e18

895 207 66
                                    

ووشیان واقعا گیج شده بود...

نمیفهمید دقیقا چه خبر شده...

تا اینکه وانگجی بلاخره اونها رو به یه جایی برد که جمعیت کم تری حظور داشتند و بعد از این که هوان رو بغل ووشیان داد بیچن رو بیرون کشید و روی گردن یکی از اون تعلیم یافته ها گذاشت...

هر دو شون بلافاصله به التماس افتادند و شروع به عذر خواهی کردند...

و بلاخره اونجا بود که ووشیان متوجه شد قضیه چیه..‌.

فلش بک چند ساعت قبل
ووشیان لبخندی زد و گفت
-راستی... یه درخواستی ازت دارم!

وانگجی نگاهش کرد...

ووشیان توضیح داد
-از اونجایی که امروز... اخرین روز ازادیمونه... میخواستم ازت بخوام که لباس گوسولان رو نپوشی...

وانگجی جا خورد...
ووشیلن سریع توضیح داد
-مساله اینه که...میدونی...میخوام برای یه بار هم که شده تو رو توی یه لباسی بجز این لباس سفید ببینم... خواهش میکنم... فقط همین یه بار‌‌...

وانگجی کمی فکر کرد...
اما خیلی زود تسلیم شد...

البته که تسلیم میشد‌‌‌...
مگه میتونست به ووشیان نه بگه؟

بعد از اعلام موافقتش ووشیان خیلی سریع لباسی که چند وقت پیش برای وانگجی خریده بود رو اورد‌...

وانگجی اونو پوشید...
محال بود بتونه حالا که ووشیان اینطور هیجان زده بهش زل زده این درخواستو رد کنه!

ووشیان هیجان زده دست زد‌‌‌...
-خیلی خوبهه... بیا... اینم بذار روی سرت...
وانگجی هوم ارومی گفت و کلاهی که ووشیان به طرفش گرفته بود رو ازش گرفت...

ووشیان دقتی وانگجی رو موقع پوشیدن کلاه تماشا میکرد متوجه چیزی شد

پس گفت
-هی... سربند توی لباسا نبودا!

وانگجی هوم ارومی گفت و گفت-برام سخته اگه نباشه‌

Oops! Questa immagine non segue le nostre linee guida sui contenuti. Per continuare la pubblicazione, provare a rimuoverlo o caricare un altro.

وانگجی هوم ارومی گفت و گفت
-برام سخته اگه نباشه‌... برای همین این ربان رو بستم به جاش...

ووشیان اهی کشید و گفت
-خب... باشه قبوله... درسته اونی که تو ذهنم بود نیست به خاطر سربند اما بهتر از هیچیه... راستی... چنچینگ رو هم بذار همونجا به کمرت باشه... جالب شده...

وانگجی لبخندی زد و چیزی نگفت...
ووشیان بعد از چند دقیقه گفت
-خب لان ژان! بیا بریم بیرون!

وانگجی گیج پرسید
-بیرون؟

ووشیان لبخندی زد
-البته! میخوام خرید کنم! بریم!

و بعد هم هوان رو که توی جاش خوابیده بود رو بغل کرد و گفت
-بریم!

وانگجی هم اروم سرش رو به معنی باشه تکون داد و پشت سر ووشیان راه افتاد

#

ووشیان و وانگجی مدت طولانی ای توی بازار شهر چرخیدند ...

تا اینکه وانگجی تصمیم گرفت یکم استراحت کنه پس یه مقدار پول به ووشیان داد و خودش هم به طرف چای خانه راه افتاد‌...

اما بعد از چند دقیقه...
بدون دلیل احساس نگرانی کرد...

حس میکرد نباید ووشیان رو تنها میذاشته پس از چایخانه بیرون رفت تا ووشیان رو پیدا کنه...

پس تمام اون صحنه ها رو دید و دید که پیر زن چطور برادرش رو به اون دو نفر با لباس های قوم لان تحویل داد...

نمیتونست همونجا بهشون حمله کنه...
پس دنبالشون کرد...
و وقتی توی کوچه ای اونها رو دید که قصد دارن با خنجری به اون بچه اسیب برسونن...

خب...
دیگه خودش رو کنترل نکرد..

پایلن فلش بک

ووشیان اخمی کرد و به اون دو نفر نگاه کرد...

چنچینگ رو از کمر وانگجی برداشت و  وانگجی هم متوجه شد .. پس شمشیرش رو به غلاف برگردوند...
ووشیان هم بچه رو بغلش داد و به طرف اون دو نفر که حالا روی زانو هاشون جلوی ووشیان و وانگجی نشسته بودند رفت و گفت

-شما دوتا... اگه نمیخواید به وسیله ی مرده ها خورده بشید بهتره حرف بزنید‌...

اون دو به وضوح به خودشون لرزیدند اما یکیشون گفت
-تو... تو این کارو نمیکنی...

ووشیان پوزخندی زد و گفت
-فکر میکنم در مورد کاری که با اون ون ها یا اون اعضای قوم جین که مردم بیگناه رو شکنجه میکردند کردم نشنیدید! زود باشید حرف بزنید... قصد داشتید با پسر من چی کار کنید؟!

خودش هم از اینکه هوان رو پسر خودش خطاب کرده بود جا خورد اما واقعا حس خوبی بهش پیدا کرد...

ولی چرا که نه؟
هوان واقعا پسرش حساب میشد!

اون دو نفر به هم نگاه کردند و بعد گفتند
-باشه... حرف میزنیم...

و مشغول اعتراف کردن شدند..‌
اونها به همه چیز اعتراف کردند...

از همون اول که به عنوان جاسوس های سوشه توی گوسو لان باقی مونده بودند... تا کشتن لان شیچن و حالا هم تلاششون برای کشتن اون بچه...

ووشیان نفسش رو اروم فوت کرد و پوزخندی زد و گفت
-اسم شیطان بد در رفته! شماها از شیطان شیطانی ترید!

و بعد به وانگجی نگاه کرد و گفت
-قصد داری باهاشون چی کار کنی؟

وانگجی به هوان که توی بغلش داشت دست هاش رو میخورد نگاه کرد..
بعد هم نفس عمیقی کشید و گفت
-اونها رو به گوسو برمیگردونم... الان هر تصمیمی که بگیرم...

ووشیان سری تکون داد
-متوجه ام پس...

وانگجی به طرفش رفت و هوان رو بغلش داد و گفت
-شما... فردا با دایه به گوسو بیاین... من امروز این دو نفر رو به گوسو برمیگردونم...باید همدست هاشون رو شناسایی کنن...

ووشیان با وجود اینکه نمیخواست وانگجی ازش دور بشه باشه ی ارومی گفت و لبخند کوچیکی زد‌‌‌...

وانگجی هم بعد از اینکه خیلی کوتاه لب های ووشیان و سر هوان رو بوسید با اون دو نفر به طرف گوسو راه افتاد...

new lifeDove le storie prendono vita. Scoprilo ora