباره خوابید...
وانگجی باید به جلسه برمیگشت بعد از بوسیدن ووشیان از هانشی خرج شد...
ووشیان کنار هوان دراز کشید و تمام مدت مراقبش بود...
تصمیم داشت وقتی هوان بیدار شد و همه چیز سرجاش برگشت دیگه اجازه نده که بیرون بره ...قصد نداشت یه اشتباه رو دوبار تکرار کنه...
#
مینگجو وقتی به زمین بازی رسید هوان رو اونجا ندید...
پس جلو تر نرفت...با خودش فکر کرد که اون کجا میتونه باشه؟
همونطور رفت و رفت...اصلا هیچ ایده ای نداشت که راهی که میره به کجا میرسه...
تا اینکه بلاخره به عمارت بزرگی رسید...
هنوز خوندن بلد نبود پس نتونست اسم عمارت رو بخونه...
همونطور به در و دیوار های اون عمارت نگاه میکرد اونجا رو دور زد...
در پشتی عمارت رو راحت پیدا کرد...یه حیاط بزرگ هم داشت... که از پشت دیوار های کوتاهش معلوم بود...
اروم روی نوک پاش بلند شد و داخل حیاط رو نگاه کرد که در عمارت اروم باز شد و هوان رو دید که درحالی که دست یه نفر دیگه رو گرفته بود از اونجا بیرون اومد و اونها با هم روی پله ی عمارت نشستند...
هیجان زده از دیوار کوتاه بالا رفت و وقتی اون بالا رسید صداش زد
-آ-هوان!هوان و ووشیان به طرف صدا برگشتند...
مینگجو از روی دیوار کوتاه پایین پرید و به طرف هوان دویید-چرا امروز نیومدی بازی کنیم؟! بیا بریم!
و دست هوان رو گرفت و به طرف دیوار کشید که با صدای ووشیان سر جاش متوقف شد-هی! تو دیگه کی هستی؟! اصلا چجوری اومدی اینجا؟!
مینگجو دست هوان رو ول کرد و به ووشیان نگاه کرد و گفت
-من نیه مینگجو ام! خودت کی هستی؟!هوم؟ووشیان جا خورد...
اما سریع به خودش اومد... این سال ها از بس با بچه های مودب برخورد داشت که اصلا توقع همچین واکنشی رو نداشت...ولی خب...البته که بچگی چی فنگ-جون اینجور بچه ای بود!مینگجو وقتی بلافاصله جواب نشنید گفت
-چیه؟ چرا حرف نمیزنی؟ولی قبل از اینکه ووشیان جوابی بده هوان اخمی کرد و گفت
-با باباشی من اینجوری حرف نزن!و بعد به طرف ووشیان دویید و رو به مینگجو گفت
-اصلا دوست ندارم دیگه باهات بازی کنم ! برو !ووشیان جا خورد...ولی چیزی نگفت فقط اروم دست هوان رو گرفت و داخل برد

YOU ARE READING
new life
Fanfiction-من مقصرم وی ینگ... همه ی اینا تقصیر منه.. -لان ژان... -عمو حق داره منو مقصر بدونه... نفس عمیقی کشید -ای کاش.. میشد همه چیزو... از اول شروع کرد!