روز ها یکی یکی و پشت سر هم میگذشتند...
به زودی هوان شش ماهه میشد و ووشیان هر روز که به اون روز نزدیک میشد بی تاب تر میشد...
شش ماهگی هوان به این معنی بود که احتمالا ووشیان دوره نقاهت تلسم رو گذرونده و حالا دوباره قدرت چشاییش رو به دست اورده...
اما اگه اینطور نمیشد...
احتمالا به این معنی بود که ووشیان دیگه هیچ وقت نمیتونست مزه ی چیزی رو احساس کنه...این مدت انقدر بیمزگی رو تجربه کرده بود که دلش برای چشیدن مزه ی غذا های دارویی و بد طعم گوسو پرمیزد...
برای همین شش ماهگی هوان روز مهمی برای وانگجی و ووشیان بود....
بلاخره اون روز رسید...
ووشیان برای اینکه نا امید نشه به وانگجی گفته بود که مثل همیشه رفتار کنه و انگار نه انگار....اما وانگجی برنامه های دیگه ای داشت
چون مطمعن بود که ووشیان حس چشاییش رو به دست میاره...برای همین کار های اون روزش رو زود تر تموم کرده بود و خودش شخصا غذای مورد علاقه ی ووشیان رو درست کرده بود...
البته...با یه عالم چاشنی فلفل...
میخواست اولین غذایی که ووشیان بعد از این همه مدت میچشه غذای مورد علاقه ش باشه...
اون لحظه ای که ووشیان حس چشاییش رو از دست داد قبل از ظهر بود پس...
احتمالا تا الان ...
احساسش برگشته بود...برای همین سینی غذا رو برداشت و به طرف چینگشی راه افتاد
#
ووشیان اروم گوشه ی اتاق نشسته بود و به هوان که مشغول بازی و بیشتر از اون خوردن اسباب بازی هاش بود نگاه میکرد اما در اصل تمام حواسش جای های دیگه ای بود...
اول اینکه وانگجی یکم دیر کرده بود...
و این برای وانگجی وقت شناس اصلا عادی نبود!و دوم اینکه اون دایه این روز ها کمی عجیب شده بود...
نه از این لحاض که بخواد توجه وانگجی رو جلب کنه و اونو ازش بدزده یا همچین چیزی...از این لحاظ که یه جورایی... انگار سعی داشت این کار رو با هوان بکنه...
یه جوری بهش محبت میکرد که معنولا هوان نمیخواست ازش دور بشه...
یه جور دایه مهربان تر از مادر...
شاید هم ووشیان زیادی حساس بود...و مساله سوم قول و قرارش با هوایسانگ بود...
شش ماه نداشتن حس چشایی براش واقعا سخت بود...حالا تصور اینکه شش ماه دیگه... دوباره...
حس بدی بهش میداد...
مخصوصا اینکه ممکن بود بینایی یا شنواییش رو از دست بده...شش ماه بدون دیدن یا شنیدن صدای وانگجی و هوان...
واقعا حتی تصورش هم وحشتناک بود...اما معامله معامله س!
به علاوه... اگه به خاطر هوایسانگ نبود هوان عزیزش الان زیر خروار ها خاک خوابیده بود!
پس باید کاری که میخواستو انجام میداد...
ولی باید اینو چطور برای وانگجی توضیح میداد؟اون همین حالاش هم که این معامله باعث نجات جون برادرش شده... از ووشیان ناراحت بود که سلامتیش رو به خطر انداخته حالا ووشیان باید روی زندگیش ریسک میکرد تا یه غریبه (برای وانگجی )رو نجات بده
قطعا وانگجی از این موضوع خوشحال نمیشد...تو همین فکر ها بود که صدای گریه هوان بلند شد و ووشیان رو از افکارش بیرون کشید...
ووشیان با عجله بلند شد و به طرف هوان دویید و بغلش کرد و نوازشش کرد...اما اون یه جورایی اروم نشد تا اینکه دایه سر و کله ش از نا کجا اباد پیدا شد و بغلش کرد و بلافاصله اروم شد...
حس بدی وجود ووشیان رو پر کرد...اون زن...
انگار واقعا قصد داشت هوان رو بدزده!دایه قصد داشت هوان رو ببره اما ووشیان گفت
-نیازی نیست...آ-هوان امشب کنار پدرش میمونه...دایه کمی این پا و اون پا کرد اما کوتاه اومد و هوان رو بغل ووشیان داد و بیرون رفت...
#
وقتی وانگجی بلاخره با سینی توی دستش وارد شد ووشیان مشغول بازی با هوان بود تا رفتن دایه رو از یاد ببره...
وانگجی اروم جلو رفت و سینی رو روی میز گذاشت و گفت
-عجیبه... دایه هنوز اونو نبرده ... دیگه وقت خوابشه..ووشیان به طرفش برگشت و گفت
-اولا که... سلام! چرا انقدر دیر اومدی؟! دوما... خودم گفتم که امشبو آ-هوان اینجا پیش ما بمونه... این روزا حس میکنم داره بهمون غریبی میکنه و سوما...این بوهای خوش مزه... لان ژان... گفتم که کاری نکنی... نمیخوام نا امید بشم...وانگجی لبخندی زد و جلوی ووشیان نشست و اروم لب های ووشیان رو بوسید که باعث شد هوان محکم دست هاش رو به هم بزنه و بخنده...
وانگجی از ووشیان فاصله گرفت و بعد هم هوان چهار دست و پا به طرف وانگجی رفت و دست هاش رو به طرف وانگجی دراز کرد...
وانگجی هم اروم بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید..
هوان هم لبخندی زد و مشغول بازی با سربند وانگجی شد...ووشیان نفس عمیقی کشید و بدون توجه به این صحنه ها از جاش بلند شد..
پشت میز نشست و مضطرب قاشق رو برداشت و کمی از غذا رو داخلش گرفت...
خیلی اروم غذا رو به طرف دهنش برد...میترسید غذا رو به خاطر لرزش دست هاش بریزه...
بلاخره قاشق رو توی دهنش گذاشت...
و...

YOU ARE READING
new life
Fanfiction-من مقصرم وی ینگ... همه ی اینا تقصیر منه.. -لان ژان... -عمو حق داره منو مقصر بدونه... نفس عمیقی کشید -ای کاش.. میشد همه چیزو... از اول شروع کرد!