e11

1K 242 62
                                    

ووشیان جلو تر میرفت و برای خودش حرف میزد و وانگجی هم  درحالی که بچه رو توی بغلش گرفته بود با سرعت کمتری از ووشیان دنبالش میرفت...

ووشیان بعد از مدتی ایستاد و گفت
-خب...  برای همین فعلا فقط بچه صداش میکنم... گفتم برای اسمش باهات مشورت کنم...

وانگجی هم ایستاد و بهش نگاه کرد...
ووشیان هم بهش زل زد و پرسید
-خب؟

وانگجی نفس عمیقی کشید و پرسید
-چرا فقط به اسم خودش صداش نزنیم؟

ووشیان سری تکون داد و دوباره ولی اینبار با سرعت کم تری راه افتاد و گفت
-خب... راستش منم به همین فکر میکردم... ولی نگرانم که عموت چه واکنشی نشون میده...منظورم اینه که...خب... کسی نمیدونه که این بچه در اصل ...

وانگجی اروم گفت
-ولی این اسمشه...

ووشیان برگشت و بهش نگاه کرد
-پس... تصمیم گرفته شد؟

وانگجی اروم سرش رو به معنی اره تکون داد...
ووشیان خندید
-خب... یکم عجیب میشه اگه لان شیچن صداش کنم... پس... از اونجایی که الان جای بچه م عه...من میخوام اونو با اسم تولدش صدا کنم...

وانگجیبه بچه ی توی بغلش نگاه کرد و هوم ارومی گفت
ووشیان با خنده جلو اومد و گفت
-حالا که خوابه... بیا بریم اونجا...

و به مسافر خونه ای اشاره کرد
وانگجی پرسید
-بازم میخوای بنوشی؟

ووشیان لبخند بزرگ تری زد و گفت
-البته و یکمم بخوابم میدونی... دیشب خوب نخوابیدم!
وانگجی هم هوم ارومی گفت و به طرف مسافر خونه راه افتاد...

ووشیان لبخند بزرگی زد...
این یعنی که قبول کرده!

وانگجی بعد از وارد شدن به مسافرخونه بلافاصله دور ترین و کور ترین میز رو انتخاب کرد تا هم ووشیان بتونه راحت باشه و و هرکاری که میخواد بکنه و هم دوست داشت یه گوشه ی اروم برای بچه ی خواب توی بغلش پیدا کنه...

ووشیان متوجه نشد که وانگجی دقیقا چه میزی رو انتخاب کرده برای همین وقتی وانگجی روی محوطه(همون بخشی که میز و تشک چه های چای خونه قرار دارند) نشست و بلاخره برادرش رو روی زمین گذاشت متوجه شد که ووشیان هنوز  نیومده!

اهی کشید و از جا بلند شد تا ووشیان رو پیدا کنه...
ووشیان اونو دید و دستی براش تکون داد اما جلو نیومد...

وانگجی گیج نگاهش کرد...
اما خب...

اجازه داد ووشیان هر کاری که میخواد بکنه چون...
احساس میکرد هنوز یکم ازش دلخوره ...

ووشیان به مسئول مسافرخونه و دو نفری که رو به روش نشسته بودند نگاه کرد...

مسئول مسافرخونه بلاخره داد زد
-سی و دو عدد فلفل... کسی نیست که بتونه این مرد جوون رو شکست بده؟

ووشیان پوزخندی زد...
فلفل های گوسو زیادی ابکی بودند... حتی وقتی توانایی چشاییش خیلی عالی هم کار میکرد دست کم پنجاه تا از این فلفل ها هم براش کاری نداشت...

حالا هم که کلا قوه ی چشایی نداشت!
چرا از این ضعف استفاده نکنه؟

پس گفت
-من میتونم... اما مسافرخونه چی‌... من تازه واردم... پاداش این مسابقه چیه؟

مسافرخونه چی به ووشیان نگاه کرد و گفت
-پاداش مسابقه یک هفته اقامت رایگان توی بهترین اتاق این  مسافرخونه س! با هرچیزی که بخواین!

ووشیان نیشخندی زد
-من میتونم... و میخوام مسابقه بدم!

پس بلافاصله پشت میز نشست و مشغول خوردن شد...
وانگجی به خاطر دور بودن از ووشیان نمیدونست که داره چی کار میکنه فقط امیدوار بود خیلی خودشو  توی دردسر نندازه...

ووشیان خیلی زود دوتا طرف پر از فلفل رو تموم کرد و میخواست سراغ ظرف سوم بره که مسافر خونه چی جلوش رو گرفت و رو به تماشا چیا داد زد
-فکر کنم همه موافق باشن... که این مرد جوان برنده ی مسابقه باشه...

همه تشویق کردند و ووشیان هم به طرف میزشون دویید تا این خبر رو به وانگجی بده...

وانگجی خیلی اروم رداش رو روی برادرش مرتب کرد و لبخندی بهش زد...

واقعا حس خوبی بود که از یه بچه مراقبت کنه...

یک دفعه صدای پر انرزی ووشیان اونو از جا پروند
-لان ژان! حدس برن چی شد؟!
وانگجی نگاه سریعی به ووشیان و بعد به برادرش انداخت که اون اگرچه کمی توی خواب پرید اما بیدار نشد...

ووشیان سریع و با صدای اروم گفت
-اوه ببخشید...یکم جو گیر شدم! کلا یادم رفت که الان دیگه دونفر نیستیم و سه نفریم!

وانگجی لبخندی زد و به ووشیان اشاره کرد که بیاد و توی بغلش بشینه...

ووشیان هم لبخند بزرگی زد و خیلی زود توی بغل وانگجی نشست و بعد از اینکه گونه ش رو بوسید گفت
-خیلی هیجان داشتم که بگم قراره یه هفته مجانی اینجا بمونیم... مثل یه سفر خانوادگی تا اوضاع مقر ابر هم یکم اروم شه...

وانگجی هومی گفت و بعد لب هاش رو روی لب های ووشیان گذاشت و مشغول بوسیدن شد..‌

ووشیان هم دهنش رو باز کرد تا بوسه رو عمیق کنه...
و حدود سی ثانیه بعد وانگجی کسی بود که با صورت سرخ شده عقب کشید...

ووشیان اوخ ارومی گفت و سریع گفت
-معذرت میخوام... یادم رفت بگم که من همین الان یه عالمه فلفل خوردم... من... واقعا متاسفم لان ژا...

وانگجی مهلت نداد ووشیان حرفش رو تموم کنه صورت ووشیان رو به طرف خودش کشید و دوباره مشغول بوسیدنش شد...

به هرحال یه مقدار تندی رو میتونست تحمل کنه‌...
اما دوری از ووشیان رو نه!

بعد از چند دقیقه بوسیدن ووشیان اماده بود تا همونجا لخت بشه‌...
به هرحال بیشتر از دوماه بود که از "هر روز هر روزه" دور بودند!

اما خب خیلی زود شرایط رو به یاد اورد و ووشیان عقب کشید و اروم در گوش وانگجی گفت
-بیا بریم اتاقمون لان ژان...

وانگجی هم هوم ارومی گفت و خیلی سریع ولی اروم و با احتیاط تا ووشیان درمورد محل اتاقشون از صاحب مسافرخونه بپرسه برادرش رو بغل کرد و به طرف ووشیان و بعد هم همراه اون و صاحب مسافرخونه به طرف اتاقشون راه افتاد...

new lifeWhere stories live. Discover now