چیرن اهی کشید و به خاطراتش فکر کرد...
به زودی قرار بود برای اولین بار سفره ی دلش رو برای وانگجی باز کنه...ولی...
نکنه وانگجی قضاوتش کنه؟اون دیگه تنها کسی بود که براش باقی مونده بود...
اگه از دستش میداد چی؟سری تکون داد...
الان دیگه نمیتونست جا بزنه و سکوت کنه...الان دیگه حرف زده بود...
به زودی وانگجی برای شنیدن ماجرا می اومد...
تمام ماجرا...وانگجی زود تر از انتظارش برگشت و جلوی روش نشست
و گفت
-عمو... من ...چیرن دستش رو بلند کرد و اجازه نداد وانگجی حرف بزنه...
بعد از چند دقیقه بلاخره گفت
-وانگجی... این چیز هایی که میگم... ازت میخوام قضاوتم نکنی... سال های زیادی... از زمان اتفاقشون گذشته...وانگجی سری تکون داد
-حتما عمو...
چیرن لبخند کمرنگی زد و گفت
-همه چیز از روزی شروع شد که من... اون بانوی جوان رو ملاقات کردم...وانگجی جا خورد... اما حرفی نزد
چیرن ادامه داد
-میدونم داری به چی فکر میکنی... احتمالا هیچ وقت باور نمیکردی که عموت هم یه روزیعاشق شده باشه... اما خب... این حقیقت داره...وانگجی پرسید
-عمو...این بانو کی بودند؟چیرن سری تکون داد
-به موقعش ... برات میگم...اون بانوی جوان... بهترین تعلیم یافته ای بود که توی تمام زندگیم دیده بودم... باهوش...زیبا و با استعداد... دقیقا تمام چیزی بود که میخواستم پس.... تعجبی نداشت که عاشقش شدم...
اون زمان... برادرم توی مقر ابر میموند و من همراه بقیه به شکار شبانه میرفتم و اون بانو رو اونجا ملاقات کردم...
پس... وقتی به مقر ابر برگشتم تمام چیز ها رو... حتی احساساتم به اون بانو رو برای برادرم تعریف کردم...اون واقعا مشتاق بود که با اون بانو ملاقات کنه...پس منم از پدرمون خواهش کردم که اجازه بده تا برادرم هم همراهم به شکار شبانه بیاد... اما...
و اهی کشید و گفت
-بعدها... ارزو میکردم که ای کاش هیچ وقت این کار رو نمیکردم... خیلی طول نکشید که برادرمم به اون بانو احساساتی پیدا کرد و قبل از اینکه بفهمم... اونها با هم ازدواج کردند...وانگجی نفسش رو حبس کرد...
نمیتونست حرفی رو که میشنید باور کنه...چیرن اروم سری تکون داد و گفت
-میدونم...ولی چی کار میتونستم بکنم؟ برادرم یکم بعد از اون رهبر خاندان شد و بعد از اون من... من احساس میکردم برادر خودم بهم خیانت کرده... اون درمورد علاقه ی من به اون بانو میدونست و با این حال...بگذریم... برای همین تصمیم گرفتم که دیگه هیچ کاری باهاشون نداشته باشم.... ولی خب... نتونستم... خیلی زود برادرت دنیا اومد...
لبخندی زد و گفت
-اون...خب... من اولین کسی بودم که اونو بغلش کرد و حسی که داشتم... یه جورایی باعث شد دلم بخواد برادرم رو ببخشمش...شیچن برای من... بیشتر پسرم بود تا برادر زاده م...وقتی هم که تو به دنیا اومدی... از پدرتون خواستم وظیفه تربیت شماها رو به من بسپاره...چون نمیخواستم...همچین اتفاقایی رو شما ها هم تجربه کنین...
بهتون یاد دادم... کنار هم باشین...و از همدیگه در همه حالت حمایت کنین... فکر میکردم اینطوری هیچ وقت اون فاصله ای که بین من و برادرم افتاد بینتون نمیفته... و هیچ وقت پشیمونی منو برای اینکه تا اخرش هم نتونستم کاملا برادرم رو ببخشم و زمانی که توی خلوتش بود به دیدنش برم و باهاش حرف بزنم ...تجربه نکنی...مخصوصا که تو خیلی... شبیه من بودی...
برای همین مسمم بودم که کنار هم باشین و وقتی اون شش هفت ماه سرم شلوغ شد...در حدی که نتونستم به دیدن برادرت برم...مطمعن بودم تو تنهاش نمیذاری ولی خب...
انگار وی ووشیان رو فراموش کرده بودم... برای همین دعواتون کردم...هردوتون رو و...و وقتی فهمیدم که شیچن... اه اون روز واقعا عصبانی بودم و نا امید... اما بیشتر از خودم...
وانگجی از جاش بلند شد و جلو تر رفت...
هیچ وقت...
توی تمام عمرش فکر نمیکرد که روزی...
بخواد عموش رو بغل کنه اما حالا...حالا به نظر عموش بهش نیاز داشت...
برای همین بی هیچ مخالفتی اروم عموش رو بغل کرد...
چیرن هم خیلی اروم زمزمه کرد
-متاسفم....متاسفم...وانگجی اروم عموش رو به خودش چسبوند...
حالا که این چیز ها رو میدونست بیشتر میفهمید که عموش چرا انقدر تمام طول بچگیشون اصرار داشت که کنار هم و پشت هم بمونن... اما خب...
یه جورایی احساس میکرد عموش رو نا امید کرده...
خوشبختانه هنوز برای جبران وقت داشت...
هنوز... برادرش رو داشت...باید به عموش هم راجب هویت واقعی پسرش میگفت؟
شاید بهتر بود که میگفت...پس شروع کرد
-عمو... من...همون لحظه ناقوس هشدار به صدا در اومد..
وانگجی و چیرن به سرعت از هم فاصله گرفتند و بیرون دوییدندوانگجی خیلی سریع خودش رو به محل ناقوس هشدار رسوند و از کسی که ناقوس رو به صدا در اورده بود پرسید
-چه خبر شده؟اون شخص با دیدن وانگجی کمی هول کرد اما سریع گفت
-رهبر قوم... چند تا از زندانی ها.. از زندان فرار کردند...وانگجی اروم سری تکون داد
نیازی نداشت بپرسه کدوم زندانی ها...گوسو لان کلا چند تا زندانی بیشتر نداشت...
پس گفت
-تمام تلاشتون رو برای پیدا کردنشون بکنید... اونها خائن اند...نباید فرار کنند...و خودش هم رفت تا به تیم جست و جو کمک کنه

VOCÊ ESTÁ LENDO
new life
Fanfic-من مقصرم وی ینگ... همه ی اینا تقصیر منه.. -لان ژان... -عمو حق داره منو مقصر بدونه... نفس عمیقی کشید -ای کاش.. میشد همه چیزو... از اول شروع کرد!