بعد از این حرف ووشیان ...سیزوری هم به طرفشون برگشت و گفت -ولی... این... چطور.. ام... تبریک میگم ارباب وی؟
ووشیان خندید -چی دارین میگین! من که مامانش نیستم... ولی خب.. ممنون...
جینگ یی سریع گفت -هی... اگه هانگوانگ -جون بچه داره پس... این مراسم برای چیه؟
ووشیان نیشخندی زد -دقیقا!
همون موقع لان چیرن جلو اومد تا اعلام کنه که مراسم شروع شده و ووشیان هم خیلی اروم از بین میهمان ها جلو اومد و جلوی لان چیرن ایستاد و گفت -به نظر خیلی به موقع رسیدم...
لان چیرن با اخم به ووشیان و بچه ای که توی بغلش گرفته بود نگاه کرد -وی ووشیان! از این سالن برو بیرون! تو اینجا جایی نداری!
ووشیان خندید -اوه جدا؟! من نمیتونم تو مراسم ازدواج همسرم باشم؟ اوه راستی... هدف این مراسم دقیقا چیه ؟ تا اونجایی که من میدونم قوم لان اجازه چند همسری نمیده!
لان چیرن پوزخندی زد -بله... اگه اون همسر اول بتونه بچه دار بشه... وانگجی قراره به زودی رئیس خاندان بشه پس...
ووشیان نذاشت حرف چیرن تموم شه گفت -پس قضیه اینه؟ خب فکر کنم شما یه نفرو از قلم انداختین
و به بچه ی توی بغلش اشاره کرد چیرن با حرص چشم هاش رو چرخوند -وی ووشیان! زود تر گورت رو گم کن و این بچه رو هم به پدر و مادرش پس بده!
ووشیان خندید -خیلخوب...
و به طرف وانگجی که یه گوشه ایستاده بود و تازه نقشه ی ووشیان رو فهمیده بود رفت و بچه رو به وانگجی داد...
چیرن با عصبانیت داد زد -این چه معنی ای میده وی ووشیان؟!
ووشیان شونه ای بالا انداخت و گفت -قبل از تمام این ماجراها... من و وانگجی تصمیم گرفتیم که بچه ای داشته باشیم ...
پس با مشورت تصمیم گرفتیم از خانمی درخواست کنیم که یه بچه برامون دنیا بیاره و همونطور که میبینید این بچه الان اینجاست...
چیرن خواست چیزی بگه که یکی از بزرگان خاندان خطاب به وانگجی پرسید -حقیقت داره؟
وانگجی نفس عمیق ارومی کشید و جواب داد -بله...
چیرن پوزخندی زد و بعد از این که پچ پچ همه اروم شد گفت -میدونی که دروغ گفتن مجازات داره وانگجی! همین الان اون بچه رو بیار اینجا!
و بعد به یکی از شاگرد ها اشاره کرد و اون هم با عجله بیرون رفت...
وانگجی به ووشیان نگاهی انداخت و بعد اروم به طرف چیرن راه افتاد...
چیرن بچه رو از بغل وانگجی گرفت و بهش نگاه کرد و اروم اب دهنش رو قورت داد..
شباهت اون بچه به وانگجی... غیر قابل انکار بود...
اما چیرن به خودش مسلط باقی موند...
خیلی زود شاگرد با دوتا ظرف..یه خنجر و دوتا تکه ستگ برگشت
چیرن به ووشیان نگاه کرد و گفت -امتحانش میکنیم... اگه این بچه از خون خاندان لان و هم خون وانگجی باشه این سنگ اونو نشون میده و اگه نباشه وی ووشیان تو برای همیشه از مقر ابر بیرون انداخته میشی و وانگجی تو هم ازش جدا میشی و با بانویی که مورد نظر ماست ازدواج میکنی!
هردوتون... اینو قبول میکنید؟! اگرنه... همین الان به دروغی که گفتید اعتراف کنید و بیست شلاق رو دریافت کنید!
وانگجی به چهره ی مطمعن ووشیان نگاهی انداخت و همزمان با ووشیان گفت -قبول میکنیم...
چیرن مچ دست اون بچه رو برید و خون اون بچه رو درحالی که اون توی بغلش به خاطر درد گریه میکرد رو توی ظرف ریخت و بعد بچه رو به یکی از شاگرد ها داد تا زخمش رو ببنده و ارومش کنه...
چیرن به وانگجی گفت -حالا نوبت توعه!
وانگجی هم جلو اومد و با خنجر دست خودش رو برید و از خون خودش توی ظرف ریخت... چیرن دوتیکه سنگ رو داخل دو ظرف انداخت و بعد از چند دقیقه...
رنگ هر دو تکه سنگ تغییر کرد.. اما باز همرنگ هم بودند..
چیرن یه قدم عقب رفت و زیر لب گفت -امکان نداره...
ووشیان به خاطر واکنش چیرن پوزخندی زد و گفت -به نظر میاد ادعای ما درسته... خب پس...
به طرف بقیه چرخید و گفت -فکر نکنم دیگه نیازی به ادامه ی این مراسم باشه... همه میتونن به اقامتگاه هاشون برگردند...
و بعد هم به طرف اون شاگرد رفت و بچه رو از بغلش گرفت و اروم نوازشش کرد تا اروم بشه ...
بعد رو به لان چیرن پرسید -توی گوسو کسی نیست که بتونه دایه ی این بچه بشه نه؟ پس من... میرم تا یه نفر رو پیدا کنم و با خودم به چینگشی بیارم...
و بعد از کنار وانگجی که داشت به طرفش می اومد بدون کوچیک ترین توجه ای بهش رد شد و از سالن مراسم خارج شد