e7

1.1K 262 114
                                    

ووشیان نفس عمیقی کشید و وارد شهر شد...

این شهر زیاد از گوسو فاصله نداشت و ووشیان اینجا رو انتخاب کرده بود که نزدیک گوسو باشه اما نه اونقدر نزدیک که همه از وجودشون با خبر بشن...

قرار بود تا کارهای انتخاب ریاست قوم انجام بشه ووشیان از اونجا دور بمونه...

تو هموین فکر ها بود که صدای گریه ی نوزادش بلند شد...
اروم اونو توی بغلش تکون داد تا ارومش کنه اما خب...

اون بچه گرسنه بود پس با این چیز ها اروم نمیگرفت...

نفسش رو فوت کرد
انگار باید اول از همه یه دایه برای این بچه پیدا میکرد!

برای همین به مسافرخونه رفت...
اونجا بهترین جا برای پیدا کردن اطلاعات بود...

وقتی مسافرخونه چی برای گرفتن سفارشش اومد ازش پرسید
-شما احیانا یه دایه سراغ ندارید؟ میدونید همسر من موقع زایمان مرد و این بچه گرسنه س‌...حاظرم برای یه دایه که بتونه سیرش کنه پول خوبی بدم...

چشمای مسافرخونه چی برقی زد... بلافاصله گفت
-بله قربان... اتفاقا عروس من به تازگی بچه ش رو دنیا اورده... اون میتونه به فرزندتون شیر بده... لطفا همراه من بیاید...

ووشیان نفس راحتی کشید و دنبال مسافرخونه چی راه افتاد...
انگار جای خوبی اومده بود...

عروس مسافرخونه چی به راحتی قبول کرد به اون نوزاد گرسنه شیر بده و ووشیان هم اتاقی توی مسافرخونه برای یه هفته اجاره کرد...

و بعد هم نامه ای برای وانگجی نوشت که بهش بگه کجا و چطور قراره این مدت رو زندگی کنه ...

بعد هم با کمک یه کبوتر نامه بر نامه رو به گوسو فرستاد...
امیدوار بود این دوری خیلی طول نکشه...

#

ووشیان اهی کشید و از پنجره به بیرون نگاه کرد...
دوماه بود که توی این مسافرخونه زندگی میکرد و هنوز خبری از برگشتن نبود...

وانگجی هربار توی نامه مینوشت که اوضاع مقرابر خیلی متشنجه و به هیچ وجه الان بر نگرده...و یه مقدار پول براش میفرستاد...

هعی... فایده این پول ها چیه؟
اگه مجرد بود ازش برای خوشگذرونی استفاده میکرد اما حالا...

حتی نمیتونست باهاشون مشروب بخره...

چون درسته که مزه ی هیچ چیزو احساس نمیکرد اما مست که میشد!

و یه ادم مست هم نمیتونه از یه بچه نگه داری کنه...
اونم بچه ای به فعالی و کنجکاوی اون بچه...

با یاد اوریش لبخندی زد...
کلا نمیشد هیچ چیزی بجز اسباب بازی کنارش گذاشت چون بلافاصله اونو برمیداشت و دیگه محال بود بشه ارش گرفت...

تو همین فکر ها بود که دونفر پشت میز کنارش نشستند ..

ووشیان خیلی سریع لباس ها و وسایلشونو از نظر گذروند...
دوتا تعلیم یافته از قوم های کوچیک...

تصمیم گرفت از جاش تکون نخوره و به حرف هاشون گوش بده...
اونها داشتند راجب گوسو حرف میزدند!

-اره دیگه...برای همینه که هنوز رئیس قوم بعدی مشخص نشده...

اون یکی خندید و گفت
-گوسولان هم داره سقوط میکنه... رئیس قومشون گه تمام این مدت از اتاقش بیرون نمی اومد حالا به طرز مرموزی مرده... و ارباب زاده ی دوم هم یه همجنسگراس... نمیتونه رئیس قوم بشه...

دوستش سری تکون داد
-درسته... چون اگه اون رئیس قوم بشه بعد از اون گوسو رئیسی نخواهد داشت...اون وی ووشیان عجیب غریب شاید بتون مرده ها رو زنده کنه اما نمیتونه بچه دنیا بیاره!

ووشیان اخمی کرد...
درگیری ای که وانگجی درموردش حرف میزد همین بود؟

یه دفعه یکی از اون تعلیم یافته ها حرفی زد که ووشیان رو شوکه کرد

-میدونی... اگه لان وانگجی یه بچه داشت اوضاع فرق میکرد...

رفیقش سریع جواب داد
-از یه مرد؟

اون یکی خندید
-نه احمق! البته که از یه زن... منظورم یه بچه ی نامشروعه!

خب... میدونی دیگه... بدن زنا خیلی جذاب تر از یه مرده‌...اگه اون یه بار با یکیشونروی هم ریخته بود و یه بچه داشت... حداقل الان اون بچه میتونست کمکش کنه...

دوستش جواب داد
-بی خیال‌.. اون محاله به عشقش خیانت کرده باشه... یادت  که نرفته... گوسولان داشتن بیش از یک همسر رو ممنوع اعلام...اوه...البته...داشتن یک همسر و یک معشوقه قانونیه...ولی چه فایده‌.‌‌.. اون که بچه ای نداره...

تعلیم یافته دیگه جواب داد
-اره...گوسو به خون اهمیت میده... درسته لان وانگجی یه فرزند خونده داره... اما اون از خون لان نیست پس... حساب نمیشه...

ووشیان لبخندی زد...
این... خیلی بهتر از یه بچه ی سر راهی بود...

اما...

یکدفعه اون تعلیم یافته گفت
-هی‌... اگه یهو یکی پیدا بشه و بگه بچه ی لان وانگجیه چی؟

دوستش سری تکون داد
-به این سادگی ها هم نیست... اونها از یه سنگ خاص برای ازمایش استفاده میکنن... اگه واقعا نسبت خونی داشته باشن... سنگ یه رنگ مشخصی رو نشون میده...حالا دقیق نمیدونم... اما به هرحال مشخص میشه...

ووشیان کمی فکر کرد...
خب...
این بچه در اصل یه لانه پس...

میتونه ازمایش رو با موفقیت پشت سر بگذاره...

فقط باید یه راهی برای بردن این بچه به گوسو و ادعای اینکه مادرش درمورد وانگجی بهش گفته پیدا میکرد...

این راه...
میتونست همه چیزو اروم کنه...

اون پیر پاتالای قوم دست از سر وانگجی برمیداشتند ...
و وانگجی هم رئیس قوم میشد و همه چیز سرجاش قرار میگرفت...

اما این..
به این معنی بود که وانگجی رو جلوی همه بدنام میکرد...

ارزشش رو داشت؟

new lifeWhere stories live. Discover now