شیچن لبخندی زد و نگاهش کرد
-دردسری که برای همه درست کردم... فقط میخوام تموم شه... دیگه خسته شدم... همه چیز تقصیر منه....برای همینه که...این اتفاقا افتاده...وانگجی نگاهش کرد
نمیدونست چی باید بگه...بلاخره بعد از چند دقیقه به زور گفت
-دردسر... داری راجب چی حرف میزنی؟شیچن خندید و گفت
-بی خیال... خودت متوجه شدی چی دارم میگم... توی این چند ماهی که تنها بودم زیاد راجبش فکر کردم... من... حتی با زنده بودنمم دارم دردسر درست میکنم پس...وانگجی دست شیچن رو گرفت
-دردسری نیست... دیگه هیچ وقت این حرفو نزن! باشه؟شیچن نگاهش کرد و لبخند کمرنگی زد ...
#
ووشیان نفس عمیقی کشید و وارد شهر چینهه شد...
راه زیادی اومده بود...فقط امیدوار بود هوایسانگ چیزی برای گفتن داشته باشه یا حاظر شه باهاش بیاد به گوسو...
اون باید همه چیز ها رو خودش برای لان شیچن توضیح میداد...
و عذر خواهی میکرد!اون نباید شیچن رو درگیر این قضایا میکرد...
وقتی توی بازار قدم میزد متوجه چیزی شد...
الان دیگه کمتر راجب "هیچی نمیدونم" میشنید!انگار مردم قومش دیگه اونو قبول کردند و فهمیدند که یه بی عرضه نیست...
خب البته...
البته که نیست...مسمم به طرف عمارت نیه راه افتاد و بعد از اینکه خودش رو به نگهبان معرفی کرد وارد عمارت شد..
هوایسانگ وقتی دیدش لبخندی زد...
ووشیان حس خوبی به این لبخند نداشت...ولی خب خیلی زود اون لبخند پشت یکی از بادبزن های هوایسانگ پنهان شد
هوایسانگ از پشت بادبزن گفت
-منتظرت بودم برادر وی... اوه یا باید ارباب لان صدات کنم؟ووشیان چشم هاش رو چرخوند
-همون وی ووشیان صدام کن!هوایسانگ خندید و گفت
-برادر وی... خوشحالم که میبینمت... خیلی وقته منتظرتم...ووشیان ابرویی بالا انداخت
-چرا منتظرمی؟ میدونی که میتونی بیای به گوسو! اوه یا شاید میترسیدی با لان شیچن چشم تو چشم بشی؟!هوایسانگ شونه ای بالا انداخت...
-چرا باید بترسم؟ دلیل نیومدنم درگیریم روی یه پرونده ی خاص بود... یه جور تلسم... که فکر کنم حسابی به دردت بخوره...ووشیان ابرویی بالا انداخت
-منظورت چیه؟
هوایسانگ سری تکون داد و گفت
-بیا وقت رو طلف نکنیم ... دنبالم بیا...و از اتاق خارج شد ووشیان هم دنبالش رفت
هوایسانگ همونطور که توی راهرو قدم میزد گفت
-در مورد وضعیت برادر دوم...اه... دیگه نباید این صداش کنم نه؟ لان شیچن میدونم... بدجور دنیا گریز شده...

YOU ARE READING
new life
Fanfiction-من مقصرم وی ینگ... همه ی اینا تقصیر منه.. -لان ژان... -عمو حق داره منو مقصر بدونه... نفس عمیقی کشید -ای کاش.. میشد همه چیزو... از اول شروع کرد!