e9

1.2K 265 108
                                        

ووشیان پشت سر جینگ یی و سیژوری وارد سالن شد...

مراسم هنوز شروع نشده بود...

ووشیان نگاهی به تزیینات اتاق انداخت و پوزخندی زد‌...

واقعا جالب بود...
لان چیرن برای مراسم ازدواج اون و وانگجی حتی حاظر هم نشده بود و حالا برای اون دختر همچین چیزی رو ترتیب داده بود!

لان چیرن برای مراسم ازدواج اون و وانگجی حتی حاظر هم نشده بود و حالا برای اون دختر همچین چیزی رو ترتیب داده بود!

Deze afbeelding leeft onze inhoudsrichtlijnen niet na. Verwijder de afbeelding of upload een andere om verder te gaan met publiceren.

خیلی جالب بود...

تو همین فکر ها بود که نوزاد توی بغلش غر غری کرد و بیدار شد و با بغض به اطرافش نگاه کرد...

ووشیان اروم اونو توی بغلش تکون داد و گفت
-تو هم از اینجا خوشت نیومد نه؟ اما لطفا اروم باش...نمیخوام این نمایش قبل از شروعش خراب بشه...

جینگ یی به طرفش برگشت و گفت
-نگفتی... این بچه دقیقا چیه ؟
ووشیان نگاهش کرد و گفت
-اوم... یه انسانه؟

جینگ یی چشم چرخوند
-اونو که میبینم... منظورم اینه که...

ووشیان نذاشت حرفش تموم بشه گفت
-این کوچولو... پسر هانگوانگ -جونتونه!

بعد از این حرف ووشیان ...سیزوری هم به طرفشون برگشت و گفت
-ولی... این... چطور.. ام... تبریک میگم ارباب وی؟

ووشیان خندید
-چی دارین میگین! من که مامانش نیستم... ولی خب‌.. ممنون...

جینگ یی سریع گفت
-هی... اگه هانگوانگ -جون بچه داره پس... این مراسم برای چیه؟

ووشیان نیشخندی زد
-دقیقا!

همون موقع لان چیرن جلو اومد تا اعلام کنه که مراسم شروع شده و ووشیان هم خیلی اروم از بین میهمان ها جلو اومد و جلوی لان چیرن ایستاد و گفت
-به نظر خیلی به موقع رسیدم...

لان چیرن با اخم به ووشیان و بچه ای که توی بغلش گرفته بود نگاه کرد
-وی ووشیان! از این سالن برو بیرون! تو اینجا جایی نداری!

ووشیان خندید
-اوه جدا؟! من نمیتونم تو مراسم ازدواج همسرم باشم؟ اوه راستی... هدف این مراسم دقیقا چیه ؟ تا اونجایی که من میدونم قوم لان اجازه چند همسری نمیده!

لان چیرن پوزخندی زد
-بله... اگه اون همسر اول بتونه بچه دار بشه... وانگجی قراره به زودی رئیس خاندان بشه پس...

ووشیان نذاشت حرف چیرن تموم شه گفت
-پس قضیه اینه؟ خب فکر کنم شما یه نفرو از قلم انداختین

و به بچه ی توی بغلش اشاره کرد
چیرن با حرص چشم هاش رو چرخوند
-وی ووشیان! زود تر گورت رو گم کن و این بچه رو هم به پدر و مادرش پس بده!

ووشیان خندید
-خیلخوب...

و به طرف وانگجی که یه گوشه ایستاده بود و تازه نقشه ی ووشیان رو فهمیده بود رفت و بچه رو به وانگجی داد...

چیرن با عصبانیت داد زد
-این چه معنی ای میده وی ووشیان؟!

ووشیان شونه ای بالا انداخت و گفت
-قبل از تمام این ماجراها... من و وانگجی تصمیم گرفتیم که بچه ای داشته باشیم ...

پس با مشورت تصمیم گرفتیم از خانمی درخواست کنیم که یه بچه برامون دنیا بیاره و همونطور که میبینید این بچه الان اینجاست...

چیرن خواست چیزی بگه که یکی از بزرگان خاندان خطاب به وانگجی پرسید
-حقیقت داره؟

وانگجی نفس عمیق ارومی کشید و جواب داد
-بله...

چیرن پوزخندی زد و بعد از این که پچ پچ همه اروم شد گفت
-میدونی که دروغ گفتن مجازات داره وانگجی! همین الان اون بچه رو بیار اینجا!

و بعد به یکی از شاگرد ها اشاره کرد و اون هم با عجله بیرون رفت...

وانگجی به ووشیان نگاهی انداخت و بعد اروم به طرف چیرن راه افتاد...

چیرن بچه رو از بغل وانگجی گرفت و بهش نگاه کرد و اروم اب دهنش رو قورت داد..‌

شباهت اون بچه به وانگجی‌... غیر قابل انکار بود...

اما چیرن به خودش مسلط باقی موند.‌‌..

خیلی زود شاگرد با دوتا ظرف..‌یه خنجر و دوتا تکه ستگ برگشت

چیرن به ووشیان نگاه کرد و گفت
-امتحانش میکنیم... اگه این بچه از خون خاندان لان و هم خون وانگجی باشه این سنگ اونو نشون میده و اگه نباشه وی ووشیان تو برای همیشه از مقر ابر بیرون انداخته میشی و وانگجی تو هم ازش جدا میشی و با بانویی که مورد نظر ماست ازدواج میکنی!

هردوتون... اینو قبول میکنید؟! اگرنه... همین الان به دروغی که گفتید اعتراف کنید و بیست شلاق رو دریافت کنید!

وانگجی به چهره ی مطمعن ووشیان نگاهی انداخت و همزمان با ووشیان گفت
-قبول میکنیم...

چیرن مچ دست اون بچه رو برید و خون اون بچه رو درحالی که اون توی بغلش به خاطر درد گریه میکرد رو توی ظرف ریخت و بعد بچه رو به یکی از شاگرد ها داد تا زخمش رو ببنده و ارومش کنه‌...

چیرن به وانگجی گفت
-حالا نوبت توعه!

وانگجی هم جلو اومد و با خنجر دست خودش رو برید و از خون خودش توی ظرف ریخت...
چیرن دوتیکه سنگ رو داخل دو ظرف انداخت و بعد از چند دقیقه...

رنگ هر دو تکه سنگ تغییر کرد..‌
اما باز همرنگ هم بودند..‌

چیرن یه قدم عقب رفت و زیر لب گفت
-امکان نداره‌...

ووشیان به خاطر واکنش چیرن پوزخندی زد و گفت
-به نظر میاد ادعای ما درسته... خب پس...

به طرف بقیه چرخید و گفت
-فکر نکنم دیگه نیازی به ادامه ی این مراسم باشه‌‌‌... همه میتونن به اقامتگاه هاشون برگردند‌...

و بعد هم به طرف اون شاگرد رفت و بچه رو از بغلش گرفت و اروم نوازشش کرد تا اروم بشه ...

بعد رو به لان چیرن پرسید
-توی گوسو کسی نیست که بتونه دایه ی این بچه بشه نه؟ پس من... میرم تا یه نفر رو پیدا کنم و با خودم به چینگشی بیارم...

و بعد از کنار وانگجی که داشت به طرفش می اومد بدون کوچیک ترین توجه ای بهش رد شد و از سالن مراسم خارج شد

new lifeWaar verhalen tot leven komen. Ontdek het nu