گایز پارت رو اشتباه نمیخونید، فقط یه پرش زمانی داریم از اونجایی که هری با هلنا ریونکلاو حرف میزنه، گیج نشید مرسی! =)
.
دراکو_بهت گفت کجا باید دنبالش بگردیم؟
هری که داشت نفس نفس میزد روی زانوهاش خم شد و دست دراکو دور شونش پیچیده شد. زیر چشمی نگاهی به دراکو کرد و سرشو تکون داد.
هری_اتاق ضروریات ...
دراکو سر تکون داد و بعد از گرفتن دست هری شروع کردن به دویدن سمت اتاق ضروریات. بعد از رسیدن جفتشون شروع به فکر کردن به نیمتاج روونا ریونکلاو کردن و وقتی در اتاق ضروریات ظاهر شد، واردش شدن. بعد از اینکه وارد اتاق شدن و دوباره اون همه وسیله رو دیدن نفس نفس زدنشون به خاطر دویدن چندبرابر شد، چون نمیدونستن دقیقا کدوم قسمت اتاق رو باید بگردن.
هری دست دراکو رو ول کرد و سمت مخالف دراکو شروع کرد حرکت کردن و گشتن، سعی میکرد انرژیِ نیم تاج رو جذب کنه که بتونه جایی که دقیقا نیم تاج قرار داره رو پیدا کنه و بعد از برداشتنش، نابودش کنه.
دراکو_من چیزی پیدا نکردم!
دراکو از اونطرف اتاق داد زد و به هری نگاه کرد.
هری_دارم حسش میکنم ولی توی این شلوغی نم-
هری با دیدن جعبهی مربع شکل سمتش رفت و با احتیاط درش رو باز کرد.
دراکو_پیداش کردی؟
هری با شنیدن صدای دراکو و قرار گرفتن ناگهانی دستاش روی شونش تکون شدیدی خورد و با اخم پهلوی دراکو رو نیشگون گرفت.
هری_ترسیدم!!!!
دراکو با خنده جعبه رو برداشت و دست هری رو گرفت.
دراکو_بریم ...
دوتایی از اتاق ضروریات بیرون اومدن و به اطرافشون نگاه کردن. صدای داد و فریاد از همه جای قلعه میومد و نورهای سبز و قرمز و آبی از همه جا دیده میشد. سپر دفاعی دور قلعه شکسته بود و مرگخوارها داخل قلعه نفوذ کرده بودن.
رون_کمک میخواین؟
رون و هرماینی که درحال دویدن بودن با سر و وضع کاملا خیس به اون دوتا پسر رسیدن. هرماینی نیش باسیلیسک رو به هری داد و با لبخند بهش نگاه کرد.
هرماینی_جام هم نابود شد! دیگه چی مونده؟
هری نیم تاج رو روی زمین گذاشت و بالای سرش روی پنجههای پاهاش نشست.
هری_دفترچه خاطرات، انگشتر، قاب آویز، جام و نیم تاج! یدونه هورکراکس دیگه مونده و خودش!
هری نیش رو بالا برد و با ضربهی محکمی نگینِ روی نیم تاج رو متلاشی کرد. بعد از متلاشی شدنش حجم زیادی از جادوی سیاه از اون نیم تاج خارج شد و هری درد شدیدی رو توی سرش حس کرد. خودشو یه گوشه کنار دیوار کشوند و سعی کرد صحنههایی که توی سرش میبینه رو پردازش کنه.
YOU ARE READING
First Time Again (Drarry)
Fanfiction[COMPLETED] حتی اگه از هم دیگه دور هم باشیم بازم قلب من برای تو میتپه و اینو میدونم که تیکهای از وجود تو هم دقیقا همینو میخواد. (فصل دوم: Some Guy)
